دوستی دارم که تقریبا از بچگی با او بزرگ شدم. اما هرچه بزرگتر شدیم، اختلاف تفکریمان بیشتر شد. من اصلاح طلب شدم و او اصولگرا. من سربازی رفتم و بعد هم دانشگاه. اما او به سپاه رفت و بعد هم شد فرمانده لباس شخصیها.
حالا دیشب و قتی اتفاقی او را دیدم، به او چند عدد شکلات دادم. به تلافی باتومها و کتکهایی که او و نیروهایش به من و دوستانم زدند.
خجالت را میشد از صورت همسرش خواند.
پن 1: هر کس ما را بزند، ما به او گل و شکلات میدهیم.
+ نوشته شده در ساعت   توسط میثم
|
