تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

 

از زماني كه وارد عرصه اينترنت و چت شدم حدود 10 سال مي‌گذرد. تقريباً سال 78 يا 79 بود كه با كامپيوتر و اين آشنايي با آشنا شدن با اينترنت همراه بود.

از همان روز اول هم تقريباً پايم به چت باز شد. يادم مي‌آيد آن موقع‌ها سايت زن بود و سروش و ....

بعدها هم تقريباً در تمام مسنجرهايي كه در اين فضاي مثلاً مجازي «البته براي من واقعي» كه وجود دارد ثبت نام كردم و روي تمام آن‌ها هم كلي دوست خوب دارم كه كلي هم با هم صميمي هستيم.

چند وقتي است تكنولوژي شاتل به خانه ما هم رسيده است و ما هم هميشه On هستيم البته با چندين مسنجر.

ديشب كامپيوتر را روشن كردم و رفتم شام، بعد هم كه علي رضا آمد و كلي با مريم و فاطمه بازي كردم. البته جلوي تمام آن‌ها هم نوشتم Not At My Desk. بعد از برگشتن فقط فحش بود كه خواندم و اين كه چرا جواب نمي‌دهي. آن هم نه از يك يا دو نفر. از كلي نفر.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 



 



با اينکه از سوي خدا منتصب به حکومت هستم، حکومت را نمي‌پذيرم، مگر مردم راضي باشند و بخواهند.

 

 

حضرت علي عليه السلام

 

 

 

پ‌ن 1: انقلاب ما مخملي نبود،

گوشهايمان مخملي بود

که گمان مي برديم

خطري نيست اگر

در پي خورشيد رويم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

انالله و اناالیه راجعون

 

 

جناب آقای دكتر روح‌الامینی

 

خبر فقدان فرزند دلبندتان موجب تاثر و تالم خاطر گردید.

 

مصیبت وارده را به بازماندگان محترم به ویژه جنابعالی تسلیت می‌گویم.از درگاه احدیت برای آن مرحوم رحمت واسعه و برای بستگان محترم صبر و اجر مسالت می‌نمایم.

 

 

 

اكبر هاشمی رفسنجانی

رییس مجلس خبرگان رهبری

رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

 

اولین بار بابای مریم و فاطمه بود که من را با شاملو آشنا کرد. تقریباً اول یا دوم راهنمایی بودم. کتاب هوای تازه را بهم داد تا بخونم.

بعد‌ها عاشقش شدم. حتی با کتابش فال هم می‌گرفتم. تمام نوارهایش را خریده بودم. آن موقع‌ها تکنولوژی CD هنوز همه‌گیر نشده بود و خیلی وقت‌ها با همان صدا می‌خوابیدم. با آهنگ‌های بابک بیات.

 

اما امروز 9 سال است که مرده و من این را وقتی یادم آمد که تلویزیون B*B*C* در موردش مستند پخش کرد و باز هزاران افسوس که چرا هیچ جای این رسانه‌ای که گفته می‌شود برای من هم می‌تواند باشد، هیچ چیزی پخش نکرد.

مستند فوق‌العاده‌ای بود.

 

 

پ‌ن 1:

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

 

آنکه بر در می‌کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می‌پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

 

روزگار غریبی است نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

 

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است

 

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

خبر بازپس دادن کتاب کافه پیانو در تعداد بسیار، چند روزی است که در سایت‌های مختلف درج شده است. با این اوصاف مسئولان کتاب فروشی نشر چشمه به تکذیب این اخبار می‌پردازند و تعداد کتاب‌های پس داده شده را بیش از 40 جلد نمی‌دانند.

 

این در حالی است که تعداد کتب مرجوعی بیش از هزار جلد عنوان شده است. گفتنی است کسانی که کتاب‌ها را به کتابفروشی پس آورده بودند در مقابل کتاب تقاضای عودت وجه نکرده بودند. شهرستانی‌ها هم در تعداد بسیار زیاد از طریق پست کتاب را پس داده‌اند.

 

اما ماجرا از آنجا آغاز شد که شب 22 خرداد؛ زمانی که شبکه تلویزیونی بی‌بی‌سی در حال اعلام اخبار انتخابات ایران بود، فرهاد جعفری با این شبکه تماس گرفت و به اعلام نکاتی درباره انتخابات پرداخت.

 

او که پیش از انتخابات در بیانیه‌ای 12 ماده‌ای از محمود احمدی‌نژاد حمایت کرده بود و بر خلاف جریان فکری همسویش که مصاحبه با این شبکه را ممنوع اعلام کرده بودند، رفتار کرد. این رفتار غیرقانونی از سوی فرهاد جعفری دو بار دیگر نیز تکرار شد و این عمل در حالی انجام می‌شد که صراحتاً اعلام شده بود که مصاحبه با این شبکه ممنوع است. جالب اینکه او هر سه بار خود اقدام به برقراری تماس کرده است.

 

ماجرای فرهاد جعفری اما آغازی دیگر هم داشت. او پیش از انتخابات در اظهاراتی بسیار تند به مخالفت با رقبای احمدی‌نژاد پرداخت. اظهارات او به حدی تند بود که سایت‌های تندروی حامی محمود احمدی‌نژاد به حمایت از او پرداختند و او را مظلوم نامیدند.

جعفری در یکی از جلسات حمایت از احمدی‌نژاد شرکت کرده بود و طی آن جلسه میرحسین موسوی و خاتمی را «چپ دموکرات‌نما» خوانده بود و از این موضوع که «آقای احمدی‌نژاد در این چهارسال دست بخشی از روحانیون و روحانی‌زادگان را از قدرت کوتاه کرد» ابراز خوشنودی کرده بود.

جعفری اما تنها به این‌گونه حرف‌های تند اکتفا نکرده بود و حتی در وبلاگ شخصی‌اش از اینکه اکثریت اطرافیانش به موسوی رأی می‌دهند ابراز ناراحتی کرده بود. البته او به این نکته هم اشاره کرده که قصد رأی دادن را نداشته و تنها به دلیل اینکه موسوی رأی نیاورد به احمدی‌نژاد رأی خواهد داد.

 

در روزهای اخیر بسیاری از خوانندگان این کتاب و کسانی که پیش از این و عموماً قبل از انتخابات به خرید این کتاب دست زده بودند؛ به پس دادن کتاب به کتاب فروشی نشر چشمه اقدام کرده‌اند. طبق شنیده‌ها این اتفاق بعد از اعلام موضع سیاسی نویسنده این کتاب، فرهاد جعفری رخ داده است. این اقدام در نوع خود بی‌سابقه بوده است. بسیاری از خوانندگان و دارندگان این کتاب، نسخه‌های «کافه پیانو» خود را به فروشگاه نشر چشمه پس دادند.

 

هفته گذشته خوانندگان شهرستانی هم به این حرکت پیوستند و کتاب‌های خود را به تهران ارسال کردند. این اقدام ظاهراً به پیروی از دعوت‌های اینترنتی صورت گرفته است.

 

«کافه پیانو» اولین بار در نمایشگاه کتاب سال 87 منتشر شد و ظرف یک سال به بیش از 20 چاپ رسید.

این رمان همچنین در نظرخواهی سال گذشته روزنامه اعتماد از منتقدان و نویسندگان به عنوان رمان برگزیده سال انتخاب شد اما اعلام موضع این نویسنده درباره انتخابات روی گروهی از خوانندگان این رمان تأثیر گذاشت. گفته می‌شود دومین کتاب جعفری مجموعه‌ای از نامه‌ها و ‌ایمیل‌هایی است که این نویسنده بعد از انتشار رمان «کافه پیانو» دریافت کرده است.

به غیر از خبر فوق منبعی آگاه اعلام کرده است برخی از نزدیکان به این نویسنده که پس از اعلام مواضع او وی را طرد کرده‌اند؛ جهت‌گیری وی را ناشی از عدم تقوای او دانسته‌اند و در یادداشتها و مقاله‌هایی که در سایت‌ها و وبلاگ‌ها قرار گرفته است به جعفری برای اشاعه چنین تفکری اعتراض کرده‌اند.

 

 

منبع: کتاب نیوز

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

علی رضا برایم تعریف می‌کرد که وقتی از فاو آمدیم رفتیم پیش آقای مشکینی و گفتیم که ما در حالتی که راه می‌رفتیم و وضو هم نداشتیمٰ نماز صبح خواندیم.

علی رضا می‌گفت: آقای مشکینی فرمودند، من حاضرم تمام نمازهایم را بدهم و آن دو رکعت نماز را بگیرم.

 

آخرین بار که رفتم نماز جمعه علی رضا من را برد با مرتضی توکلی. مرتضی بعد از آن نماز رفت جبهه و شهید شد.

در گرمای 44 درجه، زیر آفتاب، حالتی که داری صدای تیر هوایی می‌شنوی و گاز اشک آور و فلفل دارد خفه‌ات می‌کند و هر لحظه احتمال آن را می‌دهی که با باتوم مورد حمله قرار بگیری، خواندن نماز هم برای ما بی نماز‌ها لذتی دارد.

 

 

 

پ‌ن 1: باز هم صد رحمت به "گوبلز" و عمروعاص!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

 

دوستی دارم که تقریبا از بچگی با او بزرگ شدم. اما هرچه بزرگتر شدیم، اختلاف تفکریمان بیشتر شد. من اصلاح طلب شدم و او اصولگرا. من سربازی رفتم و بعد هم دانشگاه. اما او به سپاه رفت و بعد هم شد فرمانده لباس شخصی‌ها.

حالا دیشب و قتی اتفاقی او را دیدم، به او چند عدد شکلات دادم. به تلافی باتوم‌ها و کتک‌هایی که او و نیروهایش به من و دوستانم زدند.

 

خجالت را می‌شد از صورت همسرش خواند.

 

 

پ‌ن 1: هر کس ما را بزند، ما به او گل و شکلات می‌دهیم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

حالا ما گفته‌ایم فصل‌الخطاب قانون است. اما همان که دارد اجرا می‌کند، می‌گوید کار من مطابق قانون است. تطبیق قانون بر کار او به دست اوست، اندراج کار او تحت قانون هم به دست اوست و این مشکل‌آفرین است...

 

 

        پ‌ن 1: تمام صحبت‌های سانسور شده را می‌توانید در اینجا بخوانید.

 

 

 

آیت الله جوادی آملی 5 تیر 1388

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

قَدِ انْخَزَلَتْ عَطِیّاتُکُمْ مِنَ الْحَرامِ وَمُلِئَتْ بُطُونُکُمْ مِنَ الْحَرام فَطَبعَاللّهُ عَلى قُلُوبِکُمْ

پول و هدایای زیادی از حرام به شما رسیده و شکم‌های شما از لقمه‌ی حرام پر شده و خدا اینچنین بر قلوب شما مهر زده (که سخن حق بر شما کارگر نمی‌افتد.)



راستی اگر دختری به این شکل در غزه کشته شده بود، چند روز در میدان فلسطین راهپیمایی راه می‌انداختیم و چقدر به صهیونیست فحش می‌دادیم که آی قاتلین جنایت کار. چقدر دم از حقوق بشر می‌زدیم و چند روز عزای عمومی اعلام می‌کردیم؟



این رفتاری که ما با خودمان داریم (رفتار بعضی از دوستان به ظاهر متدین) رفتاری است که اسرائيلی با فلسطينی نکرد. آن‌ها سال‌هاست پس از جنگ‌های صليبی و غيره به خون هم تشنه‌اند. دينشان، نژادشان، عقايدشان، قانونشان، زبانشان با هم يکی نيست ولی اين چنين با هم نکردند که ما می‌کنیم. من هرچه به عکس این کشته‌ها شده‌ها نگاه می‌کنم شور می‌بینم ولی شر نه.



به قول شخصی اگر موسوی و رضايی در جنگ شهيد شده بودند همين ها عکس‌هايشان را به ديوار می‌زدند و هر روز وصيت‌نامه‌هايشان را می‌خواندند؛ اما چون امروز زنده‌اند و دگرانديش به بهانه‌ی عکسشان دانشجوی بيگناه را می‌کشند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

كودكانم داستان ما ز آرش بود

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود

روزگاري بود

روزگار تلخ و تاري بود

بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره

دشمنان بر جان ما چيره

شهر سيلي خورده هذيان داشت

بر زبان بس داستان‌هاي پريشان داشت

زندگي سرد و سيه چون سنگ

روز بدنامي

روزگار ننگ

غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان

عشق در بيماري دلمردگي بيجان

فصل‌ها فصل زمستان شد

صحنه گلگشت‌ها گم شد

نشستن در شبستان شد

در شبستان‌هاي خاموشي

مي‌تراويد از گل انديشه‌ها عطر فراموشي

ترس بود و بال‌هاي مرگ

كس نمي‌جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش

خيمه گاه دشمنان پر جوش

مرزهاي ملك

همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان

برجهاي شهر

همچو باروهاي دل بشكسته و ويران

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو

هيچ سينه كين‌هاي  در بر نمي‌اندوخت

هيچ دل مهري نمي‌ورزيد

هيچ كس دستي به سوي كس نمي‌آورد

هيچ كس در روي ديگر كس نمي‌خنديد

باغ‌هاي آرزو بي‌برگ

آسمان اشك‌ها پر بار

گر مرو آزادگان دربند

روسپي نامردان در كار

 

منم آرش

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن

منم آرش سپاهي مردي آزاده

به تنها تير تركش آزمون تلختان را

اينك آماده

مجوييدم نسب

فرزند رنج و كار

گريزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده ديدار

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش

گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش

شما را باده و جامه

گوارا و مبارك باد

دلم را در ميان دست مي گيرم

و مي‌افشارمش در چنگ

دل اين جام پر از كين پر از خون را

دل اين بي‌تاب خشم آهنگ

كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم

كه تا بكوبم  به جام قلبتان در رزم

كه جام كينه از سنگ است

به بزم ما و رزم ما  سبو و سنگ  را جنگ است

در اين پيكار

در اين كار

دل خلقي است در مشتم

اميد مردمي خاموش هم پشتم

كمان كهكشان در دست

كمانداري كمانگيرم

شهاب تيزرو تيرم

ستيغ سر بلند كوه ماوايم

به چشم آفتاب تازه رس جايم

مرا نير است آتش پر

مرا باد است فرمانبر

و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست

رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست

در اين ميدان

بر اين پيكان هستي  سوز سامان ساز

پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز

پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد

به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد

درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود

كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود

به صبح راستين سوگند

به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند

كه آرش جان خود در تير خواهد كرد

پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند

زمين مي‌داند اين را آسمان ها نيز

كه تن بي عيب و جان پاك است

نه نيرنگي به كار من نه افسوني

نه ترسي در سرم نه در دلم باك است

 

دلم از مرگ بيزار است

كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است

ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است

ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است

فرو رفتن به كام مرگ شيرين است

همان بايسته آزادگي اين است

هزاران چشم گويا و لب خاموش

مرا پيك اميد خويش مي‌داند

 

دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز

راه وا كردند

كودكان از بام‌ها او را صدا كردند

مادران او را دعا كردند

پير مردان چشم گرداندند

دختران بفشرده گردن بندها در مشت

همره او قدرت عشق و وفا كردند

آرش اما همچنان خاموش

از شكاف دامن البرز بالا رفت

وز پي او

پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد

 

شامگاهان

راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير

باز گرديدند

بي نشان از پيكر آرش

با كمان و تركشي بي تير

آري آري جان خود در تير كرد آرش

كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون

به ديگر نيمروزي از پي آن روز

نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند

و آنجا را از آن پس

مرز ايرانشهر و توران بازناميدند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

 

 

كم نوشتنم به خاطر اينترنت است. نه كه هيچ اتفاقي نه افتاده، نه موبايل داريم، نه SMS و نه اينترنت.

خلاصه تمام وسایل ارتباطی قطع است.

...‌ها كه احتياج به امكانات ندارند.

البته ترفيع گرفته‌ايم. از بزغاله (يادتان هست كه) به اين چيزها تبديل شده‌ايم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

 

 

 

 

روايت ميشل فوکو از انقلاب ايران که بعد از جمعه‌ي سياه -هفده شهريور سال 57- خودش را رسانده تهران:

 

«وقتي درست پس از كشتار 17 شهريور به تهران وارد شدم به خودم مي گفتم كه با شهري وحشت زده روبرو خواهم شد. چون در آنجا چهار هزار نفر كشته شده بودند. نمي توانم بگويم در آنجا مردماني شاد و مسرور ديدم ولي از ترس خبري نبود و حتي شجاعت شان بيشتر شده بود. مردم وقتي خطر را پشت سر مي گذارند شجاعت شان بيشتر مي شود.»

 

 

میشل فوکو. ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟

انتشارات هرمس

 

 

 

پ‌ن ۱: اگر فوكو الان بود چه مي‌گفت؟

 

پ ن ۲: عکس برای ۲۵ خرداد همین امسال است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


 

مچاله شو٬ به جوی آب شو روان٬ عدد بده
به گوشه ای غمین ۱۰۰۰ ساله شو٬ عدد بده

این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده


پ‌ن 1: و ما هرچه باشيم، همان قطره هستيم درون دريا.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

هوالجمیل

 

آن چه این سال‌ها بر فرهنگ و هنر این سرزمین می‌گذرد هیچ‌گاه تا بدین پایه باعث دغدغه خاطر اهالی آن نبوده است، کسانی که از "درد فرهنگ"رنج می‌برند، غربت کنونی آن را با پوست و گوشت خود حس می‌کنند و نسبت به عرصه آزاد خلاقیت و اندیشه و فرهنگ به منزله عطیه‌ای الهی همنوایی دارند. به عقیده آن‌ها سرنوشت میراث عزیزی که قرن‌ها سبب عزت و سرافرازی این ملت بوده امروز دستخوش قضاوت‌ها، تنگ نظری‌ها، محدودیت‌ها و بازی‌های سیاست ورزانه کسانی شده است که در مورد فرهنگ نگرشی سطحی دارند و افق دید و دریافت شان در دامنه محدود برداشت‌های ناشی از مصلحت اندیشی‌های غیر عقلانی گرفتار است. هنرمند ایرانی که بارها توانسته چشم و گوش جهانیان را مسحور توان و خلاقیت خود سازد امروز از چنبره کارمند سالاری و قیم مآبی بر قلمرو فرهنگ، ناراضی و گله مند است. هنر ایران که نمودگار عینی فرهنگ این سرزمین است،به رغم تاریخی آکنده از درد و رنج تا به امروز پدیده‌ای یگانه باقی مانده و در گذار از ناملایمات و دشواری‌ها و کژتابی‌ها، راه و رسم و هویت یکه خود را حفظ کرده و مهر ونشان خود را بر گوشه گوشه تاریخ و جغرافیای جهان به جا نهاده است. از این رو حساسیتی را که اهل هنر این مرز و بوم در قبال مسائل فرهنگی و هنری از خود نشان می‌دهند باید تحسین و تکریم نمود و پاسخی در حد و شان آن داد. اینجانب که خود عضوی کوچک از این جامعه بزرگ هستم در صورتی که به عنوان رییس جمهور برگزیده شوم، اصول و معیارهای زیر را با تکیه به راهبردهای "دولت فرهنگی و فرهنگ غیر دولتی"، "درونی سازی ارزش های ملی و دینی" و "شرایط عدم قرنطینه فرهنگی" به کار خواهم گرفت و همچون میثاق خود با هنر و هنرمندان این سرزمین بدان‌ها پایبند خواهم بود

1- به رسمیت شناختن جایگاه والای فرهنگ و هنر به عنوان یکی از ارکان موثر حیات اجتماعی و رعایت منزلت هنر و هنرمند/ قدر دیدن و بر صدر نشستن اهالی فرهنگ و هنر

2- محدود ساختن نقش نهادهای دولتی و دستگاه‌های موازی در عرصه فرهنگ و هنر و تقویت نهادهای مدنی و غیر دولتی فرهنگ و هنر

3- تقویت تنوع فرهنگی کشورو حمایت از آفرینش آزاد آثار ادبی و هنری به دوراز سلایق شخصی، حزبی و جناحی

4- وضع مقررات و قوانین جهت فراهم آوردن شرایط بروز آزادانه خلاقیت و جلوگیری از اعمال سلایق فردی و گروهی

5- اجرای قانون حمایت از حقوق هنرمندان، مولفان و مصنفان

6- حذف نقش تصدی دولت و واگذاری امور اجرایی بخش فرهنگ به بخش خصوصی و غیر دولتی

7- سرمایه گذاری در زمینه تامین زیرساخت‌های فرهنگی و هنری، به ویژه در عرصه آموزش عمومی هنر و حمایت از هنرمندان نسل جوان

8- تعیین مدیران فرهنگی مورد اعتماد انجمن‌های صنفی هنرمندان با توجه به شایستگی و کارآمدی آنان با مشورت و نظر اصحاب فرهنگ و هنر

9- مشارکت دادن هنرمندان در سیاستگذاری، برنامه ریزی و اجرای برنامه‌های توسعه فرهنگی کشور

10- حمایت ازاستقرار و توانمندسازی نظام صنفی بخش فرهنگ ،مشتمل بر نظام‌های صنفی و حرفه‌ای در کلیه شاخه‌های فرهنگی و هنری

11- استقرار نظام تامین اجتماعی هنرمندان شامل انواع بیمه‌ها و امنیت شغلی، حرفه ای و فکری آنان

12- ایجاد صندوق‌های غیر دولتی ضمانت تولید، توزیع و صادرات آثار، برنامه‌ها و خدمات هنری و فرهنگی

13- توسعه فضاهای تولید و عرضه‌ی آثار فرهنگی و هنری، اعم از پردیس‌های سینمایی، تالارهای تئاتر، فضاهای اجرای موسیقی کتابخانه‌ها، نگارخانه‌ها و موزه‌های هنری در کلیه شهرهای کشور مطابق با استانداردهای رایج

14- اصلاح قوانین و مقررات به منظور تامین آزادی بیان، پذیرش تکثر و چند صدایی در فرهنگ، رفع موانع و انحصارهای رسمی و غیر رسمی، حذف سانسور و فراهم ساختن زمینه‌های بسط مشارکت نهادهای غیردولتی، صنفی و حرفه ای در امور هنری

15- ایجاد زمینه‌های گسترش همکاری‌ها و مبادلات بین المللی هنری، در تعامل با فرهنگ جهانی، در تراز فرهنگ ملی

 

بدیهی است در تنظیم و تدوین سیاست‌ها و برنامه‌هایی که تحقق اصول فوق را فراهم خواهد ساخت از آرا و اندیشه‌های هنرمندان کشور بهره خواهم گرفت.

 

 

 

پ‌ن 1: نوبت عاشقي است يكچندي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

گويا تلويزيون كه ديگر رويش نمي‌شود اسم ... را بياورد و او را «كانديداي غايب» صدا مي‌زند!

 

ميرحسين: دروغ گفتن كار خوبي نيست...

مجري: من بايد خدمت شما تذكر قانوني بدهم كه چون كلمه اول صحبت شما به كانديداي غايب مربوط مي‌شود ايشان وقت خواهد داشت در اين باره پاسخگو باشد و صحبت كند.

ميرحسين: بله، ايرادي ندارد. من به اين خاطر وارد عرصه انتخابات شدم كه رياكاري ...

مجري: من بايد خدمت شما تذكر قانوني بدهم كه چون كلمه آخر صحبت‌هاي شما به كانديداي غايب مربوط مي‌شود، ما به ايشان وقت خواهيم داد كه در اين باره مفصل صحبت كنند.

ميرحسين: عرض كردم كه ايرادي ندارد. دارم توضيح مي‌دهم كه چرا آمدم. آمدم تا بساط عوام فريبي ...

مجري: من كماكان بايد خدمت شما تذكر بدهم كه عبارت آخر حرف شما ديگر مستقيمائ به كانديداي غايب مربوط مي‌شود و ما بايد به ايشان هرقدر كه عشقمان مي‌كشد وقت بدهيم حرف بزند!

ميرحسين: عزيز من، متوجه شدم. ايشان 3 ساعت حرف بزند. همه تريبون‌ها كه در خدمت اين آقاست. من فقط مي‌خواهم به مردم بگويم به كسي كه براي يك صندلي تا اين حد حرف كذب مي‌زند...

مجري: خب من ديگر جدا ‌مجبورم به شما تذكر قانوني بدهم كه چون تمام جمله پاياني حرف شما به آقايي موسوم به «كانديداي غايب» مربوط مي‌شود و خداوكيلي ما هم جز ايشان مصداق ديگري براي حرف‌هاي شما پيدا نمي‌كنيم پس بدانيد كه ما يك شبكه تلويزيوني را به نام ايشان مي‌زنيم تا هرقدر خواستند در اين موارد صحبت كنند.

ميرحسين: فرهنگ دروغ، فريب، ريا و ...

مجري: خب مي‌بينم كه شما به فرهنگ كانديداي غايب اشاره كرديد و ما ...



+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 
 
  
 
 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

  
+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

محمدرضا سرشار: به حول و قوه الهي در دولت نهم شرايطي پيش آمد كه حمايت از نويسندگان و مترجمان بسيار جدي شد. ما اين را در ابتدا وامدار مقام معظم رهبري هستيم كه در نخستين نشست خود با وزيران بر ادبيات و شعر تاكيد فراوان داشتند و سپس رييس جمهور محترم، دكتر احمدي‌نژاد، كه با انتخاب شايسته آقاي صفار هرندي به عنوان وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي، باعث رونق ادبيات و شعر انقلاب شدند.


سرشار گفت: پس از انقلاب از ميان هنر‌ها تنها هنري كه بسيار مظلوم واقع شده، هنر شعر و داستان است. وزارت ارشاد دولت‌هاي پيشين از ناشران حمايت مي‌كردند؛ اما حمايت از نويسندگان به هيچ عنوان صورت نمي‌گرفت.

 

 

وي گفت: در ابتداي تبليغات بسياري از طرف گروهي خاص انجام مي‌شد كه ارشاد وارد رقابت با ناشران خصوصي شده و در صدد حذف اين ناشران از نشر كشور است. اينها همه تبليغات بود؛ چون همين آثاري كه با اين كيفيت توسط ارشاد منتشر شده است تاكنون مورد اقبال ناشران خصوصي نبوده است يا اگر كتاب‌هاي اين نويسندگان چاپ شده، در حد همان چاپ نخست مانده است.

 

سرشار تاكيد كرد: مهم‌ترين تحول دولت نهم در حوزه ادبيات و شعر بعد از انقلاب، انتخاب آقاي صفار هرندي براي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي و معاونت فرهنگي ايشان دكتر محسن پرويز بوده است. 

 

منبع: http://ibna.ir/vdcb5zbf.rhb98piuur.html

 

 

آقاي سرشار شما هم بعله!!!

 

پ‌ن 1: چو ساكن برره پاچه‌اي مساعد ديد

براي خارشش همچون سگي شكاري شد

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

obama

 

امشبfrance 24  داشت برنامه‌ای تحت عنوان obama 100 day, now what? نشان می‌داد. من هم با همان انگلیسی دست و پا شکسته‌ام داشتم گوش می‌کردم یا به عبارت ساده‌تر نگاه می‌کردم. چهارتا کارشناس هم داشتند این 100 روز اوبا را می‌جویدند و بر سر هر کارش کلی بحث می‌کردند.

 

یک لحظه با خودم فکر کردم که اگر در شبکه‌ای مانند همین france 24  و یا cnn و یا هر حتی یک روزنامه‌ی داخلی ما دولت خودمان یا این 30 ساله‌ی انقلابمان را بنشینیم نقد کنیم چه بلایی بر سر اون شبکه یا روزنامه جماعتی کفن پوش می‌آورند.

 

امروز تابناک خبر زده بود که:

علی مطهری: اگر فيلم‌هايي مثل سوپر استار در زمان آقاي خاتمي اکران مي‌شد، عده‌اي 7-8 بار خيابان انقلاب را کفن پوش طي مي‌کردند .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

دکتر جوزف گوبلز وزير تبليغاتِ دولتِ ناسيونال سوسياليست (نازی) آلمان در فاصله‌ی سال‌های 1934 تا 1945 بود. گوبلز از معدود افرادی در راس حکومتی رايش سوم بود که از تحصيلات عاليه برخوردار و دکتری داشت. ميزان اعتقاد و علاقه‌ی گوبلز به اين نظام به حدی بود که در ساعاتی پيش از تصرف پناهگاه هيتلر توسط سربازان ارتش سرخ، گوبلز به همراه هيتلر و همسرش اوا براون، به زندگی خود، همسر و شش فرزندش پايان داد.

نام گوبلز در تاريخ بشريت تا کنون با «پروپاگاند» و تبليغات در معنای دروغ و عوام‌ فريبی عجين شده است. مهارت اين فرد در دروغ پردازی و تبليغات دروغين، از شکست و ناکامی‌ها پيروزی و ظفر ساختن و ... به حدی بوده است که همواره به عنوان مرجع و الگويی برای عوامفريبی و دروغ پراکنی در سراسر جهان طرح بوده است.

طبق آموزش‌های گوبلز، «حقيقت، دروغی است که از فرط تکرار به واقعيت بدل شود.»

 

دستگاه تبليغاتی و عوامفريبیِ رايش سوم تنها يک گوبلز داشت، حال با جماعتی که همه در مکتبِ گوبلز استاد دهرند، چه می توان گفت؟

 

 

 

پ‌ن 1: به قول حاجی: اینجا لی‌لی پوت است.  شهر آدم کوچولوها

 

پ‌ن 2: هویمان کردند، پس پیروز شدیم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

توی اون هفته بود که smsهایی برایم آمد که اولین مصاحبه‌ی مطبوعاتی میر حسین موسوی در حال انجام است. به دلیل مشغله‌ی زیاد کاری نرسیدم که همان روز پیگیری‌اش کنم.

دیشب که بی‌خوابی به کله‌ام زده بودو داشتم طبق معمول ول گردی یا همان وب گردی می‌کردم و یاد همان مصاحبه‌ افتادم. البته دورادور در جریان تمام مراحل تبلیغاتی و حرف‌ها و مصاحبه‌های ایشان هستم. آن مصاحبه را هم می‌دانستم چی به چی بوده، اما دقیق نخوانده بودم.

دیشب بعد از دقیق خواندن مصاحبه احساس کردم که کسی دوباره کاندید شده است که اگر بگذارند رئیس جمهور شود، وجه‌ی صلح و صلح طلب بودن ایرانی‌ها را به آن‌ها باز می‌گرداند.

مهندس در جواب خبرنگار فرانسوی که از او پرسیده بود سیاست شما در مورد هولوکاست چیست؟ پاسخ داده بودند که افراط و تفریط و حادثه جویی آسیب سیاست خارجی ما بوده است و باید از آن دوری کنیم. البته ایشان گفته بود که در اسلام حتی کشته شدن یک نفر هم درست نیست.

 

این حرف‌ها بوی صلح می‌دهد. بوی ایرانی سر بلند.

 

این مرد بوی صلح می‌دهد. بویی از جنس آنهایی که می‌توانند کاری کنند که ما بتوانیم خودمان را در دنیا ایرانی معرفی کنیم.

 

او از جنس آدم‌های 30 سال پیش است. از جنس آن‌ها که می‌خواستند خیلی کارها بکنند. اما حذف رقبای سیاسی و عشق به قدرت بعضی افراد باعث شد که ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

گوگول

 

چند روز پیش داشتم طبق معمول برای کتاب نیوز خبر آماده می‌کردم که چشمم به اسم گوگول افتاد. خبر برایم جالب بود. مضوع خبر آن بود که روس‌ها و اکراینی‌ها بر سر این نویسنده و مالکیتش و مملکتش دعوا دارند. به طوری که هرکدام می‌گویند مال ما است. البته اتفاقاً یونسکو سال 2009 را به نام او نام نامیده است. خبر را کار کردیم و تمام شد.

دوباره پریروز داشتم خبر بازی می‌کردم که دوباره چشمم به اسم گوگول افتاد. خبر این بود که روس‌ها دارند برای گوگول در خانه‌ای که فوت کرده موزه می‌سازند و اعلام می‌کرده‌اند که تمام اموالش را به بالاترین قیمت خریدارند.

تلنگر جالبی بود. ما بزرگترین ادیبان جهان را داریم و اصلاً مهم نیست که کسی صاحب آن بشود یا نه. ادیب که هیچ، آثار باستانی‌مان را هم اگر دیگران خراب نکنند؛ حتماً خودمان خراب می‌کنیم. برج جهان نمای اصفهان و میدان نقش جهان، درختان خیابان چارسوق و ... البته به حراج رفتن خرده ریزهایش که دیگر هیچ.

روس‌ها فقط برای ثابت کردن یک نویسنده‌یشان؛ موزه برایش درست می‌کنند و ما کل مملکتمان را اهدا می‌کنیم.

 

پ‌ن 1: برای شناختن گوگول اینجا را بخوانید.

         

 

پ‌ن 2: اگر خواستید اوج فلاکتمان را ببینید، اینجا را هم بخوانید. 

        

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

سیاست ما عین دیانت ما است.

عین اقتصاد ما؛ عین فرهنگ ما؛ عین روشنفکر ما؛ ‌عین نخبه ما؛

عین همه چیز ما؛ عین فوتبال ما؛ عین خود ما؛ عین "..." ما.

 

 

 

 

پ‌ن 1: یک عدد شیشکی همه چیز ما را بس.

 

پ‌ن 2: "ک" بیتربیت ‌ترین حرف ادبیات فارسی است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

روز زن مبارک.

 

داستان غریبی است، مظلومیت و مهجوریت زن.

 

 

زن باشی، مادر باشی، مهربان باشی، وفادار باشی، نجیب باشی، همه‌ی خوبی‌ها را یکجا داشته باشی. اما قدرت را ندانند.

 

کافی است کمی به اطراف نگاه کنیم. شاید معادله‌ی ساده‌ی مظلومیت، کمی قابل لمس‌تر شده باشد.

 

 

این یعنی مظلومیت. این یعنی زن کشور من.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

خاله نگار

http://nagar.blogfa.com/

 

این نگار حرف‌های خوبی داره برای زدن.

 

 

اگه حال کردید؛ بخونیدش. به جایی بر نمی‌خوره.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

این یعنی دهن کجی.

دهن کجی از کجا می‌یایه؟ از طرف خود ما می‌یایه.

حالا باید دید که چرا دهن کجی بوجود می‌یایه؟

 

 

پ‌ن 1: درج این نکته هست قابل ذکر

 نیستم بنده هیچ روشن فکر

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

امام و آقای طالقانی

 

انقلاب‌ها همیشه فرزندان خود را از یاد می‌برند یا مثلاً بعضی وقتا همان انقلابیون خود در همان انقلاب به عنوان ضد انقلاب شناخته می‌شوند.

 

در عکس بالا می‌شود آقای طالقانی را دید که در گوشه ای از فرودگاه مهرآباد نشسته و فارغ از هر هیاهویی دارد به آن شلوغی‌ها نگاه می‌کند.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

برنده جنگ 22 روزه (اسراییل و غزه) کی‌ بود؟

به قول دوستی که نمی‌خواهد من اسمش را در وبلاگم بیاورم «همون که اول اسمش پ است» جنگ‌ها هیچوقت برنده ندارند. روابط جنگ‌ها همیشه بازنده بازنده است و به طور یقین اصلی‌ترین بازندگان این جنگ مردم غزه و اسراییل بودند.

البته گفتن نداره، همه می‌دونیم که پول این جنگ از جیب چه کسانی رفت.

 

 

 

دیشب تو مسنجر Skype به یک دختر اسراییلی پی‌ام دادم، سریع ایگنورم کرد.

 

 

پ‌ن 1: گفتگوی تمدنها.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

سرتیپ فوزی السعد

سرتیپ فوزی السعد فرمانده توپخانه مسقر در السبیه. او مسئول به توپ بستن حسینیه‌ آبادان در شب عاشورا است. وقتی دستور آتش توپخانه از بغداد آمد سرتیپ احمد علوان سرپیچی کرد. او همان روز با یک جیپ به عقبه منتقل شد و به زندان افتاد. پس از او سرتیپ فوزی‌السعد فرماندهی توپخانه را به عهده گرفت.  خبر این بود که هنگام نماز مغرب بخش اعظم نیروهای ایرانی برای اقامه نماز و عزاداری در شب عاشورا در حسینیه اجتماع خواهند کرد. آبادان در محاصره‌ عراقی‌ها بود. عبد گفت: من آنجا بودم. بعد از خلع سرتیپ احمد علوان کسی جرات سرپیچی نداشت. همه می‌دانستند که به توپ بستن حسینیه آن هم هنگام اقامه نماز کاری غیر انسانی و غیر شرعی است. با این حال سرتیپ جانشین دستور آتش را صادر کرد و حسینیه دقیقا در هنگام اقامه نماز مغرب و در شب عاشورای 1981 به توپ بسته شد. خبری که نیروهای نفوذی عراق دادند باعث شهادت و زخمی شدن بیش از 200 نفر در آن شب شد.

عبد گفت: سال‌ها از جنگ گذشت. می‌خواستم بدانم سرتیپ فوزی کجاست و چه می‌کند. آدرس او را در بغداد و در منطقه‌ای فقیر نشین در حومه شهر پیدا کردم و به سراغش رفتم. شنیده‌ بودم که بیمار است.

وقتی او را دیدم باور کردنی نبود. دو پای او قطع شده بود و دست راست‌ش از کتف کنده شده بود. انگار دست راستش را همراه با بخشی از سینه تراشیده بودند. مرا که دید زار زار مثل بچه گریه می‌کرد. می‌خواستم از او بپرسم آن حادثه در شب عاشورا را یادت هست. اما او خودش بلافاصله قبل از هر سئوالی گفت: آن شب را یادت هست. 13 سال است با این وضع تاوان یک دستور به توپ بستن حسینیه را می‌دهم. عبد گفت: برایم عجیب بود که او در فقر کاملی به سر می‌برد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

جمعی از خبرنگاران و فعالین عرصه اطلاع رسانی استان زنجان در خصوص فقدان امنیت شغلی و حمایت از خبرنگاران اخراجی روزنامه «مردم نو» بیانیه ای صادر كردند.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) منطقه زنجان، در بخشی از این بیانیه آمده است: اكنون در شرایطی قرار داریم كه اصحاب مطبوعات به بهانه‌های مختلف از صحنه فعالیت رسانه‌ای كنار گذاشته می‌شوند و هر روز بر تعداد فعالان حرفه‌ای فاقد رسانه افزوده می‌شود. این اقدام به هر بهانه‌ای كه باشد امنیت شغلی روزنامه نگاران را هدف گرفته است.

در ادامه این بیانیه تصریح شده:عرصه رسانه‌ای استان زنجان در آخرین مورد خود شاهد اخراج دسته جمعی خبرنگارانی بود كه جزو فعالترین خبرنگاران استان محسوب می شدند. این خبرنگاران بدون هیچ دلیل موجهی توسط مدیر مسئول روزنامه مردم نو اخراج شدند و تاسف بارتر آن‌كه هیئت حل اختلاف سازمان كار و امور اجتماعی استان زنجان علی رغم رای هیئت تشخیص و بدون توجه به مستندات، شواهد و قرائن موجود، مدیر مسئول روزنامه را محق شناخته و رای خود را علیه خبرنگاران صادر كرد.

امضا كنندگان این بیانیه در بخشی دیگر تاكید كردند: ضمن حمایت از خبرنگاران اخراجی روزنامه مردم نو، رای صادر شده توسط هیئت حل اختلاف را فاقد وجاهت دانسته و تذكر می‌دهیم كه این اقدام امنیت شغلی خبرنگاران را در مخاطره جدی قرار داده است. لذا از انجمن‌های صنفی و به ویژه اعضای شورای مركزی خانه مطبوعات استان زنجان دعوت می كنیم تا با حمایت خود از خبرنگاران اخراجی، زمینه بروز اقدامات مشابه را از بین ببرند.

 در پایان این بیانیه آمده است: شایسته است از اقدام ارزنده آقای علیرضا اسكندریون سردبیر سابق مردم نو كه در حمایت از خبرنگاران اخراجی و در اعتراض به احجاف موصوف از سمت خود استعفا داد، قدردانی به عمل آوریم.

 

          پ‌ن 1: دوستان خوبی در این روزنامه دارم. امیدوارم خدا به کسب و کارشان رونق دهد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

خشت طلای گنبد امام هفتم را اهالی تربت حیدریه تامین می‌كنند!

 

فارس: مسئول ستاد بازسازی عتبات عالیات در تربت حیدریه گفت: سهم این شهرستان برای بازسازی گنبد مطهر امام موسی كاظم، یك هزار خشت طلا پیش‌بینی شده است. 

به گزارش خبرگزاری فارس در تربت حیدریه، حسین زنگنه در جلسه شورای اداری این شهرستان اظهارداشت: هزینه ساخت هر خشت طلا حدود 250 هزار تومان است كه علاقه مندان می‌توانند به هر میزانی كه امكان مشاركت و تامین هزینه برای آنها مقدور است، در این امر خیر شركت كنند.

وی خاطرنشان كرد: این ستاد برای آن دسته از افرادی كه حداقل برای یك خشت طلای گنبد تامین هزینه كنند، ضمن تخصیص شماره‌ای از خشت‌‌های گنبد به نام افراد، گواهی صادر خواهد كرد تا نام آنها در زمره مجاورین حرم امام هفتم درج شود.

مسئول ستاد بازسازی عتبات عالیات در تربت حیدریه گفت: شكل ‌گیری شرایط جدید در كشور عراق فرصت مغتنمی فراهم كرده تا عاشقان اهل بیت، به منظور بازسازی، توسعه و تعمیر مرقد مطهر ائمه اطهار در آن كشور تلاش و مشاركت داشته باشند.

 

 

لینک خبر

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

می‌گوین از کوزه همان برون تراود که در اوست.

حالا شده حکایت برنامه‌های صدا و سیما یا همان تلوزیون خودمان.

 

گاهی وقت‌ها به‌اجبار نگاهم به این سریال‌های ... شعر تلوزیون می‌افتد و از خودم می‌پرسم آن آقایی که ادعای شعور و مدیریت و خدمت گذاری به مردم را سرلوحه‌ی حرف‌های خودش قرار داده؛ چرا اجازه می‌دهد که به این راحتی به شعور مردم توهین شود و مردم را مجبور می‌کند که این برنامه‌های جفنگ را ببینند.

 

باید فاتحه‌ی ملتی را خواند که سیاست گذار فرهنگی‌اش می‌شود یک ....

 

 

پ‌ن 1: خسته بودم، پس ندارم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

این آگهی را که در صفحه 3 ضمیمه جمعه بازار روزنامه همشهری؛ «همان قسمتی که آگهی را رایگان چاپ می‌کند»؛ روز 3/5/78 چاپ شده بود.

راستی این‌ها نیازهایشان چه پیش‌پا افتاده است. ملحفه و باند کشی برای کانون هموفیلی ایران و یا سرنگ 10cc و 20cc برای انجمن بیماران تالاسمی ایران، عصا و واکر و پوشک برای انجمن ام اس ایران.

راستی بچه‌های محک بیسکوئیت و مسواک و دستمال کاغذی و آب میوه‌ی کوچک یا چای لازم دارند.

کاش کسی می‌دید که انجمن بیماران سرطانی کاغذ A4 می‌خواهد و مجتمع معلولین و سالمنداد قدس قند و شکر و تشک و پتو می‌خواهد.

 

 

انگار صندلی های قدرت و میزهای ریاست غیرت دیدن این جور آگهی‌ها و امثال این آگهی‌ها را از بعضی‌ها گرفته است.

انگار ...

 

 

پ‌ن 1: تصویر بزرگ را در اینجا ببینید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

یادش‌بخیر. آن موقع‌ها صبح امروز هم می‌خواندیم.

اما حالا 18 تیر می‌شود روز کودتا.

شاید هم حق داشته باشند، کودتا کردند تا خیلی چیزها را بگیرند.

اما از که بگیرند هم مهم هست که هیچ‌کس هیچ‌چیز نمی‌گوید.

 

 

پ‌ن 1: یک صندوق پر از روزنامه دارم. از همین روزنامه‌ها که یک روزی با پول تو جیبیم می‌خریدم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

1:

به قول همایون کاتوزیان دولت کلنگی شده است.

 

2:

نان سر سفره‌ها فرستادند؟

راستی پول نفت را دادند؟

 

3:

آن کسی را که در این ملک سلیمان کردید

ملت امروز یقین کرد که او ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

بعد از این بر وطن و بوم و برش باید رید

به چنین مجلس و بر کر و فرش باید رید

 

به حقبقت در عدل ار در این بام و بر است

به چنين عدل و به ديوار و درش بايد ريد

 

آن‌كه بگرفته از او تا كمر ايران را گه

به مكافات الی تا كمرش بايد ريد

 

پدر ملت ايران اگر اين بی پدر است

بر چنين ملت و روح پدرش بايد ريد

 

به مدرس نتوان كرد جسارت اما

آن‌قدر هست كه بر ريش خرش بايد ريد

 

.

.

.

.

.

 

پ‌ن 1: گرم رو  آزادگان  دربند

روسپي  نامردان  در كار

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

تو خود حدیث مفصل بخوان در این .........

 

 

خبرگزاری دانشجویان ایران - زنجان

 

خبرنگاران روزنامه "مردم نو" به دلیل پیگیری حقوق صنفی خود توسط مدیر مسئول روزنامه اخراج شدند.

یكی از خبرنگاران اخراج شده این روزنامه در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه زنجان، گفت: این اقدام در پی اخطار سازمان كار و امور اجتماعی استان مبنی بر پرداخت حق و حقوق هیئت تحریریه این نشریه توسط مدیر مسئول به وقوع پیوست.

سمیه میناخانی اظهار نمود: رضا سواری، مدیر مسئول روزنامه مردم نو طبق این اخطاریه موظف بود پس از گذشت 20 روز از دریافت نامه، نسبت به پرداخت حق بیمه، حق سنوات، اضافه كاری، حق ماموریت و ... خبرنگاران اقدام نماید كه بعد از سپری شدن این مدت، مدیر مسئول روزنامه با ارسال نامه‌ای به شورای سردبیری اعلام كرد كه از اول خرداد ماه از دریافت هرگونه مطلب تولیدی توسط خبرنگاران خودداری شود.

وی ادامه داد: در پی ارسال این نامه، خبرنگاران به همراه عكاس روزنامه اخراج شدند و علیرضا اسكندریون، یكی از اعضای شورای سردبیری نیز در حمایت از خبرنگاران، استعفای خود را اعلام كرد.

میناخانی گفت: خبرنگاران اخراج شده روزنامه مردم نو بین 2 تا 5 سال سابقه كار در این روزنامه دارند.

شایان ذكر است ركود در روزنامه مردم نو طی 2 روز اخیر مشهود بوده و صفحات آن از اخبار سایتها و خبرگزاری ها كامل می شود.

رضا سواری مدیر مسئول روزنامه مردم نو در گفتگویی كوتاه با خبرنگار ایسنا بیان جزئیات این مسئله را به آینده ای نزدیك موكول كرد.

 

 

 

پ‌ن 1: دوستان خیلی خوبی در این روزنامه دارم. امیدوارم خدا به کسب و کارشان رونق دهد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

دکتر خاتمی

می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شب تاب

نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک

غم این خفته‌ی چند

خواب در چشم ترم می‌شکند.

نگران با من استاده سحر

صبح می‌خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می‌شکند.

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می‌شکند.

 

 

دست‌ها می‌سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته‌شان

بر سرم می‌شکند.

 

 

می‌تراود مهتاب

می‌درخشد شب تاب،

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در، می‌گوید با خود:

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

 

نیما یوشیج، 1327

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

به مناسبت ۱۶ اردیبهشت؛ سالگرد شهادت مجید شریف‌واقفی

 

در اواخر مهر ماه 1327 خورشیدی سید مجید چهارمین فرزند سید حیب الله شریف‌واقفی در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. نام این فرزند بر اساس خوابی که مادرش سیده بتول دیده بود «مجید» گذارده شد. مادرش می‌گوید:

"مدتی قبل از تولد، شبی در عالم رویا به مجلس سوگواری سیدالشهدا وارد شدم. در آنجا سیدی بزرگوار در کسوت روحانیت بر فراز منبری قرار داشت. من در گوشه‌ای نشستم و نوزاد را بر دامان خود نهادم. آن سید من را خطاب کرد تا کودک را به حضور او ببرم. بلافاصله امر وی را اطاعت کردم. و کودک را به حضور او بردم. او کودک را روی دست‌های خود قرار داد و سه مرتبه پیاپی فرمودند: «مجید خوب می‌شود»، سپس او را به من مسترد کردند. در موقع گرفتن نوزاد ناگهان چشمم بر گلوی آن حضرت افتاد. مشاهده کردم خط سرخی بر گلوی ایشان را پوشش داده است. دریافتم که ایشان سیدالشهدا است. با شتاب به سوی ایشان رفتم، اما ناگهان از خواب پریدم".

مجید شریف‌واقفی

او دوران ایتدایی را در دبستان پرورش شهر اصفهان و دوران متوسطه را در مدرسه صائب شهر اصفهان با معدل 97/19 به پایان می‌رساند.

وارد دانشگاه صنعتی آریامهر «بعدها اسم خودش، اسم این دانشگاه شد» می‌شود و درشته مهندسی برق با درجه ممتازی فارغ التحصیل می‌شود.

وی بعدها و به تبع فعالیت‌های سیاسی‌اش وارد گروه مجاهدین خلق می‌شود و در ردیف اولین چهره‌های کادر مجاهدین قرار می‌گیرد.

مجید پس از آن که در رأس یکی از سه شاخه اصلی سازمان قرار می‌گیرد؛ با دختر مجاهدی به نام لیلا زمردیان آشنا شده و با او ازدواج می‌کند.

لیلا فارغ التحصیل دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه تهران بوده است.

.

.

.

پس از آنکه سازمان مجاهدین خلق به گرایش مارکسیستی روی می‌آورد؛ مجید به طور جدی با آنها برخورد کرده و همین امر بعدها موجب شهادتش به دست کسانی که آنها را آموزش داده بود، می‌شود.

.

.

.

در اسناد آمده است که مجید تمام تلاش‌ش را کرده است که سازمان منحرف نشود؛ برای مثال با دکتر شریعتی و آیت الله طالقانی و شهید غفاری برای گرفتن کمک فکری بارها ملاقات داشته است.

 

گروه مارکسیست شده مجاهدین خالق که دیگر نمی‌توانسته است او را تحمل کنند، وی را به مرگ تهدید کرده و بلاخره او را در تاریخ 16 اردیبهشت سال 54 ترور کرده و جسدش را می‌سوزانند.

 

 محسن خاموشی یکی از عاملین ترور مجید پس از دستگیری، طرح ترور را این گونه اعتراف کرده است.

"..... به ما گفتنند: حسین (صمدیه لباف) و یک نفر دیگر به گروه خیانت کرده‌ و گریخته‌اند. حسین آدم تروریستی است و ممکن است اعضای مرکزی را در کوچه و خیابان ببیند و ترور کند و در ضمن می‌دانستند اگر یک یا دو نفر از کمیته مرکزی کشته شود چه ضربه‌ای به سازمان وارد می‌شود. فرد دیگر یکی از اعضای سابق کمیته مرکزی سازمان است. جایی قرار داشتیم. علی (بهرام آرام) و بعد حسن (محمد طاهر رحیمی) چند دقیقه بعد‌هم حیدر (وحید افروخته) سر قرار آمد و قرار شد تا فردا که روز عمل اعدام یکی از آن‌ها است برزنت، نایلون، ابر و یک ظرف بزرگ آب تهیه کنیم. قرار شد هر یک از ما یک دست لباس اضافی داشته باشیم. یک لُنگ هم برای اینکه دور سرش بپیچیم باید تهیه می‌شد. محلی واقع در بیابان مسگرآباد، اول جاده مسگرآباد به ما آدرس داد تا برویم و جسد را آنجا بسوزانیم. من و عباس (حسن سیاه کلاه) به آن منطقه رفتیم. ما آن منطقه را دیدیم و قرار برای فردا ساعت 8 صبح گذاشتیم تا با هم وسایل را تهیه کنیم. ساعت 5/7 صبح با او در اول بهار قرار گذاشتیم.... یک جفت نمره و دو عدد نمره تکی دزدیدند و من گرفتم و با ماشین یشمی سر قرار عباس در میدان شاه آمدم. لحظه‌ای بعد علی هم آمده بود. و بعد حیدر و حسن هم آمدند. ما وسایل را جور کردیم و داخل ماشین گذاشتیم. بنزین، کیسه‌های کلرات که عباس آورده بود، یک پیت نفت بزرگ ولی پر از آب. برزنت را کف صندوق عقب پهن کردیم، زیر آن را نایلون و روی آن را ابر گذاشتیم. لنگ را آماده کردیم. ماشین یشمی خراب شد. باید آن را از منطقه عمل دور کنیم. آن را هل داده و بالاخره در شرق خیابان شهباز1 گذاشتیم. حسن کمر بند تجهیزاتی خود را باز کرده و به من داد. مجید شریف‌واقفی با حیدر قرار داشت و در نتیجه حیدر سر قرار رفت. ما هم در یک کوچه نمره‌های اصلی ماشین را باز کرده و نمره‌های جعلی پشت ماشین گذاشتیم و عازم محل عمل شدیم. قرار شده بود عمل در کوچه ادیب الممالک انجام شود. این کوچه باریک بود و به کوچه پهنی منتهی می‌شد. ما ماشین را در کوچه پهن قرار دادیم به طوری که از کوچه باریک قابل رویت نبود. بعد علی، با ناراحتی آمد که همشیره سر قرارش نیامده است؛ همشیره علامت دهنده به عباس بود که وقتی او علامت می‌داد عباس داخل کوچه می‌شد. چند دقیقه بعد همشیره آمد و رو به روی کوچه باریک در حالی که با چادر بود و روی خود را محکم گرفته بود ایستاد. حدود ده دقیقه گذشت که همشیره رفت و عباس از من خدا حافظی کرده رفت. چند لحظه بعد صدای تیر بلند شد. من که رفتم مجید شریف‌واقفی روی زمین افتاده بود، اسلحه‌اش را از روی کمرش بر داشتیم؛ اسلحه‌اش یک V-65 بود. عباس از جلو یک تیر به صورت او شلیک کرد و حیدر هم یک تیر به پشت سرش شلیک نمود. چند زن هم که آنجا بودند داد و فریاد کردند که حیدر سر آنها داد کشید: «ما پلیس هستیم. کسی که کشته شده خرابکار بوده است». لنگ را روی سرش انداختم و برگشتم و ماشین را روشن کردم. یک دستمالی‌تر کردم، وقتی جسد را حیدر و عباس در داخل صندوق عقب می‌انداختند من خون روی سپر را پاک کردم.

بعد در صندوق عقب را بسته و همگی سوار ماشین شدیم. وارد آب منگول شده بعد وارد شهباز شدیم و بعد وارد خیابان عارف شدیم. نزدیک جاده مسگرآباد در خیبان عارف وحید افراخته از ماشین پیاده شد و من و حسین سیاه کلاه به راه خود ادامه دادیم، محلی واقع در 18 کیلومتری جاده مسگر‌آباد رفتیم2 و در گودالی جسد را انداخته و کلرات بنزین روی آن ریختیم.

جیب‌های آن را تخلیه کردیم. 2 عدد قرص سیانور داشت، مقداری نوشته که آیه قرآن در آن بود و حدود 400 تومان پول.

بعد عباس فندک را آتش زد و و یک مرتبه شعله آتش بلند شد. مقداری بنزین روی دست و پای عباس (حسین سیاه کلاه) ریخته بود در نتیجه شعله از دست و پای او بالا می‌رفت. من به سرعت دویدم و خود را روی او انداخته و آتش را خفه کردم. بعد که بلند شدیم دیدیم آتش به قسمت عقب ماشین گرفته، به سرعت ماشین را جلو زدم بعد عباس سوار ماشین شد و از منطقه دور شدیم. حدود چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که عباس گفت سلاح V-65 که قبلاً متعلق به شریف‌واقفی بوده در جیبم نیست و افتاده. باز برگشتیم و من صلاح را از روی زمین برداشتم و به او دادم. موقعی که من و عباس روی زمین افتاده بودیم و آتش را خاموش می‌کردیم، سلاح از جیب عباس افتاده بود. در هر صورت به سرعت از منطقه دور شدیم و به تهران بازگشتیم.

با حسن (محمد طاهر رحیمی) در کوچه قائن واقع در سه راه ژاله3 قرار داشتیم. به آنجا رفتیم. دیدیم که حسن با یک نفر بلند قد و سبیل دار و موهای بالازده سر قرار آمده است، ماشین را به آنها تحویل دادیم و چهار نفری به خیابان علایی آمدیم. حسن، سوییچ یک آریای آبی رنگ را به ما داد تا من و عباس برویم درمانگاه و دست عباس را معالجه کنیم. من و عباس با آریای آبی رنگ به درمانگاه بیمه‌های اجتماعی رفتیم(واقع در خیابان ژاله4). دست او را پانسمان کردند و و بعد ماشین را در خیابان خاجه نصیرالدین طوسی گذاشتیم (در گاراژی). در ضمن، ما سلاح‌هایمان را تحویل حسن (محمد طاهر رحیمی) دادیم. حسن و رفقش به خانه تیمی حسن رفتند؛ البته رفیقش چشم بسته رفت. در آنجا تمرین می‌کردند. بعد برای عمل ترور مرتضی صمدیه لباف که هشت شب بود، رفتند".

 

 

بعد از شهادت سوزناک مجید؛ خانواده‌ی وی به وسیله ساواک مورد آزار و اذیت فراوان قرار می‌گیرند.

در اسناد ساواک آمده است که بعد از 2 ماه جسد مجید کشف می‌شود و تنها چیزی که از آن جسد باقی مانده بوده است؛ یک جفت کفش، دندان‌های او و اسکلتش که از آنها نیز فیلم برداری شده است. (فیلم در اسناد ساواک موجود بوده است). ساواک جنازه‌ را از آنجا منتقل کرده و هیچ کس نفهمیده است که او را در کجا خاک کرده‌اند.

همچنین در اسناد نیز آمده است لیلا زمردیان «همسر مجید» که خودش خبر فعالیت‌های مجید را به اطلاع سازمان می‌رسانده است؛ بعد از کشته شدن مجید؛ با گروه به مشکل می‌خورد و نام او نیز در لیست افرادی که باید کشته شوند قرار می‌گیرد و به همین دلیل و نیز به حالت وضع بد روحی‌اش که در اثر کشته شدن مجید به او دست داده بوده است؛ تا روزی که در حال گریز از دست ساواک با قرص سیانور خود کشی می‌کند؛ تحت مراقبت بوده است.

"مأموران کمیته مشترک زد خرابکاری در خیابان ری، حوالی میدان شاه به یک زن چادری جوان ظنین شده و چون قصد تعیین هویت وی را داشتند، وی با استفاده از ازدحام جمعیت و ترافیک سنگین مبادرت به فرار می‌کند و به اخطار‌های مأمورین توجهی نمی‌کند و علاوه بر آن تظاهر به داشتن سلاح می‌کند. او در کوچه شترداران از ناحیه لگن خاصره و پا مورد اثابت گلوله قرار می‌گیرد و چون از فرار نا امید می‌شود، با جویدن قرص سمی سیانور خود کشی می‌کند و در راه رسیدن به بیمارستان فوت می‌کند".

 

 

از دست عدو ناله‌ی من از سر درد است

اندیشه هر آن کس کند از مرگ نه مرد است

جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است

مردی اگرت هست کنون و قت نبرد است

 

 

1: خیابان 17 شهریور کنونی

2: امروزه این مکان فضای سبز شده و نزدیکی‌های سه راه افسریه «نزدیک شهرداری منطقه ۱۵» است. جاده مسگرآباد نیز همان خیابان خاوران است.

3: روبروی ایستگاه کنونی متروی بهارستان، خیابان کناری مجلس

4: خیابان مجاهدین فعلی

 

 

 

کارت دانشجویی مجید شریف‌واقفی

 

مرتضی صمدیه لباف

حسین سیاه کلاه

لیلی زمردیان؛ همسر مجید شریف‌واقفی

 

 

پ‌ن 1: خیلی از این مدارک و عکس‌ها را از آقای علیرضا اشتری «برادر بزرگترم» که سالهاست تمام وقتش را بر روی کتاب حرکت دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف  گذاشته است؛ قرض گرفته‌ام.

 

پ‌ن 2: برای جمع کردن این مطالب حدود 1 هفته وقت گذاشتم و 5 کتاب هم خریدم. تقریباً حدود 20 هزار تومان هزینه.

شاید ادای‌دینی باشد به آقا مجید شریف‌واقفی و لی‌لی خانم زمردیان.

 

پ‌ن3: دانسته‌هایم در مورد شهید مجید شریف‌واقفی خیلی کم است. اگر مطلبی بیشتر از اینها‌ داشتید و یا می‌دانستید، ممنون می‌شوم کمک کنید.

 

پ‌ن 4: لطفاً اگر خواستید از این پست چیزی کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

دعوت شدن.

 

 

طعم گس من رو به بازی دعوت کرده بود.

منم بازی کردم.

موضوع بازی از آن قرار است که چه چیزهایی شما و زمین را آزار می‌ده؟

 

من هرچه فکر کردم و دیدم که من رو هیچ چیزی آزار نمیده. اما زمین رو نمی‌دونم. من نمیتونم از قول اون صحبت کنم.

 

 

 

پ‌ن 1: سلامتی آن مرد نیکی که درخت توت این خانه‌ی استیجاری کتاب نیوز را کاشت و اینچنین به ما هروز نیم تا یک کیلو توت تازه داد؛ صلوات

 

 

پ‌ن 2: چند روز پیش؛ 8 اردیبهشت؛ نشتی در دانشگاه علامه بود با عنوان «پدیدار شناسی روح هگل بعد از 200»؛ یاد استاد رامین جهانبگلو افتادم که چند سالی است که در زندان است و قبل از آن که برانداز و جاسوس معرفی شود، من کلاس‌های هگل شناسی‌اش در خانه هنرمندان می‌رفتم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

درد فرهنگ

 

قسمت‌هایی از مصاحبه محمدرضا حدادی

 

۱)

آقای رئیس جمهور در عرض این دو سال و نیم درباره‌ی گران شدن پیاز، گوجه و حتی مسائل سطحی‌تر از آن به صورت مستقیم با مردم صحبت کردند. اما هیچ‌گاه درباره‌ی "بحران" فرهنگ یا "بحران" کتاب حرفی نزدند. «الناس علی دین ملوکهم» اگر برای مسئولین یک حکومت فرهنگ دارای ارزش و جایگاه مناسبی نباشد، طبیعتاً برای مردم آن حکومت هم این مقوله بی‌اهمیت خواهد بود...

 

۲)

ایرانی به کتاب نخریدن و کتاب نخواندن مشهور است. اما زمانی می‌توان مردم را در این جریان مقصر دانست که دولت در اینجا مسئولیتی نداشته باشد. نه صدا و سیما دولتی باشد و نه وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات. با این شرایط می‌توان گفت همه چیز در دست مردم است و دولت هیچ وظیفه‌ای ندارد. اما فقط در سالهای بعد از مطرح شدن بحث تهاجم فرهنگی، هر سال بین 18-10 میلیارد تومان بودجه مختص مبارزه و مقابله با تهاجم فرهنگی، تصویب و هزینه شده است. وزارت فرهنگ فقط در سال گذشته نزدیک به 270 میلیارد تومان برای ساماندهی حوزه فرهنگ بودجه داشته است. سازمان تبلیغات اسلامی بین 20-17 میلیارد تومان بودجه اخذ کرده است.

 

۳)

طبق گزارش خانه‌ی کتاب در حال حاضر نزدیک به سه هزار ناشر فعال داریم. از سویی به محض اینکه انتشاراتی ثبت شود، می‌توان وام گرفت. وام دفتر کار، وام کلی برای انتشار کتاب و... آیا ما این همه ناشر شایسته و توانمند برای تولید کتاب خوب داریم؟ آیا همه باید به طور یکسان حمایت شوند. آیا باید از ناشری که مجموعه شعر دختر یا پسر 15 ساله‌ای که پدرش متمول است را چاپ کرده همانطور حمایت کرد که مثلاً از ناشر کتاب "داستان سیستان" و یا ناشری که خیلی از کتابهایی که از 100 سال پیش، در حال تجدید چاپ هستند، چاپ می‌کند؟!

اگر حمایت حمایت معقولی نباشد نتیجه همین می‌شود که می‌بینید. کسانی که به جای نگاه فرهنگی، نگاه تجاری دارند به این سمت هجوم می‌آورند و به اسم چاپ کتاب از این حمایتها استفاده می‌کنند. اما چیزی که به جامعه تحویل می‌دهند اصلاً قابل دفاع نیست.

 

۴)

متاسفانه ما افتخار می‌کنیم در کشوری که جمعییت آن 70 ملیون است 50 هزار عنوان کتاب چاپ کرده‌ایم. از این 50 هزار عنوان تیراژ هیچ عنوانی غیر از «حسنی نگو یک دسته گل» (بر اساس آمار خانه کتاب) بالای 100 هزار تا نرسیده است. اما در کشوری مثل ایالات متحده با چاپ حدود 30 هزار عنوان کتاب در سال و جمعیتی حدود 300 میلیون نفر، فقط چاپ «هری پاتر» به 2.5 میلیون نسخه رسیده است. حالا کدام افتخار دارد؟ آن را می‌توان نتیجه‌ی عمل حکومت، ناشر، نوسنده یا تولید بازار فرهنگ دانست یا این کتابها را؟ فکر می‌کنید در آمریکا تعداد ناشرین حرفه‌ای سهیم در بازار 3 هزار نفر است؟ سیستم آنجا بر عکس است. به جای اینکه قیف وارونه‌ای برای اعطای مجوز نشر بگذارند و بعد ناشر را به امان خدا رها کنند، بر عکس عمل می‌کنند. مجوز آزاد است اما برای برای حمایت برنامه‌ریزی دارند. به طور مثال می‌توانید سیستم خرید کتاب را برای کتابخانه‌های عمومی آمریکا و اینجا مقایسه کنید. نزدیک به 105 هزار کتابخانه‌ی عمومی در آمریکا وجود دارد. اگر آنها برای هر کتابخانه یک نسخه از کتابی را بخرند، می‌شود 105 هزار نسخه. یعنی زندگی ناشر و نویسنده با همین خرید متحول می‌شود. اینجا هم نزدیک به 20 میلیارد کتاب برای کتابخانه‌ها خریداری می‌کنند، حالا اینکه کتابها به چه شکل انتخاب می‌شوند بحثی سیاسی است؛ اما کدام نتیجه بخش است؟

 

۵)

زمان شروع فعالیت کتاب دانشجویی، زمان دولت آقای خاتمی بود. ما اصلا از آن دولت توقع کمک نداشتیم. اما از این دولت به واسطه‌ی شعارها و نزدیکی آدمها توقع حمایت داشتیم. اما سقف انتقادپذیری دوستان ما در ارشاد خیلی پایین است و بر اساس همین انتقادها برای افراد خط‌کشی صورت می‌گیرد. اگر ما با بعضی‌ها همکاری می‌کردیم به ما "کمک میلیاردی" هم می‌کردند؛ اما روحیه‌ی استقلال را بیشتر پسندیدیم.

 

 

 

   پ‌ن ۱: می‌توانید متن مصاحبه‌ را در اینجا بخوانید.

 

 

 

  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

هر شب ستاره‌ای به زمین می‌کشند باز

این آسمان غم زده غرق ستاره هاست

 

 

 

سال‌ها از قتل‌های زنجیره‌ای می‌گذرد و دیگر کتاب‌ها و داستان‌هایی مانند عالیجنابان سرخ پوش یا خاکستری پوش در داخل کتاب‌خانه‌ها دارند خاک می‌خورند و ناشرها و نویسنده‌های آن‌ها نیز با پول فراوان فروش کتاب‌هایشان و البته با درد و زخم زندان‌ها و ...، هر کدام در گوشه‌ای از دنیا صبح‌شان را شب می‌کنند. متهمان این قتل‌ها هم معلوم نشدند، و البته همان چند نفری هم که معلوم شدند، یا گریختند و یا آزاد شدند و یا خودکشی کردند مه ابته در باب خودکشی‌شان حرف‌ها و حدیث‌هایی هم شد. عده‌ای گفتند خودکشی کار واجبی بوده و عده‌ای دیگر نیز گفتند کار واجبی بوده است. عده‌ای به خاطر این حرف زندانی شدند و عده‌ای دیگر احسنت شنیدند « ما که نفهمیدیم چه فرقی بین این واجبی با آن واجبی بوده است».

اما آن چیز که مسلم است پایمال شدن خون عده‌ای بوده و هیچ کس نفهمید که عالیجنابان چه شدند.

 

سال‌ها از آن روزگاران می‌گذرد و شاید تاریخ به روزهای بیشتری نیاز دارد تا واقعیت را به گوش همگان برساند.

 

 

 

پ‌ن 1: خیابان هدایت در نزدیکی خانه‌یمان است. شب‌ها که از دانشکده می‌آیم از آنجا رد می‌شوم.

 

پ‌ن 2: آقای علیرضا اشتری؛ برادر بزرگوار و محترم و عزیزم؛ انتخاب کتاب شما در در بخش زندگی‌نامه جمعی، در  يازدهمين دوره انتخاب بهترين كتاب سال دفاع مقدس را به شما تبریک می‌گویم.

فکر می‌کنم حالا حالاها مانده تا از تو درس یاد بگیرم. نمی‌دانم چرا در روزی که باید می‌رفتی و جایزه می‌گرفتی، ماندی در خانه و بابا را حمام بردی و کارهای مامان را انجام دادی و با مریم فاطمه بازی کردی. فقط شاید بتوانم حدس بزنم که .....

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

1- یک جفت پوتین در تهران دیده می‌شود.

 

2- دریای خزر واگذار می‌شود.

 

3- مذاکرات ارمنستان را نیمه کاره رها می‌کنیم و به تهران می‌آییم.

 

4- سرباز هخامنشی به راحتی در جلوی چشمانمان به فروش می‌رود.

 

5- لاریجانی استعفا می‌دهد.

 

6- تحریم می‌شویم.

 

7- انرژی هسته‌ای حق مسلم کیست؟

 

8- آب حوض می‌کشیم، گل لقد می‌کنیم، .....

 

9- .....................................................

 

 

پ‌ن 1: امروز روز کورش کبیر بود. یعنی روز همه‌ی ایرانیان. خوشحالم که ایرانیم، چون کورش ایرانیست.

پ‌ن 2: در روزنامه‌ی همشهری نامه‌ای برای yahoo خواندم. همین فردا یا پس فردا می‌گذارم‌ش. البته خیلی‌ها هم لطف کردند و گذاشته‌اندش. بیایید به helloyahoomail پیوندیم.

پ‌ن 3: چند وقتی است که زندگی خوشمزه شده. صبح‌ها کله‌ی سحر بیرون می‌زنم و شب‌ها مثل جنازه در تخت، خوابم می‌برد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

چند شب پيش که باز دوباره بی‌خوابی به سرم زده بود و شروع به وب‌گردی کرده بودم، بر حسب عادت هميشگی سری به روزنامه‌ها و خبرگذاری‌های پرتيراژ جهان زدم. مانند نيويرک تايمز، واشنگتون پست، تايمز و .........


با سواد انگليسی دست و پا شکسته‌ای که دارم، و از عکس‌هایی که در صفحه‌ی اول همان روزنامه‌ها بود، احساس کردم که ذهنم کمی‌دارد مشغول می‌شود.


اعتراض‌های عليه دکتر احمدی نژاد، برخورد فوق العاده بد و توهين آميز به او و به تمام ملت ایران که در تمام ‌این روزنامه‌ها به چشم می‌آمد، ‌این سؤال را برايم پيش آورد که چه چيز باعث ‌این همه آبرو ريزی در جهان شده است؟


در همين فکر‌ها بودم که ياد دو سال پيش افتادم، ياد زمان رياست جمهوری دکتر خاتمی. ياد آن زمان که او حق ورود به تمام آمريکا را داشت و حتی گردش در ‌این کشور با اسکورت ويژه و تقاضای سخنرانی از بيشتر دانشگاه‌های آمريکا را داشت و البته مهم‌تر از همه ‌این که در تمام سخنرانی‌ها با استقبال گرم و مودبانه و صميمانه مواجه می‌شد.


ياد روز‌هايی افتادم که حتی اسم سال را در سازمان ملل به پيشنهاد رييس جمهور‌ ایران انتخاب می‌کردند.


عکس‌ها و برخی از تصاوير ‌این سايت‌های پر بيننده که در تمام دنيا پخش شده است، نشان از توهين‌های فراوان به ملت ‌ایران را داشت.


این برخورد‌ها شايد اولين سؤالی را که به عنوان يک‌ ایرانی برايم بوجود آورد، این باشد که چه شد که تنها در طول 2 سال ‌این همه در اذهان عمومی‌جهان منفور شديم؟ چه شد که وقتی آقای خاتمی‌ به نمايندگی از کشور ‌ایران پا به هر جايی می‌گذاشتند، تمام دنيا به ‌این اذعان می‌کردند که ملت ‌ایران ملت بزرگيست. آيا امروز هم ‌این را می‌گويند؟

چه شد که بزرگترين مقام سياسی در کشور ما ديگر در هيچ جايی احترامی‌ ندارد؟


راستی‌این سؤال شايد خيلی بيشتر ذهنم را مشغول کند که چرا بايد با آن که می‌دانيم اگر در جايی حضور يابيم، مسخرمان می‌کنند و تحقير می‌شويم،چرا بايد در آن‌جا حضور پيدا کنيم؟

 

 

 پ‌ن 1: ملت ‌ایران آزادترين ملت جهان است، همجنسگرا هم ندارد، زندانی‌ سياسی هم ندارد.

دروغ‌گو هم دشمان خداست.

 

پ‌ن 2: راستی چرا مراسم سخنرانی در دانشگاه کلمبیا و یا مصاحبه‌های آقای احمدی نژاد را صدا و سیما پخش نکرد؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

دکتر مصدق 

 

كودكانم داستان ما ز آرش بود

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود

روزگاری بود

روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره

دشمنان بر جان ما چيره

شهر سيلی خورده هذيان داشت

بر زبان بس داستان‌های پريشان داشت

زندگی سرد و سيه چون سنگ

روز بدنامی

روزگار ننگ

غيرت اندر بندهای بندگی پيچان

عشق در بيماری دل‌مردگی بيجان

فصل‌ها فصل زمستان شد

صحنه گلگشت‌ها گم شد نشستن در شبستان شد

در شبستان‌هاي خاموشی

می‌تراويد از گل انديشه‌ها عطر فراموشی

ترس بود و بال‌های مرگ

 

كس نمی‌جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر  آزادگان خاموش

خيمه‌گاه دشمنان پرجوش

مرزهای ملك

همچو سرحدات دامن‌گستر انديشه بی‌سامان

برجهای شهر

همچو باروهای دل بشكسته و ويران

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو

هيچ سينه كينه‌های در بر نمی‌اندوخت

هيچ دل مهری  نمی‌ورزيد

هيچ‌كس دستی به سوی كس  نمی‌آورد

هيچ‌كس در روی ديگر كس نمی‌خنديد

باغ‌های آرزو بی‌برگ

آسمان اشك‌ها  پربار

گر مرو آزادگان دربند

روسپی نامردان در كار

.

.

.

.

 

پ‌ن ۱: فیلم مرگ شعبان جعفری را دیده‌ام. در اوج فلاکت مرد.

پ‌ن ۲: کاش از تاریخ عبرت بگیریم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


توجه                                          توجه

به دلیل بازگشت به دوران بربریت و توحش، همچنین کمبود طناب برای اعدام‌های دسته جمعی در سطح شهر، به تعدادی گیوتین نیازمندیم.

 گیوتین

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


با در گذشت آیت الّله مشکينی ريئس پير مجلس خبرگان و با خالی شدن صندلی رياست این مجلس مطمعناً بايد شاهد بحران و درگيری‌های فراوانی در بين نمايندگان این مجلس باشيم. این درگيری‌ها عموماً بين دوگروه و يا به عبارت ديگر دو تفکر  موجود در این مجلس صورت خواهد گرفت.


يکی تفکر هاشمی‌ رفسنجانی؛ کسی که در انتخابات این مجلس رأی اول تهران را آورد و در انتخابات رياست مجلس خبرگان رأی دوم را، که نايب رئيس شد. و تفکر ديگر، تفکر مصباح يزدی است که در همين انتخابات نفر ششم شهر تهران شد.


از آنجا که مجلس خبرگان رهبری کار نظارت بر عملکرد رهبری و انتخاب رهبر را دارد، رياست این مجلس نقش به سزايی در برخورد با بزرگترين وزنه حکومتی در کشور را ایفا می‌کند.

همچنين طيف‌بندی جناح‌های سياسی و نوع تفکرات افرادی مانند هاشمی ‌و مصباح که هر کدام تفسير جدايی از ولایت فقيه و سابقه طرفداری از جناح خاصی را در کشور دارند، که به طور حتم تأثير فراوانی بر آينده این مجلس خواهد داشت.


هاشمی ‌و همفکران سياسی‌اش از نظر سياسی به جناح اصلاح طلب نزديک‌ترند و قائل بر زمينی بودن ولی فقيه هستند. آنها معتقدند که ولی فقيه فردی برگذيده  از ميان مردم است و امکان تغييرش نيز می‌باشد. آنها در چند سال اخير سعی بر آن داشتند که از ولایت فقيه تفسيری زمينی ارائه دهند و بر انتصابی بودن رهبر به جای اکتشافی بودن آن تاکيد کرده و بر امکان بروز خطا در انتخاب رهبر نيز تأکيد دارند. همچنين هاشمی‌ و همفکرانش نيز ظاهراً از طرفداران شورای رهبری بوده‌اند.

هاشمی يکی از وزنه‌های پر قدرت نظام و از تأثير گذاران مسائل داخلی و خارجی ایران است.


اما از سوی ديگر که از همان ابتدای انتخابات با هاشمی ‌رفسنجانی مخالفت کرد و حتی نامش با هاشمی ‌در يک ليست نبود، آیت الّله محمد تقی مصباح يزدی است. کسی که يکی از بزرگترين حاميان دولت دکتر احمدی‌نژاد و البته از بزرگترين مخالفان اصلاح طلبی چه در زمينه سياسی و چه در زمينه اعتقادی است. او به عنوان نظريه پرداز راديکالی معروف است که در نزد اصلاح طلبان تندتر به تئوريسينی اسلامی ‌که دارای نگاهی با تحجر و خشونت به اسلام معروف شده است. و البته از بزرگترين مخالفان هاشمی‌نيز می‌باشد. طرفداران وی در جريان انتخابات مجلس خبرگان با شعار حذف هاشمی‌ پس از حذف اصلاحات وارد ميدان شدند و همفکرانش در قم در بر هم زدن سخنرانی هاشمی‌ دست داشتند و تا آنجا پيش رفتند که به او حمله نیز کردند.

ايشان از نظر تئوری ولی فقيه نيز معتقد است که ولی فقيه از جانب خدا نصب می‌شود و تنها وظيفه‌ی مجلس خبرگان کشفِ این فرد است. همچنين ایشان جايگاه ولایت فقيه را جايگاه مقدسی در حکومت اسلامی‌ می‌داند.

مصباح يزدی همکنون از طرف مقام رهبری، رياست مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی را در قم بر عهده دارد.


در آخرين نشست مجلس خبرگان که برای انتخاب ريئس رأی گيری شد، آیت الّله مشکينی  ريئس  و هاشمی‌ با 65 رأی از 80 رأی نايب ريئس شد.

 

حال بايد ديد که رياست خبرگان در انتخاب رئس جديد، که مطمعناً تأثير فراوانی بر آينده‌ی حکومت ایران دارد، به چه فردی و از کدام جناح سياسی و فکری ارث خواهد رسید.


شايد رأی گيری برای ريئس جديد، رأی گيری برای دو تفسير جدا از ولایت فقيه باشد.

 

 

پ‌ن ۱: بابای مریم و فاطمه کلی ترمزمان را کشید.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

يادم می‌آيد از موقعی که من بچه بودم و دبستان می‌رفتم، رهبر انقلاب ایران «آيت الله خامنه‌ای» از ميدان پاستور تهران، به مسئولين آن موقع نظام هشدار می‌داد که تهاجم بزرگ و حمله‌ای از نوع فرهنگيش ایران را تهديد می‌کند.

 

اما ذهنم آنقدر یاری نمی‌کند که يادم بياد مسئولين آن موقع چه اقداماتی انجام دادند؟

 

حدود چند سالی است که بعد از عيد نوروز، و پس از فضاحت‌های 13 بدر، نيروی‌انتظامی‌به صرافت می‌افتد که با بدحجابی برخورد کند. اما هيچگاه دقيقاً معلوم نمی‌کند که چه برخوردی! بزند؟ «ببرد؟ دوستانه تذکر دهد؟ يا ....؟»


امسال هم چند روز است که پليس دوباره دارد با این پديده برخورد می‌کند و شايد این برخورد این سؤال را پيش آورد که آيا نيروی پليس می‌تواند فرهنگی جايگزين برای این پديده‌ی فرهنگی را توليد کند؟ آيا اصلاً وظيفه پليس این است؟ آيا مديران فرهنگی به این‌فکر کرده‌اند که شايد زدن حرف خوب ولی با زور، نتيجه‌ای عکس داشته‌باشد و افراد جامعه را بيشتر جری کند؟

 

راستی با این همه هزينه که برای همايش و سمينارهای مهندسی فرهنگی خرج می‌کنند، چرا هنوز برون‌دادی برای فرهنگ جايگزين پديده‌ی بدحجابی پيدا نکرده‌اند؟

به بيش از 50  درصد از افراد جامعه می‌گويند لباسی مناسب بپوشيد، اما نه لباس مناسب را برايش تعريف و تبليغ می‌کنند و نه آن را ارزان در اختيارشان قرار می‌دهند. «قيمت لباس مناسب (به تعريف عرف) چندين برابر لباس نامناسب است».


چند وقتی است که کتاب‌های اقتصادی می‌خوانم و برای همين همه چيز را از زاويه "عرضه و تقاضا" می‌بينم و فکر می‌کنم اگر عرضه‌ی لباس نامناسب را کم کنيم، مصرف کننده بناچار مجبور می‌شود که لباس نامناسب بخرد. يا اگر عرضه‌ی لباس مناسب درست و فراوان و ارزان باشد و با تبليغات درست و یا جريان سازی‌های اجتماعی و فرهنگی، آنگاه تقاضای لباس قاچاق ترکيه‌ای و پاکستانی و آنگولايی! لابود کمتر خواهد شد. راستی چرا مادر من بايد يک چادر آبرومند مشکی را به قيمت 5 تا 6 برابر يک مانتوی معمولی بخرد؟

 

راستی از خودمان پرسيده‌ایم که چرا خوانندگان امروز داخل کشور، طرفدارانشان بييشتر از آن طرف آبی‌ها است؟ مگر نمی‌توان سليقه لباس جوان‌ها را هم مانند سليقه‌ی موسيقی‌يشان اندکی جابجا کرد؟ آيا بد نيست برای مقوله لباس جوانان هم همان کاری را بکنيم که برای موسيقی پاپ کرده‌ایم؟


البته شايد چيزهای ديگری هم پشت این پرده‌های مملکت داری‌ها و مدیریت بحران‌های فرهنگی اجتماعی باشد.

شايد من هيچ وقت نبايد به این نيز فکر کنم که ممکن است برخورد با بدحجابی ربطی به گران‌شدن بنزين يا تحريم و مذاکره و تهديد در رابطه‌ی ایران و آمریکا و اروپا هم داشته باشد!!!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |