تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari
 

 

 

سکوتم از رضايت نيست

دلم اهل شکايت نيست

 

هزار شاکي خودش داره

خودش گير گرفتار

 

همون بهتر که ساکت باشه اين دل

جدا از اين ضوابط باشه اين دل

 

از اين بد تر نشه رسوايي ما

که تنها تر نشه تنهايي ما

 

که کار ما گذشته از شکايت

.

.

.

 

پ‌ن 1: معجزه هم شاید راه به جایی نبردگاهی

 

 

پ‌ن 2: دلخوشیم به این که شاید سحر رو یک روزببینیم

        

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

حق با تو بود از غم غربت شکسته‌ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته‌ام

 

ما می‌رویم قصه‌مان نامشخص است

هر جا رویم از این شهر بهتر است



 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

یعقوب به یوسف رسید،

زلیخا به یوسف رسید،

و من هنوز ...

 

 

 

پ‌ن 1: به قول سید علی صالحی:

.

.

.

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

يادت می‌آيد رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آينه،

از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

 

 

پ‌ن 2: رفتی و من تنها شدم، با غصه‌های زندگی

قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

قاصدک هان؟

چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی،

اما،

گرد بام و در من

بی‌ثمر می‌گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که تو را منتظرند

 

قاصدک

در دل من

همه کورند و کرند

دست بردار ازین در وطن خویش غریب

قاصد تجربه‌های همه تلخ

با دلم می‌گوید

که دروغی، تو دروغ

که فریبی، تو فریب

 

قاصدک  هان، ولی آخر ای وای

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آری! کجا رفتی؟ های

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خکستر گرمی، جایی؟

در اجاقی طمع، شعله نمی‌بندم

خردک شرری هست هنوز؟

 

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می‌گریند

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

یک پاکت زرد پست. چند تا کارت پستال. با خطی خرچنگ قورباغه روش آدرسی در اون ور دنیا را می‌نویسی. بعد هم تحویل می‌دهی. TNT یا DHL خیلی گران است. همین پست عادی. آرزو می‌کنی که برسد.

بعد هم نگاهت را با کارت‌ها می‌فرستی.

 

 

پ‌ن 1: من از آن روز كه در بند توام آزادم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

 

روایت هجرت همون روایتی هست که چه بری و چه ببینی که دیگری می‌رود، یک جور درد می‌کشی. یک جور یا یک اندازه.

 

نمی‌دونم الآن که دارم این متن رو توی این وبلاگ می‌گذارم، کجایی؟ شاید سوار هواپیما شدی، شاید هم توی فرودگاه هستی و منتظری که صدایی از بلندگوی سالن خارج شه و بگه که بری و بلیط و پاسپورتت رو تحویل بدی. اما می‌دونم که اشک توی چشمانت حلقه زده و بدون که من هم ...

امشب وقتی برای خداحافظی زنگ زدم؛ هم تو و هم من فهمیدیم که توی صدای هردومون کلی نگرانی وجود داره.

تو هم رفتی. مثل بیشترین بهترین دوستانم. مثل مهدی، مثل ابوالفضل، مثل مریم، مثل سحر، مثل پویا.

تو رفتی و باز من تنها ماندم.

پاییز همیشه برام به معنی سفر بوده. به معنی سفر برگ از درخت به زمین. به معنی جدایی. به معنی هجرت. مهاجرت.

امشب دلم برای همه چیز تنگ شد. برای خودم. برای خال روی صورتم که 38 روز است برش داشته‌ام. برای تو، برای مهدی کبیربیک، برای هیمن ویسه، برای دفتر دیوان، برای هادی، برای شیدا، برای شیرینی خوردن‌های دسته جمعی‌مان. برای صوت قرآن هادی و دلم تنگ شد برای حنجره‌اش و اشک درون چشمانم جمع شد که دیگر نمی‌تواند بخواند. دکتر گفته حنجره‌اش فلج شده و دلم تنگ شد برای تو.

حالا تو دیگر رفتی. و از این گروهان نابود شده من ماندم و پیمان و هادی.

می‌دانم که هجرت، قصه‌ی عجیبی است. قصه‌ی درد، قصه‌ی دوری، قصه‌ی اشک، قصه‌ی دلتنگی.

حالا تو از سرنوشت این قصه را انتخاب کردی و من قدرت هیچ چیز را ندارم.

 

 

پ‌ن 1: هانیه خانم حاج بابایی؛ خواهر آقا پیمان و دوستی خواهر گونه برای من؛ تهران را به مقصد پاریس برای ادامه تحصیل ترک کرد.

 

پ‌ن 2: ببخش عروس قصه. ببخش که این روزها بد بوده‌ام. غر زده‌ام. گیر الکی داده‌ام. بلند حرف زدم.

تو خوبی. تو پاکی. تو زلالی. تو زیبایی مثل خنکی اول پاییز.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

 

نرو.

تورو خدا نرو.

بمون دیگه. جون من بمون. اصلاً جون هرکی دوس داری.

شنیدم ویزات اومده، دلم ریخت.

شنیدم دو هفته دیگه داری می‌ری، یخ کردم. مردم.

 

گفت دو هفته دیگه داری میری و من ...

 

نرو، تو هم مثل من نمی‌تونی دوم بیاری.

 

 

لعنت به این آخر شهریورها.

 

 

 

پ‌ن 1: ببخش عروس قصه، دلم ...

 

پ‌ن 2: کاش هیچ کسی اینجا من رو نمی‌شناخت.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


شهریار

1

آقا سید اسماعیل موسوی معروف به حاج میر آقا خشکنابی در شهریور ماه 1286 هجری شمسی در بازارچه میرزا نصراله تبریزی واقع در چای‌کنار صاحب  فرزندی از جانب خدا شد. به لطف خدا و به زحمات پدر همان فرزند شهریار دل‌ همه‌ی انسان‌های عالم می‌شود.

همه‌چیز پدر، فرزند بود. او را به قیش‌قورشان و خشکناب «از روستاهای حوالی تبریز » منتقل می‌کند تا از حوادث خونبار مشروطه که تبریز را در بر گرفته بود، دور بماند. فرزند هم حق فرزندی‌ش را به جا می‌آورد. بزرگ که می‌شود، از همان خاطرات خردسالی‌یش، حیدربابا را شهره عام کند.

 

حيدربابا‌، کندين گوْنى باتاندا        «حيدربابا‌،‌ چو عرصه‌ی خورشيد شد نهان»

اوشاقلارون شامين ئييوب، ياتاندا       «خوردند شام خود که بخوابند کودکان»

آى بولوتدان چی‌خوب، قاش‌گؤز آتاندا        «وز پشتِ ابر غمزه کند ماه آسمان»

بيزدن ده بير سن اوْنلارا قصّه ده        «از غصّه‌هاى بى‌حدِ ما قصّه سازکن»

قصّه می‌زده چوخلى غم و غصّه ده    «چشمان خفته را تو بدان غصّه باز کن »

 

27/6/1367 روزی‌ست که پیر مرد مهربان روستا‌های تبریز؛ دوست خوب همه‌ی کودکان ایرانی؛ بعد از مدت‌ها مریضی پیش همای رحمت‌ش می‌رود.

­

 

2

نمی‌خواهم که تکرار مکررات کنم. داستان زندگی شهریار«شاعر حیدر بابا» را همه‌گی خوب بلدیم.

آن‌چه که همیشه برایم جالب بوده است این بوده که بین شهریار و تمام ایرانی‌ها الفت و دوستی عجبی بوده است. شهریار خود را همیشه برای تمام مردم ایران می‌دانسته است. شعرهایش را هم فارسی می‌گفته است و هم ترکی. جالب‌تر برایم این بوده است که بین او و نیما «پدر شعر معاصر فارسی» رابطه‌ای خوب و صمیمی بوده است. تا جایی که حتی در وصف نیما شعر هم گفته است.

 

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم //  سر پیش هم آریم و دو طفلانه بگرییم

من از دل این غار و تو از قله آن قاف // از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم

من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم // بازآ بهم ای شاعر افسانه بگرییم

 

 

3

دوستان ترک زبان زیاد دارم. بیشترشان هم فریاد هارای هارای من تورکم و جدایی آذربایجان را بر زبان دارند. اما مانده‌ام که چرا هیچ‌کدام‌شان حاضر نیستند که به یاد آوردند که صمد، شهریار، ستارخان و باقرخان همه‌شان قبل از اینکه فریاد زنده‌باد تبریز را بزنند، همیشه می‌گفتند ما ایرانی هستیم. نمی‌دانم که چرا می‌خواهند خود را به فراموشی بزنند که یادشان برود بزرگان این تاریخ؛ این کشور چشم گربه‌ای؛ همیشه آمال و آرمان‌شهرشان ایرانی آباد و آزاد بود. فکر نمی‌کنم که هیچ‌ کدام‌شان دلشان می‌خواست که ذره‌ای از ایران جدا شود.

 

 

 پ‌ن 1:‌ نرو، نرو تو هم مثل من نمی‌تونی دوم بیاری. نرو.

 

آقا مهدی کبیربیک هم رفت.

 

مهدی برایم دوست خیلی خوبی بود. مثل یک برادر مهربان. یک رفیق واقعی به تمام معنی. حالا هم رفت. رفت به ینگه دنیا تا دکتر شود برای خودش. رفت چون دیگر تحمل خیلی چیزهای این شهر چند ملیونی را نداشت.

 

جمعه با هم رفتیم خرید. بعد هم چند عکس یادگاری. آخرش‌هم بوسه و بغل کردن و بعد هم بغض کردن هر دومان. دوستی که بعد از من با او تلفنی خداحافظی کرده بود می‌گفت که بعد از قطع کردن گوشی، یک شکم سیر گریه کردم. می‌گفت مهدی هم بد جور بغض داشت.

 

گویا شهریور هرسال باید بهترین دوستانم را بدرقه کنم تا از ایران بروند.

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست، هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

رفیقان می‌روند نوبت به نوبت، خوشان روزی که نوبت بر من آید.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |