تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari
 

 

 

سکوتم از رضايت نيست

دلم اهل شکايت نيست

 

هزار شاکي خودش داره

خودش گير گرفتار

 

همون بهتر که ساکت باشه اين دل

جدا از اين ضوابط باشه اين دل

 

از اين بد تر نشه رسوايي ما

که تنها تر نشه تنهايي ما

 

که کار ما گذشته از شکايت

.

.

.

 

پ‌ن 1: معجزه هم شاید راه به جایی نبردگاهی

 

 

پ‌ن 2: دلخوشیم به این که شاید سحر رو یک روزببینیم

        

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

حق با تو بود از غم غربت شکسته‌ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته‌ام

 

ما می‌رویم قصه‌مان نامشخص است

هر جا رویم از این شهر بهتر است



 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

کارم را ول کردم. نمی‌دانم چرا؟ اما می‌دونم که از بچگی عادت دارم به سخت کار کردن.

برای من که هنوز درسم تمام نشده، کارشناس ارشد بازرگانی خارجی شرکت ... که روزی 2 تا 7 تا LC باز کردن و تقریباً یک نفری خط بازرگانی خارجی یک شرکت رو گردوندن خیلی هم کار سختی نبود.

 

اما ولش کردم با اینکه خیلی دوسش داشتم.

 

از شرکت که اومدم بیرون، کلاس زبان داشتم.

آدم بزرگی است این دکتر سیاه پوست سودانی که به دارد روزگارش را با گرفتن PhD زبان پشت سر می‌گذارد.

اتاقک کوچک دفتر خانم وهاب زاده خلوت کده خوبی است برای ما دو نفر که هفته‌ای چند ساعت خارجکی ور بزنیم.

35 هزار تومان پول داشتم. 25 تومان اون رو کتاب خریدم. 5 هزار تومانش را هم زولبیا و بامیه برای مامان.

من ماندم و 5 هزار تومان. تا کی اش را نمی‌دانم.

 

آخ که چه حالی می‌کنم من

تو این چرخه سر در گم

من می‌چرخم یا این چرخ گردون

خدا می‌دونه

 

هر جا که برم، کارگر ساده کتاب نیوز هستم. رئیس هم رئیس هست دیگه.

 

 

پ‌ن 1: تو صف سفارت وایسادن هم جای خوبی هست.

 

پ‌ن2: مامان می‌گه هیچ وقت توکلت رو از دست نده. مامان خیلی بزرگه.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

اولین بار بابای مریم و فاطمه بود که من را با شاملو آشنا کرد. تقریباً اول یا دوم راهنمایی بودم. کتاب هوای تازه را بهم داد تا بخونم.

بعد‌ها عاشقش شدم. حتی با کتابش فال هم می‌گرفتم. تمام نوارهایش را خریده بودم. آن موقع‌ها تکنولوژی CD هنوز همه‌گیر نشده بود و خیلی وقت‌ها با همان صدا می‌خوابیدم. با آهنگ‌های بابک بیات.

 

اما امروز 9 سال است که مرده و من این را وقتی یادم آمد که تلویزیون B*B*C* در موردش مستند پخش کرد و باز هزاران افسوس که چرا هیچ جای این رسانه‌ای که گفته می‌شود برای من هم می‌تواند باشد، هیچ چیزی پخش نکرد.

مستند فوق‌العاده‌ای بود.

 

 

پ‌ن 1:

به اندیشیدن خطر مکن

روزگار غریبی است نازنین

 

آنکه بر در می‌کوبد شباهنگام

به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

دهانت را می‌بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می‌پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد

 

روزگار غریبی است نازنین

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود

و تبسم را بر لب‌ها جراحی می کنند

و ترانه را بر دهان

 

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد

ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است

 

خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 




 

نه!

کاری به کار عشق ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

 

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کسی را

که دوست تر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار...

یا زهرمار باشد

از تو دریغ می کند

 

 

پس من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم....

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد

 

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

 

 

قیصر امین پور

 

   

پ‌ن 1: این را بعد از یک تلفن بلند یک هفته‌ای گذاشتم.

 

پ‌ن 2 : من آدم بعضی چیزها نیستم. اسنادش هم موجود است.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

عجب هفته‌ای بود این هفته‌ای که گذشت. از اول‌ش روی استرس بودیم. لغوه گرفتیم از بس لرزیدیم.

خدا رو شکر که بدون شر تمام شد.

 

 

 

پ‌ن 1 : یک عمره دودو زده چشمو چارت

که خش نیفته روی میز کارت

 

اونا كه مرد و زن دعاگوشون بود

میز ریاست سر زانوشون بود

 

پ‌ن 2: به تو تبریک می‌گم که بیخودی، توی زرق و برق دنیا گم شدی.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

می‌گویند تا زمین نخوری بزرگ نمی‌شوی. هر چقدر هم بیشتر و محکمتر زمین بخوری، قویتر و بزرگتر می‌شوی. 

بنگاهی سر کوچه‌ی ما می‌گفت، زمین طلاست. مرگ نداره. اون محل هم که بودیم می‌گفتند زمین‌های اینجا عوضی هستند. 

زمین باید پاک باشد. مثل دختر پاک. مثل پسر پاک. مثل دست که باید قبل از غذا بشوریش شود تا پاک باشه. 

زمین‌ خانه‌های محل ما متری 3 ملیون تومان است. اما رفتگر محله‌ی ما ماهی 100 هزار تومان حقوق می‌گیرد. چون خوب زمین مان را پاک می‌کند. 

روز زمین پاک بود. گوگل هم براش عکس گذاشته بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 
الهی بمیرم برایت. چقدر خاک روی سر و رویت نشسته است. می‌بینی رسم زمانه را. یادت هست که با هم شروع کردیم. یادت هست؟ یادته وقتی ثبتت کردم، به هم قول دادیم حتماً تا آخرش با هم باشیم. یادت هست وقتی دومین را ثبت کردم، هر دو با هم کلی خوشحال شدیم. بهت گفتم این دمین یعنی بزرگتر شدن تو. یعنی وسعت تو. یعنی از این خانه‌ی اجاره‌ای به خانه خودمان رفتن. حالا می‌بینی چقدر از هم دور شدیم؟ می‌بینی حال جفتمون رو. می‌بینی من هم چه بی‌وفا شده‌ام. دیگه حتی نمی‌رسم آپت کنم. خدا لعنت کنه اون شیطون شهرک غربی رو. خدا لعنت کنه اون حروم زاده‌ی RCII رو. خدا لعنتش کنه. اون بود که من رو از تو دور کرد. یادته چه روزها و شب‌هایی با هم داشتیم؟ بازدیدهایت، نظرهایت. الهی بمیرم برات ببین چقدر خاک روی سر و رویت نشسته. ببین چه تنها شدی.
نمی‌دانم چطوری این نامردیم را ماست مالی کنم. نه باور نکن که من تو را فراموش کرده باشم. قول می‌دهم همه‌ی این خاک‌ها را بردارم برا خودم. تو باز زنده ‌می‌شوی. تو زنده‌ای. این بی‌وفایی هم نامردیی بود از طرف من.حالا هم همه چیز را جبران می‌کنم.
من و تو از روز اول قرار شد با هم باشیم در این مجاز آباد. با هم شروع کردیم. یادت هست که؟ تو تنها جایی بودی که همیشه همه چیزم را می‌دانستی و البته یادت نرود که هنوز هم هستی. ما با هم هستیم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

"ك" بيتربيت ترين حرق ادبيات فارسي است.

 

"ك" تو اين زندگي.

 

 

 

 

واسه خدا بودم مثل موش آزمایشگاه

نتیجه‌ها روبرو شده باز با اشکال

مشکلاتى که می‌خونم توى گوشه‌ی قلبم

چونکه نمی‌خوام دنبال سوژه بگردم

سوژه زندگیمه که شدم یه سر ویران

ولى مهم اینه هنوز هستم

آره کمر من زیر اینبار خمیده شد

ولى قدرتى تو وجودم دمیده شد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

دیشب برای اولین بار به زلیخای سریال یوسف حسودیم شد.

 

 

 

یعنی ای مطرب شده با عام و خاص

مرده شو چون من که تا یابی خلاص

 

دانه باشی مرغکانت برچنند

غنچه باشی کودکانت برکنند

 

دانه پنهان کن به کلی دام شو

غنچه پنهان کن گیاه بام شو

 

هر که داد او حسن خود را در مزاد

صد قضای بد سوی او رو نهاد

 

چشم‌ها وخشم‌ها ورشک‌ها

برسرش ریزد چو آب از مشک‌ها

 

دشمنان او را زغیرت می‌درند

دوستان هم روزگارش می‌برند

 

 

                      پ‌ن ۱: خوب نداریم. مگه چیه؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

آمد از ره فصل زیبای بهار

نوبهاران خنده زد بر سبزه زار

پیک نوروزی رسید از آسمان

از سفر آمد پرستو نغمه خوان

 

باز شد چشم بنفشه ارغوان

زرد و نیلی در کنار چشمه سار

بخت اگر خواب است بیدارش کنید

عاشقانه باز دیدارش کنید

 

آمده نوروز در ایران زمین

خاک ما شد رشک فردوس برین

بوی نارنج و ترنج و عطر بید

می توان از تربت حافظ شنید

 

باز شد چشم بهاران بر خزر

شد صدفها خانه در و گهر

دشت ارژن باز هم بیدار شد

از شقایق دامنش گلنار شد

 

قاصدک آمد که مهمان آمده

بوی نرگس‌های ایران آمده

خاک من ای قبله گاه عاشقان

نوبهارانت همیشه جاودان

 

رودهایت پرخروش و بیقرار

کوههایت سر بلند و استوار

بند بند ما همه از خاک توست

تار و پود ما ز خاک پاک توست

 

آمده نوروز در ایران زمین

خاک ما شد رشک فردوس برین

بوی نارنج و ترنج و عطر بید

می توان از تربت حافظ شنید

 

خون پاک عاشقی در جان ماست

ریشه این عشق در ایران ماست

هموطن نوروز تو پیروز باد

ای وطن هر روز تو نوروز باد

 

هموطن آمد دوباره نوبهار

شد سراسر خاک ایران لاله زار

شد فلک از باد نوروزی جوان

باز کرده چرخی از گل ارغوان

 

آسمان برداشت زیر ابروی چشم

پرشده دنیا زعطر و بوی عشق

بخت اگر خواب است بیدارش کنید

عاشقانه باز دیدارش کنید

 

نوبهاران خنده زد بر کوهسار

پونه زاران شد کنار چشمه سار

قطره شبنم به برگ گل چکید

شانه زد باد بهاران زلف بید

 

دامن ایران ز گل سرشار شد

ای عزیزان موقع دیدار شد

بعد از این هر روز بهتر روز ما

جاودانه باد نوروز ما

 

آمده نوروز در ایران زمین

خاک ما شد رشک فردوس برین

بوی نارنج و ترنج و عطر بید

می توان از تربت حافظ شنید

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

چهارشنبه سوری

 

بهار بهار صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

 

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات میاد اما خودت کجایی

 

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

 

بهار اومد لباس نو تنم کرد

تازه تر از فصل شکفتنم کرد

 

بهار اومد با یه بغل جوونه

عیدو اورد از تو کوچه تو خونه

 

حیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون

خونه ما همیشه منتظر یه مهمون

 

بهار بهار یه مهمون قدیمی

یه آشنای ساده و صمیمی

 

یه آشنا که مثل قصه ها بود

خواب و خیال همه بچه ها بود

 

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود

حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

 

آخ که چه زود قلک عیدیهامون

وقتی شکست باهاش شکست دلامون

 

بهار اومد برفها رو نقطه چین کرد

خنده به دلمردگی زمین کرد

 

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت

وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

 

بهار اومد پنجره ها رو وا کرد

من و با حسی دیگه آشنا کرد

 

یه حرف که از حرفهای من کتاب شد

حیف که همش سوال بی جواب شد

 

دروغ نگم هنوز دلم جوون بود

که صبح تا شب دنبال آب و نون بود

 

بهار بهار صدا همون صدا بود

صدای شاخه ها و ریشه ها بود

 

بهار بهار چه اسم آشنایی

صدات میاد اما خودت کجایی

 

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه

تازه کنیم خاطره ها رو یا نه

 

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود

حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

 

چقدر دلم فصل بهار و دوست داشت

وا شدن پنجره ها رو دوست داشت

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

تلویزون رو کم کردم تا وقت زیاد هم بیاورم.

انصافاْ چیز خوبی نیست این غول چراغ.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

به دست خود درختی می‌نشانم

به پایش جوی آبی می‌كشانم

كمی تخم چمن بر روی خاكش

برای یادگاری می‌فشانم

درختم كم كم آرد بر گ و باری

بسازد بر سر خود شاخساری

چمن روید در آنجا سبز و خرم

شود زیر درختم سبزه زاری

به تابستان كه گرما رو نماید

درختم چتر خود را می گشاید

خنك می سازد آنجا را ز سایه

دل هر رهگذر را می رباید

به پایش خسته‌ای بی حال و بی تاب

میان روز گرمی می‌رود خواب

شود بیدار و گوید: ای كه اینجا

درختی كاشتی روح تو شاداب

 

عباس یمینی شریف

 

 

پ‌ن 1: درخت یا اگر بخواهیم وسیعترش کنیم می‌گوییم محیط زیست. حالا هم حق داریم اگر گفته باشیم که ما هنور اندر خم جهان سومی بودن یا همان عقب افتاده یا همان رو به توسعه‌ گیر کرده‌ایم. چون یکی از اصلی‌ترین اصول توسعه‌ی پایدار، محیط زیست است.

 

پ‌ن 2: یادش بخیر فیلم ناصرالدین شاه، آکتور سینما را. امیرکبیر اونجا می‌گفت اگر می‌خواهید چند سال سود ببرید درخت بکارید.

 

پ‌ن 3: به قول راننده اتوبوس مسیر ولیعصر - بهارستان: تو کانادا هر بچه‌ای که بدنیا می‌یاد، براش یک درخت می‌کارند.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

گاهی هم زندگی یعنی دوست داشتن بدون هیچ امیدی. بعنی انتظار بیهوده. یعنی بر عبث بودن.

 

 

 

پ‌ن 1: تا حالا شده به کسی بگی هیچ وقت حلالت نمی‌کنم.

          اگر یکی این رو بگه چی؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

اندیشه: کاهی بود٬ در آخور ما کردند.

تنهایی: آبشخور ما کردند.

این آب روان٬ ما ساده تریم.

این سایه، افتاده تریم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

" نه!

  کاری به کار عشق ندارم!

    من هیچ چیز و هیچ کسی را

         دیگر در این زمانه دوست ندارم

 

...

 

انگار این روزها چشم ندارد

    من و تو را

          یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

 

...

 

زیرا هرچیز و هرکسی را  که دوست تر بداری

      حتی اگر که یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                 از تو دریغ می کنند

 

پس من با همه ی وجود خودم را زدم به مردن

     تا روزگار دیگر

        کاری به کار من نداشته باشد ... "

 

قیصر امین پور

 

 

 

پ‌ن 1: به ماهی‌های قرمز کوچک تنگ نگاه کرده‌اید؟

این ماهی قرمز را اگر از تنگ بلوری‌اش بیرون بیاندازی، لَه لَه می‌زند. بی تاب می‌شود. زندگی برایش آن لحظه‌ای است که او را دوباره به تُنگ تَنگش بر می‌گردانی. همان شور و نشاط وصف ناشدنی‌اش.

و من همیشه فکر می‌کنم اگر ده بار٬ یا نه صد بار این کار را تکرار کنی بی شک دیگر اشتیاقی به بازگشت ندارد.

و من دیگر اشتیاقی به بازگشت ندارم.

 

پ‌ن 2: این هم سهم تو آشنا

 زلیخا مرد از این حسرت که یوسف گشت زندانی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

کامپیوترم یک  شبه خراب شد و دیگر حاضر نشد با من کنار بیاید. فرستادمش پیش کاوه. اون هم تمام تلاشش را گذاشت تا درستش کرد. تو این مدت هم نوت‌بوک پیمان «نوت بوک برای ه... بود. بعد از رفتنش به پیمان ارث رسید و حالا هم گاهی کار من رو راه می‌اندازد.»

نوت بوک خودمان هم که ...

 

پ‌ن 1: آشنا برایت کلی حرف نوشتم. شاید گذاشتم اینجا.

 

 

پ‌ن 2: راستی آشنا:

 

ديشب دلم گرفته بود،‌ رفتم کنار آسمون

فرياد زدم يا تو بيا، يا من و پيشت برسون

.

.

.

به خاطرت مونده يکی،‌ هميشه چشم ‌براهته؟

.

.

.

فدای تو يه وقت شبا، بی‌خوابی خستت نکنه

غم غريبی عزيزم، زرد و شکستت نکنه

.

.

.

دلم واست شور می‌زنه،‌ اين دل و بی‌خبر نذار

تو رو خدا با خوبيات، رو هيچ دلی اثر نذار

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

یادتون است گفته بودم 2 تا امتحان داشتم و خراب کردم و از این حرفا؟

استادش در عین ناباوری به من 10 داد تا پاس بشیم و دیگر ریختم را نبیند.

دمش گرم و تنش سلامت این آقای دکتر نایینی. خدا بهش سلامتی بدهد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

دو تا امتحان داشتم، تو یک ساعت. هر دو هم ریاضی و آمار بود. اولی رو نوشتم. به زور و کمک استادش. رفتم سر دومی. تقریباً برگم رو سفید دادم.

4 تا سوال بود 100 دقیقه. آمار و کاربرد آن در مدیریت. انگار Format بودم سر امتحانش.

 

 

شدم مثل آدمی که رگش قطع شده و داره به مردن خودش نگاه می‌کنه.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

پ‌ن1: دلتنگی‌های آدمی‌را، باد ترانه‌ای می‌خواند

رویاهای‌ش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد

و هر دانه‌ی برفی به اشکی ناریخته می‌ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق‌های نهان

و شگفتی‌های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

 

 

پ‌ن2: بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم

بادبان برچینم

پارو وانهم

سکان رها کنم

به خلوت لنگرگاهت در آیم

و در کنارت پهلو بگیرم

آغوشت را بازیابم

استواری امن زمین را زیر پای خویش

 

 

پ‌ن 3: سکوتم سرشار از ناگفته‌هاست.

 

 

پ‌ن 4: گاهی اوقات اين " در دسترس نبودن" هم چيز خوبی ست!

خدا امواتش را بيامرزد.

 

 

پ‌ن 6: فکرم گم شده...

 

 

پ‌ن 7: آلمان، باز هم قهرمان صادرات جهان شد.

را ستی ما کجا هستیم؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

خانم مهتریان در وبلاگ شخصی‌شان از دوستان‌شان صمیمانه درخواست کرده بود تا این متن را در وبلاگ‌هایشان قرار دهند. من هم خودم را با تمام پرویی و جسارت در بین دوستان‌شان جای دادم.

سازمان ملل مدتي است حركتي را برای کمک به کودکان فقیر جهان شروع کرده است که بر اساس آن به ازای هر کلیک روی یک سایت معرفی شده، به یک کودک گرسنه در جهان غذا و یا یک کتاب می‌رسد. سایت حقوق سبز بازدیکنندگان خود را دعوت می کند تا با مشارکت در بخش اهدای کتاب به کودکان و یا برنامه تامین غذا WFP سازمان ملل متحد با کلیک بر روی آدرس http://thehungersite.com بر روی دکمه زرد رنگ وسط صفحه کلیک کرده و به این ترتیب به ازای هر کلیک، کمپانیهای اسپانسر هزینه یک وعده غذای رایگان و یا اهدای یک کتاب را برای کمک به کودکان را تامین می‌کنند. با توجه به اینکه کمپانیهای حمایت کننده از این طرح بصورت تصادفی انتخاب می شوند این قلم هیچ مسوولیتی در قبال محتوای آنها نخواهد داشت.

          پ‌ن 1: کاش ما هم در کشورمان از این جور کپی‌ برداری‌ها بلد بودیم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

دوست گرانقدر و خواهر مهربان

سرکار خانم الهام اسرافیلی نشستنتان بر سر سفره عروسی را به شما و همسر گرامیتان تبریک گفته و از خداوند مهربان برایتان داشتن روزهای خوب را طلب می‌کنم.

 

 

 

 

پ‌ن1: دوشنبه صبح الهام زنگ زد. اول شماره‌اش را نشناختم. خبر اول‌ش این بود که دادگاه به نفع بچه‌های مردم نو رأی داده است. خبر بعدش هم دعوت به عروسی بود. خیلی خوشحال شدم. مائده که زنگ زد با کلی خوشحالی خبر را به او گفتم. او هم خوشحال شد.

 

پ‌ن 2: نتوانستم عروسی بروم. اما کادو را که نمی‌شود تقدیم نکرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

آدم یک وقت‌هایی می‌داند که یه مرگش هست، اما دقیقاً نمی‌دونه که چه مرگش هست و این درد بزرگی ست.

 

 

 

پ‌ن 1: بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

          ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

cin city

 

مرد: مثل آخرین برگ از درختی که داره خشک میشه تو باد داره می‌لرزه.

       گذاشتم صدای قدم‌هام رو بشنوه. فقط یک لحظه جا خورد.

 

مرد: سیگار می‌خوای؟

زن: حتماً. یکی بر می‌دارم.

      تو هم مثل من از ازدحام خسته شدی؟

مرد: من برای مهمونی نیومدم اینجا.

برای تو اومدم اینجا. چند روز تحت نظرت داشتم.

تو همه‌ی اون چیزی هستی که یه مرد ممکنه بخواد. فقط به خاطر صورتت نیست. حالتت یا صدات. چشماته. تمام چیزهایی که می‌تونم تو چشمات ببینم.

زن: چی تو چشمای من می‌بینی؟

مرد: یک سکوت دیوانه وار می‌بینم. از فرار کردن بیزاری. برای اون چیزی که باید باهاش رو در رو بشی آماده‌ای ولی نمی‌خوای تنهایی باهاش رو در رو بشی.

زن: نه. نمی‌خوام تنهایی باهاش رو در رو بشم.

مرد: این باد برق ایجاد می‌کنه

(در اینجا زن در آغوش مرد قرار می‌گیرد و لبهایشان به هم می‌رسد)

 

مرد: اون نرم، گرم و تقریبا بی‌وزنه. اشکش وعده‌ی شیرینیه که از چشم‌های من اشک جاری می‌کنه. بهش می‌گم که همه چیز درست می‌شه. که از هر چیزی که ازش می‌ترسه و فراریش داده، نجاتش می‌دم. بهش می‌گم که عاشقش‌ام.

 

(زن هنوز در بغل مرد است و لب‌هایشان همان‌طور مانده، اما صدای گلوله یک دفعه کل فضا را پر می‌کند.)

 

مرد: صدا خفه کن، صدای شلیک رو تبدیل به نجوا می‌کنه. تا موقعی که جون بده بغلش می‌کنم. هیچ وقت نمی‌فهمم که از چی فرار می‌کرد.

فردا صبح چک رو نقد می‌کنم.

 

 

پ‌ن 1: از قسمت شروع فیلم Cin City خیلی لذت می‌برم.

 

پ‌ن 2: Cin City رو انقدر دیدم که حفظ شدم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

ای جماعت چطوره حالاتتون

قربون اون فهم و كمالاتتون

 

گردنتون پیش كسی خم نشه

از سر بنده سایتون كم نشه

 

رازو نیازو بندگیتون درست

حساب کتاب زندگیتون درست

 

باز یه هوا دلم گرفته امروز

جون شما دلم گرفته امروز

 

راست و حسینی‌ش نمی‌دونم چرا

بینی و بینی‌ش نمی‌دونم چرا

 

فرقی نداره دیگه شهر و روستا

حال نمیدن مثل قدیما دوستا

 

شاپركا به نیش مجهز شدن

غریب‌گزا هم آشناگز شدن

 

شعرم اگه سست و شكسته بسته‌است

سرزنشم نكن، دلم شكسته‌است

 

آدم دل شكسته بش حرج نیست

شعر شكسته بسته بش حرج نیست

 

تا كه میفته دندونای شیری

روی سرت میشینه برف پیری

 

كمیسیون مرگ میشه تشكیل

درو میشن بزرگترای فامیل

 

یه دفعه هم‌كلاسیا پیر میشن

هم‌بازیا پیر و زمین‌گیر میشن

 

رمق نمونده تا بریم صبح زود

پیاده تا امامزاده داوود

 

گذشت دوره‌ای كه «ما» یكی بود

خدا و عشق آدما یكی بود

 

تو كوچه‌های غربی صناعت

عشقو گرفتن از شما، جماعت

 

درسته دیگه توی شهر ما نیست

دلی كه مثل كاروان‌سرا نیست

 

یه چیز میگم ایشالّا دلخور نشین

قربون اون دلای تك‌سرنشین

 

شهر بدون مرد، شهر درده

قربون شكل ماه هرچی مرده

 

مردای ده، مردای كاه و گندم

مردای ده، مردای خوان هشتم

 

مردای پشت كوه، مثل خورشید

تو دلشون هزار جام جمشید

 

كیسه ‌چپق‌ها به پر شالشون

لشكر بچه‌ها به دنبالشون

 

بیل و كلنگشون همیشه براق

قلیونشون به‌راه، ‌دماغشون چاق

 

صبح سحر پا میشن از رختخواب

یكسره روپان تا غروب آفتاب

 

چارتای رستمن به قد و قامت

هیكلشون توپ، تنشون سلامت

 

نبوده غیر گرده گلاشون

غبار اگر نشسته رو كلاشون

 

كلامشون دعا، دعاشون روا

سلام و نون و عشقشون بی‌ریا

 

مردای نازدار، مرد شهرن

با خودشون هم این قبیله قهرن

 

مردای اخم و طعنه بی دلیل

مردای سرشكسته زن ذلیل

 

مردای دكترای حل جدول

مردای نق‌نقوی لوس تنبل

 

لعنت و نفرین میكنن به جاده

اگر برن چارتا قدم پیاده

 

مردای خواب تو ساعت اداری

تازه دوساعتم اضافه‌كاری

 

توی رگاشون می‌كشه تنوره

تری‌گلیسرید و قند و اوره

 

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون

همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

 

به زیردست، ترشی و عبوسی

به منشی اداره چاپلوسی

 

برای جستن از مظان شك‌ها

دایره‌المعارف كلك‌ها

 

بچه به دنیا میارن با نذور

اغلبشون یه دونه اون هم به زور

 

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن

پشت‌سر اما واسه هم می‌زنن

 

این جا فقط مهم مقام و پسته

مردای شهری كارشون درسته

 

مشدی‌حسن چای و سماورت كو

سینی باقالی و گلپرت كو؟

 

ای به فدای ریخت و شكل و تیپت

بوی چپق نمیده عطر پیپت

 

مشدی‌حسن قربون میز و فایلت

قربون زنگ گوشی موبایلت

 

اون كه دهاتی و نجیبه مشدی

میون شهریا غریبه مشدی

 

قدیم‌ترا قافله هم صفت داشت

دزد سر گردنه معرفت داشت

 

اون زمونا كه نقل تربیت بود

آدم‌كشی یه جور معصیت بود

 

معنی نداره توی عصر «سی‌دی»

بزرگ و كوچیكی و ریش‌سفیدی

 

تقی به فكر رونق نقی نیست

كسی به فكر نفع مابقی نیست

 

مقاله‌ها پشت هم اندازیه

جناح و باند و حزب و خط، بازیه

 

بس كه به هر طرف ستادمون رفت

صراط مستقیم یادمون رفت

 

ارزشمون به طول و عرض میزه

چقدر میز و صندلی عزیزه

 

تموم فكر و ذكرمون همینه

كه هیشكی پشت میزمون نشینه

 

یک عمره دودو زده چشمو چارت

که خش نیفته روی میز کارت

 

اونا كه مرد و زن دعاگوشون بود

میز ریاست سر زانوشون بود

 

بیا بشین كه میز اگه وفا داشت

وفا به صاحبای قبل ما داشت

 

قدیم كه نرخ‌ها به طالبش بود

ارزش صندلی به صاحبش بود

 

فقیه اگه بالای منبر می‌شست

جوون سه‌چار پله پایین‌تر می‌شست

 

معنی شان و رتبه یادشون بود

حرمت مردم به سوادشون بود

 

روی لبت خوبه تبسم باشه

دفتر كارت دل مردم باشه

 

مردا بدون میز هم عزیزن

رفوزه‌ها همیشه پشت میزن

 

خلاصه قصه اونقدر درامه

كه ایدز پیش دردمون زكامه

 

فتنه و دعوا سر نونه مشدی

دوره آخرالزمونه مشدی

 

جسارتاْ شعرم اگر غمین بود

به قول خواجه خاطرم حزین بود

 

دعا كنین كه حالمون خوب بشه

تا شعرمون یه ریزه مرغوب بشه

 

 

 

ابوالفضل زرویی نصرآباد

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

عجب بازیی بود این بازیِ روسیه-هلند.

 

من تو این موندم که چطور می‌تونم یک روزه کتاب 200 صفحه‌ای بودجه رو حفظ کنم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

من الیوم، ارسال هرگونه SMS تا پایان دورانِ گران بودن‌ش ممنوع می‌باشد.

 

دوستان بزرگوار از جواب ندادن SMSهایتان معذورم. امیدوارم این عذرخواهی را بپذیرید.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


ضد حال این هست که یک ترم درس نمی‌خونی تا آخر ترم بخونی، آخر ترم هم می‌گذاری برا شب امتحان.

شب امتحان هم برق خونتون می‌ره. مهمون هم می‌یاد.

 

نتیجه اخلاقی: برگه امتحان رو تقریباْ سفید می‌دی.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


آن‌ها که مرا می‌شناسند که هیچ، آنها هم که نمی شناسند یدانند که خونه ما دو تا خط تلفن دارد. یکیش برای خود من هست و شمارش هم پایین ایمیلم هست. اگر خونه باشم و اشغال نباشه، حتماً خودم بر میدارم. اما اگر هم نباشم می‌ره رو فکس. یکی دیگرش هم برای همه‌ی ساکنین خونمون هست. از اونجا هم که جدیداً و به هزار و یک دلیل بی پول شده‌ام، پول تلفن را نداشتم بدهم و قطع شد. البته مبلغ‌ش زیاد و قابل توجه بود. تلفن که قطع شد، اینترنت من هم دچار اختلالات شدید شد. مجبور شدم که از خط مامان استفاده کنم. این استفاده با کابل برگردون محلمون روبرو شد و کلاً اینترنت رو تعطیل کرد. بعد از تمام شدن کابل برگردون هم باز نتونستم به نت وصل بشم. ته وصل نشدن رو که در آوردم، دیدم که اینترنت هوشمند با باز بودن دو صفر تلفن ارتباط مستقیم داره؛ همون حالتی که می‌شه به خارج از کشور تلفن کرد.

تازه یادم افتاد که اون موقع‌ها که جون بودم و چند تا رفیق خارجی داشتم، گاهی شیطونیم گل می‌کرد و با اون خط به خارج می‌زنگیدم. مامان هم برای این‌که پول بیزبونش رو من حروم نکنم، دو صفر تلفون رو بسته بود.

بالاخره با هزار جور التماس مامان دو خط تلفنش رو باز کرد. البته کلی تعهد هم گرفت.


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

یک هفته تلفن‌مان را کابل برگردان کرده بودند و برق‌مان هم تقریباً هر شب از ساعت 7:30 الی 8 می‌رود تا 11 الی 12 شب.

 

یک هفته تا توانستیم به عالم بشریت فحش دادیم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

عید پسح

عید پسح مبارک

 

 

پ‌ن 1: پسح، بیانگر مفهوم مقدس و الهی آزادی است. یعنی آزاد شدن از آرزوهای پوچ، تباهی پذیر دنیا و تلاش برای اجرای خواسته‌های خالق جهان.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

13 فروردین ماه 1387

 

فردا دوباره 14 فروردين است. بايد صبح زود از خواب بيدار شوم. کلی کار دارم. کلی کار الکی. فردا دوباره اولين روز کاری سال جديد است.

با نگاه به پارسال می‌توانم بگويم که با تمام سختی‌هايش خوب بود. خوب خوب. البته اگر سختی‌ها را خوبی بگيريم.

یک سال گذشت و من يک سال بزرگتر شدم. يا اگر بخواهم بهتر نگاه کنم بايد بگويم که يک سال به مرگ نزديک‌تر شده‌ام.

86 با تمام خوبی‌ها و بدی‌هايش تمام شد. خوبی و بدی‌هايی که هيچ وقت باز نمی‌گردد. يک سال گذشت و گذشت تمام زيبايی که زير آن درخت مهربان پارک هنرمندان می‌نشستيم يا در کافی شاپ‌ش چيزی می‌خورديم. آن همه زيبايی قدم زدن کنار زاينده رود بين سی سه پل تا پل خواجو. همه‌ی ميدان نقش جهان گشتن‌هايش. همه‌ی روی پله‌های پل خواجو نشستن‌ها و به فحش کشيدن‌های تمام هستی. تمام SMS بازی‌هايش، چت کردن‌هايش، وبلاگ نويسی‌هايش و خاطرات بد پراید سواری‌هايش در کنار پارک لاله. خاطرات خوب باز کردن چتر من روی بچه های کتاب نيوز و کتاب پرت کردن‌هایش؛ خاطرات وانت دادن‌ها و پژو گرفتن‌هايش و جر و بحث کردن‌های با علی و امير. به قول مامان از سن‌مان هم خجالت نکشيدن. 

این روزها ديگر فقط خاطرات آن لحظات است که مانده است.

 

يک سال گذشت و امشب دوباره به ياد تمام خاطرات خوب و بدش افتاده ام.

 

ديگر از الهام خانوم اسرافيلی؛ این خواهر مهربان؛ هيچ خبری ندارم. و فقط می‌دانم که با مهربان همسر نازنين‌اش آقا هادی دارد لحظات زيبا را پشت سر می‌گذارد. خواهری که وقتی با خبر شدم با آقا هادی ازدواج کرده؛ روزها خوش حال بودم.

این روز ها ديگر از آقا هادی چاروقلو خبری ندارم. فقط جسته و گريخته می‌دانم که دارد در قم درس می‌خواند و قرآن حفظ می‌کند. چند وقتی است که از مريم غفاری خبر ندارم، از مهدی کبيربيک بی‌خبرم و يک ماهی می‌شود که با ... صحبت نکرده‌ام. اما می‌دانم آنيا خانوم صمدی دارد برای آزمون دکترای‌ش خودش را آماده می‌کند و می‌دانم که سمیرا ب از همين الان دارد برای فوق درس می‌خواند و می‌دانم که ......... از دست طلبکارهایش، خودش را در خانه‌ی مادر بزرگش مخفی کرده است.

این روز ها ديگر از آن شيطان شهرک غربی هيچ خبری ندارم و البته خوش حالم که خبری ندارم. شايد اگر دعاهای خير مامان پشت سرم نبود تمام پاکيم را تقديم آن ........ می‌کردم. فقط این روز ها می‌توانم بگويم که هيچ وقت از سرش نمی‌گذرم. هيچ وقت هم نفهميدم که عکس‌ش را در لباس احرام باور کنم يا .........اش را. يادش بخير.

 

این روزها اکثر وقتم با پيمان است. کارهای شرکت ثبت نشده و کوه رفتن‌های هفتگی که این روزها به روزانه تبديل شده است. دنبال گرفتن کار از مشتری و نویدان رفتن. یک روز گمرک غرب و یک روز هم ............

دوست خوبی است این پیمان برای من.

 

يک سال گذشت. همه‌ی خوبی‌ها و همه‌ی بدی‌هايش. يک سال گذشت و نه ديگر نشریه ديوان می‌روم و نه از بچه‌هايش خبر دارم. يک سال گذشت و من 365 رز به مرگ نزديک‌تر شدم و نامه‌ی اعمالم را سياه تر از سال گذشته همين موقع می‌بينم. هنوز شب ها که می‌خوابم از خودم حالم به هم می‌خورد.

 

امشب هم اصلاً معلوم نيست که چه بلايی بر سرم آمده. هرچه به ذهنم می‌رسد، دارم اینجا می‌نويسم. اصلاً اینگار نه انگار که روزی چندين نفر از آشنا گرفته تا کسانی که اصلاً نمی‌شناسم‌شان، از فاميل گرفته تا صد پشت غريبه می‌آيند و این ها را می‌خوانند.

شاید اصلا این یکی از خوبی‌های وبلاگ همین باشد.

انگار اصلاً این وبلاگ شده است آن جايی که بتوانم بيايم و هرچی دلم می‌خواهد را بنويسم. بدون آن که برايم مهم باشد ديگران در موردش چه می‌گويند.

با امروز دقيقاً می‌شود 2 ماه که بر سر خاک حميد نرفتم و به اندازه ی 2 سال حرف در دلم برايش جمع کرده ام.

 

نمی‌دانم چرا، اما وقتی اینها را می‌نويسم احساس سبکی می‌کنم.

 

خدايا تو را به تمام زيبايی هايت سوگند؛ تو خود شاهدی که من هيچ وقت نخواستم به کسی آسيبی برسانم، نخواستم به کسی تهمتی زده باشم، نا سزای بگويم و يا دلش را بشکنم. خدايا تو خودت از همه بهتر می‌دانی که اگر هم انجام داده‌ام از روی عمد نبوده است.

خدايا تو را به تمام قشنگی‌هايت اگر ديده‌ای که این کارها را انجام داده‌ام؛ تو خود بر دل آن کسی که دلش از من شکسته بينداز تا مرا ببخشايد.

 

فردا باز دوباره 14/1/1387 است، بايد بروم کتاب نيوز. بايد زود بخوابم.

 

 

 

 

 

سه شنبه   

 13فروردین 1387

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

الآن ساعت 5:21 صبح است. بی‌خوابی بدی به کله‌ام زده است. از ساعت 3 هم کتاب نقشبندان را شروع کردم که 5 دقیقه پیش تمام شد.

ساعت 6 هم تجریش با پیمان قرار دارم. این دومین کوه امسال است.

کلکچال واقعاً این روزها زیبا شده و البته خلوت.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

چند وقتی است که واژه‌ی رسوب در مباحث گمرکی وارد شده است. ما هم که ادعایمان ........... را پاره می‌کند کلی در موردش نظریه پردازی کرده و برای‌ش راه حل پیشنهاد می‌کنیم. البته این راه حل‌ها هم فقط به درد میز و نیمکت‌ها می‌خورد.

حالا چرا این مباحث را اینجا آوردم دلیل‌ش این است که چندوقتی بود که کتاب‌هایم روی میز ورودی و در همان جلوی در اتاقم رسوب پیدا کرده بود.

این رسوب هم داشت یواش یواش در درونم رخنه می‌کرد. البته هر جور بود به زور مشکل این رسوب را حل کردم.

حالا هم درون خانه دارم کتاب نخوانده ورق می‌زنم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

  

ساعت 9 از خواب بیدار شدم. حال دوش گرفتن نداشتم. همان‌طور به حالت کل‌کثیف، فقط صورتم را شستم و از خانه زدم بیرون. ساعت 10 با دکتر حسین دوست کلاس داشتم. بدلیل ترافیک بودن تمام راه حدودهای ساعت 10:30 رسیدم دانشکده. بیحالی و خستگی و دیر رسدن هر سه با هم ‌توانست دلیلی خوبی برای کلاس نرفتن باشد. در حیاط دانشکده نشستم و روزنامه خواندم و چایی خوردم. یک زنگ هم به هادی چاروقلو زدم تا تولدش را تبریک بگویم. بعد از هادی هم به دوست دیگری زنگ زدم تا تولد او را هم تبریک بگویم. دوست در سلف دانشگاهشان داشت نهار جوجه کباب می‌خورد. کمی با او صحبت کردم و ساعت 12 رفتم سر کلاس اصول حسابداری. سر کلاس اصول هم کادوی تولد پیمان را به او دادم.

هفتم اسفند روز خوبی است برایم. سه تا از بهترین دوستانم در آن روز به دنیا آمده‌اند. البته پول خرید سه تا کادو که در حد خوبی و محبت این دوستان باشد هم می‌تواند مبلغ ش زیاد باشد.

تا ساعت 3:20 سر کلاس اصول حسابداری بودم. از آن کلاس هم مستقیم به کلاس بیمه‌ی دکتر عیارحسین رفتم.

3شنبه‌ها روزهای خیلی سختی است. از 10 صبح تا 8:30 شب سر کلاس هستم. همه‌اش هم پشت سر هم است. تازه سختی‌اش و قتی بیشتر می‌شود که شب قبل‌ش را دیر خوابیده باشم و صبح‌ش را هم حمام نرفته باشم و بی‌حوصله باشم.

کلاس خسته کننده و البته مفید اصول بیمه را با خواندن زبان در سر کلاس‌ش می‌شود زود به پایان رساند «یک کتاب داستان کوچک انگلیسی را سر کلاس‌ش تمام کردم».

بعد از تحمل همه‌ی سختی‌های کلاس بیمه وارد کلاس بی‌روح‌تر بودجه شدم. بودجه درس راحتی است. فقط نمی‌دانم که چرا ترم قبل با 9 افتادم. استادش هم استاد خوبی است. سر کلاس کمی هم در باره‌ی اصل 44 صحبت کردیم. حسن صیاد هم که این روزها داره ترم آخر فوق لیسانس رشته‌ی حقوق اقتصادی دانشگاه شهید بهشتی را تمام می‌کند و تز فوق لیسانس‌ش را بر روی بودجه نویسی گذاشته است، دو جلسه‌ای است که دارد سر کلاس‌های ما می‌نشیند.

کلاس که تمام شد، سریع آمدم خانه. از شهدا را هم پیاده آمدم. زیر نم‌نم باران کمی پیاده روی می‌تواند ذهنم را برای فکر کردن باز کند.

خانه که رسیدم نفهمیدم که چگونه بروم زیر دوش. بعد هم که شام و کمی‌ درد و دل با مامان. کمی زبان خواندم و آخر شب هم تلفن.

 

 

 پ‌ن 1: فکر کنم خستگی را همه جور می‌شود در کرد.

 

پ‌ن 2: دیشب SMS زدم به س.ب که بگویم چرا کلاس مالیه بین‌الملل دکتر خالصی نیامدی و غیبت خوردی. گفت با بچه‌های دانشکده داریم می‌رویم جنوب. دلم گرفت.

دلم کمی جنوب خواست.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

چهارشنبه ظهر یک دفعه به سرم زد بروم اصفهان. خودم را آماده کردم، کار را هم بهانه. تنها سختی‌اش راضی کردن پیمان بود که او هم همیشه برای هرگونه کار عجیب و غریب پایه است«حالا می‌خواهد کوه رفتن‌های شبانه باشد، یا اصفهان رفتن، یا .....».

 

ساعت 10:45 شب بلیط گرفتیم، 11 هم راه افتادیم.

ساعت 5 صبح هم رسیدیم.

 

دیدن طلوع آفتاب از بالای پل خواجو، لذت این‌که یک شهر خوابند و تو داری صدای آب زاینده رود را از روی سی و سه پل می‌شنوی، لذت سرمای نزدیک صبح میدان نقش جهان، غذا دادن به مرغابی‌های زاینده رود، لذت کله پاچه‌ی مغازه‌ی کله پزی خیابان چارباغ بالا.

کارهای‌مان را که انجام دادیم، رفتم رویا را دیدم و کلی هم با هم حرف زدیم. بعد رفتیم برای نهار. نرسیده بودیم به رستوران خیابان میر که آنیا زنگ زد، نهار مهمان من هستی. دوست خوبی است این خانم دکتر رشته‌ی نجوم برای من. خوش به حال دانشگاه زنجان که یک همچین دانشجوهایی دارد. آقا سعید، آقا مصطفی، زهره خانوم و آزیتا«همسر آقا سعید» هم بودند «به دلیل نبودن قانون کپی رایت و این‌که امکان داشت دل مبارک‌تان هم از آن بریونی‌ها بخواهد، عکس‌ نهار را نتوانستم بگذارم». پول نهار را هم نفهمیدم سعید حساب کرد یا مصطفی. اما هر دوشان زیادی به من لطف داشتند.

تا شب شاید بیش از ده بار از میدان نقش جهان و سی و سه پل و پل خواجو دیدن کردیم.

 

آخر شب هم روی پله‌های پل خواجو نشستیم و صدای آب را گوش دادیم و به لجن آلود بودن همه چیز فکر کردیم. به تمام بشریت هم فحش ناموسی دادیم، به سخت بودن زندگی و به ......

دوستی زنگ زد و تا دید قاطی کرده‌ایم برایمان با ایها المزمل خواند. شعر خواند و هزار چیز دیگر تا آرام‌مان کرد. البته همیشه گفتم و باز هم می‌گم "پیمان هم سنگ صبور خوبی است" اما دوست خیلی کمک کرد.

حدودهای 12 شب راه افتادیم و 5 صبح جمعه رسیدیم میدان آرژانتین. خیلی جالب بود، خیابان‌های شهر حتی یک ماشین هم درون‌شان نبود.

 

 

پ‌ن 1: یا ایها المزمل

قم اللیل الا قلیلا 

.......

.......

.......

 

پ‌ن 2: در این شب سیاهم گم گشته راه مقصود  

          از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

 

پ‌ن 3: دارم بر می‌گردم به همان روزهای خوب قدیم. همان روزهایی که همه‌ی کارم کتاب خواندن بود و بس

 

پ‌ن 4: دلتنگی‌های آدمی‌را، باد ترانه‌ای می‌خواند

رویاهای‌ش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد

و هر دانه‌ی برفی به اشکی ناریخته می‌ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

  

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

جشن می‌گیریم

وقتی که همه‌ی کارهایت از صبح انجام نشده، وقتی هرچه زدی به در بسته خوردی، وقتی اعصابت از همه جا خورد است، می‌مانی که چه بکنی، تنها یک نهار مجلل می‌تواند همه‌ی خستگیت را در بیاورد.

وقتی غذا را می‌آورند، پیمان می‌خواهد با قاشق و چنگالش به دیس کباب حمله کند «عکس: آن دو دست که قاشق و چنگال درونش است، دستان آماده به رزم پیمان است».

کنار ناهار هم می‌شود ساعت‌ها درد و دل کرد و پیمان مثل سنگ صبور حرف‌هایم را گوش می‌کند و راهناییم کند.

طنین سخن‌های درشت را کم می‌کند برایم.

 

وقتی از درب رستوران خارج می‌شوی انگار همه‌ی خستگی از تنت خارج شده.

 

 

پ‌ن 1: افسوس که در پایان هر داستان است که رازها

برملا می‌شوند...

و تو می‌توانی تصمیم بگیری که راه آمده ارزش آمدن را داشت.

یا نه.

 

 

پ‌ن 2: اینها نقاب شیر به کفتار می‌زنند

منصور را هر آینه بر دار می‌زنند

 

اینجا کسی برای کسی کس نمی‌شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی‌شود

 

جایی که سهم من به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

 

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده‌ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

 

.

.

.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 


در یک حادثه‌ی زور گیری؛ گوشی موبایل و چند چیز دیگر را ازم دزدیدند.

 

دوستان گرامی از هیچ کدامتان دیگر شماره ندارم. خوشحال می‌شوم که شماره‌یتان را همراه با اسمتان برایم بفرستید «البته اگر من را قابل به داشتن شماره‌یتان می‌دانستید».

 

البته به دلیل پول نداشتن تا چند روزی بدون گوشی هستم.

 

 

پ‌ن 1: جناب فرمانده‌ای معظم: شلوارتان را بالا بکشید، باد به غبغب خود بیاندازید، آسوده بخوابید و شکم جلو دهید. دزدان شهرتان بیدار، جنایت‌کارانتان آسوده و قاتلین شهرتان آزادند.

 

پ‌ن 2: امنیت اجتماعی‌یمان را ارتقاء دادید تا دیگر امنیت جانی نداشته باشیم. بلاخره 2 تا چیز که با هم نمی‌شود.

 

پ‌ن 3: درگیر شکایت و آگاهی و ..... بودم، دختری را دیدم که مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بود. از لحظه‌ای که دیدم‌ش تا به حال دپرسم. چهره‌ی نابود شده‌اش هنوز جلوی چشمم هست.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

24/9/82

 صبح ساعت 6:20 امیر از خواب بیدارم کرد و کلی چرت و پرت هم گفت که من نفهمیدم «موفق باشی و ......» بعد لباس پوشیدم و ساکم را برداشتم، بدون آن که با کسی حرفی بزنم از خانه زدم بیرون. آمدم لشکر 27. از سرما داشتم می‌مردم. فکر می‌کنم حدود 500 نفری می‌شدیم. ساعت 8:30 رفتیم داخل. تقریباً ورودمان مانند گوسفند بود. اسم‌ها را خواندند و سوار اتوبوسمان کردند. من سوار یک مینی‌بوس شدم و راه افتادیم به طرف جایی که نمی‌دانستیم اسمش چیست یا اصلاً کجا است. بعدا‍ً فهمیدیم که جلیل آباد ورامین است. در مینی‌بوس به کنار شیشه بودم و دلم به حال خودم می‌سوخت همه چیز مثل یک فیلم جلوی چشم‌هایم می‌گذشت. حماقتم باعث قبول نشدنم شد. حالا هم که اینجام. کنار پنجره ماشین بودم. دم درب همه را گشتند. خیلی هم بد گشتند. فیلم هم می‌گرفتند. البته نه از قسمت هایی که به ما توهین می‌کردند. در داخل میدان صبح گاه همه را از هم جدا کردند. مانند یک نظام طبقاتی. پیش دانشگاهی، دیپلم، ...... بعد هم آوردن‌مان آسایشگاه ما شدیم گروهان4.

بزور رفتیم برای نهار. انگار همه دارند از غصه می‌میرند. بعد از نهار هم نماز بود. بعد از نماز و نهار یک سرباز دژبان که مسئول‌ ما بود در جلوی آسایشگاه تا توانست به ما توهین کرد. برخوردش با ما مانند یک حشره بود. بعد هم به ما 3 تا پتو دادند و یک متکا. تخت هایمان را هم مشخص کردند. تخت من پایین بود. پتوها آنقدر کثیف بود که دلم نمی‌آمد رویشان بخوابم. غروب دباره رفتیم نماز. برایمان نوار نوحه گذاشته بودند. انگار لذت می‌ برند که دل بچه ها رو بسوزانند. شام خوردیم و آمدیم آسایشگاه. ساعت 9 خاموشی است و الآن ساعت 8:45 است. امشب برایم از ساعت 3 تا 4 پست گذاشتند.

پایان

 

24/9/86

 صبح با صدای زنگ ساعت موبایل از خواب بیدار شدم. ساعت 8:30 بود. داشتم آماده می‌شدم که بروم منزل آقا مهدی نوری معلم زبانم. هفته‌ای 3 تا 5 جلسه می‌روم. گذاشته است پشتش تا آخر امسال من را در امتحان IELTS قبول کند. داشتم راه می‌افتادم که sms زد که سوگل «دخترش» حالش بد است. دارد می‌بردش دکتر. من هم دیگر نرفتم. کمی‌ با مامان صحبت کردم. رفتم خریدهای خانه را انجام دادم و بعد هم راه افتادم سمت دانشگاه. در اتوبوس به چند نفری sms زدم که «یادش به خیر؛ چهار سال پیش این موقع رفتم خدمت». علی رضا جواب داد که امشب شام آش بده، سیدهادی میراسدی جواب داد که: یادش بخیر، من هنوز نرفته‌ام. لیلی محمدی گفت: آخی. با مریم غفاری کمی‌ با sms حال و احوال کردیم.

هادی چاروقلو زنگ زد که من دانشگاه هستم و بیا هم رو ببینیم. خیلی وقت بود که ندیده بودم‌ش. رفته قم و دارد آنجا درس می‌خواند. بعد از کلی خیابان گردی و قیمت گرفتن لباس‌های خیابان ولی عصر از هم خداحافظی کردیم. برای یکی از دوستانم دو کتاب خردیم. یکی از آنها -من دانای کل هستم- آقای مستور بود.

آمدم دانشگاه و با پیمان برای فروش سیمان ها صحبت کردیم. یک زنگ هم به آقا سلمان زرکوب زدم و قرار شد آنالیز سیمان‌ها را برایش فکس کنم. «12000 تن سیمان داریم، از قرار هر تن 80 $، مشتری ندارید؟»

باز هم مثل هفته قبل کلاس دکتر نقدی و دکتر طوسی را نرفتم. با پرهام قرار داشتم. رفتم سر خیابان 16 آذر دنبال‌ش. با ماشین بود. رفتیم پارک سعادت آباد و حدود 2 ساعت در مقابل پارک صحبت کردیم. یک Hiss هم خوردیم. پیمان sms زد که بچه‌ها از دستت به خاطر جزوه استاد طوسی شاکی هستند. جوابش را فقط فحش دادم.

حدودهای ساعت 8:30 پرهام من را گذاشت میدان صنعت. با تاکسی تا هفت تیر را آمدم. در تاکسی خیلی دلم گرفته بود؛ از غروب اینجوری بودم؛ کل راه را با عکس‌هایی در گوشی داشتم گذراندم.  هفت تیر سوار اتوبوس بودم. آنقدر دلم گرفته بود که خود به خود اشک راه خود را پیدا کرده بود. یادم افتاده بود که چهار سال پیش هیچی جلوم نبود. فقط تاریکی مطلق. اما حالا چی؟ هنوزهمان تاریکی؛ البته کمی روشن‌تر. چهار سال پیش دور یک پادگان را سینه‌خیز می‌بردنمان، حالا داریم کارت بازرگانی می‌گیرم و سعی می‌کنیم که سیمان بفروشم. آن موقع‌ها آینده را نمی‌دیدم، ولی الآن یک سوسویی از آن دور دست‌ها میشود به چشم می‌خورد.

تو ترافیک امام حسین بودم که در اتوبوس خوابم برد. بیدار شدم که دیدم پل آهنگم. یک ایستگاه از خانه دورتر شده بودم. اصلاً حال راه آمدن نداشتم. خیلی خسته بودم. رسیدم خانه یک چای ریختم و رفتم نت. آقا مهدی کبیربیک عکس‌های اکراینش را برایم میل زده بود. بعد از کلی وب گردی رفتم پایین. مامان کلی دلش گرفته بود. شام سوسیس و تخم مرغ داشتیم. خوردم و باز هم رفتم نت برای چت کردن‌های شبانه. آخر شب هم کمی تلفنی صحبت کردیم و بعد هم خواب.

 

 

پ‌ن 1: به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن‌های درشت

 

پ‌ن 2: این پست‌ها هیچ فرقی با پست‌های قدیم ندارد. فقط جدیداً دارم کمی برای خودم مشق می‌کنم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

مدتی است که اساسی شروع به خواندن زبان کرده‌ام. انگلیسی را که مامان از بچگی کلی پول و وقت خرجم کرد. جدیداً هم هفته‌ای یک بار می‌روم کلاس؛ که جریان همان کلاس هم کلی طول و تفسیر دارد.

 

اما مهمتر از انگلیسی خواندن، خواندن زبان چینی شده است برایم.

 

یاد گرفتن زبان چینی مشکل‌تر از آن بود که احساس‌ را می‌کردم و فعلاً فقط شده است دردسر.

چندوقت پیش یک دونه از این سی‌دی‌های آموزش زبان چینی با دیکشنری و کلی مخلفات‌ش را خریدم و با کلی ذوق و شوق بلاخره پری شب نصب‌ش کردم. بعد از یک بار Restart متوجه شدم که دیگر هیچ چیز از کامپیوتر را نمی‌توانم بخوانم.

سی‌دی تمام نوشته‌های داخل کامپیوتر را به چینی تبدیل کرده بود و این برای من که هنوز حتی یک کلمه هم از چینی بلد نیستم تقریباً حکم فاجعه را داشت. و جالب ترش هم این بود که حتی در اینترنت هم اگر می‌خواستم چیزی تایپ کنم خود به خود به چینی تبدیل می‌شد. به کالماتبی که اصلاً حتی معنی‌اش را نمی‌فهمیدم

 

فکر می‌کنم برای یاد گرفتن زبان این مردمان چشم بادامی خیلی بیشتر از این‌ها باید بلا سرم بی‌یاید.

خدا کند زودتر این کلاس‌ش به حد نصاب برسد تا دیگر این مشکلات را نداشته باشم.

 

 

پ‌ن 1: چیزهای زیادی در مورد کنفرانس خزر نوشتم. فعلاً در فیلتر بابای مریم فاطمه گیر کرده.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

حکایت‌ شب احیا‌های من هم شده است حکایتی.

 

سال‌ها بود که شب احیا بیرون نمی‌رفتم. امسال هم همان تصمیم‌ داشتم. بمانم خانه. در اینترنت بچرخم، کتاب بخوانم، سی‌وی‌لی‌زیشن بازی کنم.

بر حسب اتفاق و شاید هم بر حسب قسمت با آقا مهدی و محمد رضا آذرکمان«پسر دایی‌هایم» رفتم بهشت زهرا.

 

شب قدر. بهشت زهرا. سر خاک آن‌هایی که روزی برای خودشان کسی بودند. تمام سعی‌مان این بود که کسی را از قلم نیندازیم. از همان جلوی در ورودی شروع کردیم. تو شب تاریک، زیر نور ماه، دنبال قبر عزیزان، لذت خوبی داشت.

راه رفتن بین قبرها خیلی چیزها را یادم آدم می‌اندازد. اگر من خودم اون زیر بودم چی؟ تو اون تاریکی دقیقاً یک سنگ قبر دیدم که رویش نوشته بود: "میثم اشتری".

 

بعد از همه‌ی گشت و گذارها رفتیم سر خاک حمید. شمع روشن کردیم و کمی درد دل. کمی هم اونورتر از قبر حمید مراسم احیا بود «تقریبا سر خاک شهید آوینی». کمی جوشن گوش کردن هم گاهی وقتا بدک نیست. لااقل می‌تواند توجیح خوبی برای اشک‌های آدم باشد. البته جای خوبی هم بود برای نذری خوری. «همین بس که چایی و سرما مجبورم کرد چند دقیقه در صف ..... بایستم».

از سر خاک حمید هم رفتیم سر خاک دایی حسین«پدر مهدی و محمد رضا » و حاج آقا«پدر بزرگمان». تاریکی قطعه‌ی 36 ترس زیبایی را به همراه می‌آورد. ترس اینکه قرار است هزاران سال با این تاریکی و تنهایی کنار بیایی. احساس ترس؛ نه از تاریکی آنجا؛ از اینکه چه خبر است زیر این سنگ‌ها.

 

بعد از کلی چرخش، حدودهای ساعت 3 به سمت خانه راه افتادیم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

از سمت راست: علی حق‌بین، دکتر محمد نادعلی، خودم(میثم اشتری)

 

 

بعد از کلی زور زدن توانستيم 6 واحد درسی را برای تابستان در دانشگاه شهيد بهشتی بگيريم. زور دوم مان آن بود که بتوانيم با استاد خودمان درس را برداریم. همه‌ی تلاش‌مان را کرديم و برداشتیم. قرار بر آن شد که طبق برنامه چهارشنبه و پنج‌شنبه سر کلاس‌ش حاضر شويم.

علاقه‌ی به او را شايد با زدن زيراب‌ش در اول ترم قبل شرع کرديم. يادم می‌آيد که کلی از بچه‌ها کارشان شده بود که از پله‌های ساختمان آموزش بالا بروند تا آنجا فرياد بزنند که ما این استاد را نمی‌خواهيم. خودشان را هم انصافاً کشتند، اما کسی به کسی نبود. باز هم يادم می‌آيد که با تمام شدن اولين پنج‌شنبه‌ی ترم قبل نگاه همه‌ی بچه‌ها به استادش عوض شد. ديگر هيچ‌کس غر نمی‌زد، حتی چند نفری هم احساس رضايت می‌کردند.

صحبت‌های اولين جلسه‌ی درس اقتصاد کلان آن چنان مهربانانه از دل دانشجويی که برای تدريس به عنوان استاد ما انتخاب شده بود، بیرون آمد که تا اعماق روح و روان‌مان نفوذ کرد.

دکتر محمد نادعلی، با تمام مشکلاتش؛ که در چهره‌اش نمايان بود؛ آنچنان با شوق به ما اقتصاد کلان را آموخت که فکر نمی‌کرديم که این درس می‌تواند آنقدر راحت باشد و بشود آنقدر راحت آن را ياد گرفت که حتی اگر لای جزوه‌اش را هم باز نکنی بتوانی نمره 13 يا 14 بگيری.

استاد آنقدر با ما صميمانه و دوستانه بر خورد می‌کرد که راحت در حياط دانشکده نگه‌ش می‌داشتيم تا برای‌مان از مباحث اقتصاد و يا از روش درس خواندان برای فوق صحبت کند. انصافاً هم صحبت های‌ش خوب بود. آنقدر خوب که از همان صحبت‌ها توانستم سه يا چهار تا مقاله در چندن نشريه به نام خودم منتشر کنم.

همه‌ی زورمان را زديم تا توانستيم ماليه و توسعه را هم در تابستان با استاد بگيريم. و گرفتيم.

روز های چهارشنبه و پنج‌شنبه‌ی پنج هفته از تابستان را سر کلاس گذرانديم . استاد هم آنقدر دلسوزانه به ما درس داد که باز هم بدون خواندن جزوه‌اش توانستيم کلی مطلب ياد بگيريم.

برای ما بچه‌های دروازه دولاب، نبرد و يا ميدان شهدا، برگشتن از ولنجک شايد اگر نگويم که سخت است، می‌تواند مقداری پر درد سر باشد. و شايد این را استاد از همه بهتر درک می‌کرد. ماشين استاد برگشتن را برای ما خيلی آسان می کرد. ترافيک را بدون راهنما می‌گذراندیم. هروقت هم که سوار می‌شدیم کلی داغ می‌کرد‌. آمپرش هم می‌رفت بالا. ماشين بنده خدا ما را تا تقاطع ميرداماد، مدرس می‌رساند. از آنجا هم که تا خانه های‌مان راهی نيست.

دکتر محمد نادعلی؛ همان استاد مهربانمان، استاد خوبی بود برای ما.

او خوب بود مثل یک برادر خوب. او بیشتر از اقتصاد کلان، مالیه و توسعه چیز یادمان داد.

به قول علی حق بين: "او ما را بد عادت کرد که ديگر نتوانيم با استادهای ديگر درس بگيريم".

 

 

پ‌ن 1: این نوشته‌ها را بعد از امتحان و معلوم شدن نمره‌هايش گذاشتم تا حداقل خودم فکر نکنم که دارم تملق می‌گم. از هفته‌ی آینده هم انتخاب واحد دانشکده امور اقتصادی است. ناراحتیم که دیگر با استاد کلاس نداریم.

 

پ‌ن 2:ديدن ماه از بالای قله‌ی کلکچال آنقدر قشنگ است که حتی دلت نمی‌خواهد پايين بيايی. پارک جمشيديه آخر شب‌ها چقدر خلوت و خوب می‌شود. چند وقتی است که هفته‌ای يک شب با پيمان به کوه می‌رويم.

 

پ‌ن 3: چند وقتی است که سرم آنقدر الکی شلوغ شده است که به هيچ کدام از کارهايم نمی‌رسم. خجالت زده دوستی هستم که بهش قول داده بودم که از برگمن «‌‌‌‌‌‌Bergman» و آلن«Alen» فيلم پيدا کنم. پيدا نکردم و حالا خجالت می‌کشم که حتی بهش SMS بزنم و حالش را بپرسم.

 

پ‌ن 4: تابستان بدی بود. دلم خيلی از این روز‌هايش گرفت. اولش دلم می‌خواست بروم تبريز، زنجان، کنارک، اما نرفتم. هیچ جا نرفتم. دلم برای ميدان نقش‌جهان تنگ شده است. تنگ شب‌های پل‌خاجو. ناراحتم که نتوانستم همراه دوستم با دوچرخه به يزد بروم.

 

پ‌ن 5: می‌گذرد روزهايی که اصلاً هيچ مفيد نيستيم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

گفته بودم اگه بيايی؛ شاید از غم‌هایم هم بشنوی.

آمدی غمکی داشتم.
رفتی غم‌ها دارم.

دوستی داشتم که شب‌ها زياد با او صحبت می‌کردم. خداحافظی کرديم و ديگر شب‌ها راحت می‌خوابد. او زيادی خوب بود، مثل اون درخت بالاسرم در پارک که حرف‌های‌مان را گوش می‌کرد.

 

امير می‌گويد آدم فرصت‌های زيادی را از دست می‌دهد. علی هم می‌گويد که الکذب‌والحرام. مامان؛ مادر مهربانی است.

خدايا؛ هر کجا هست تو خوبش دار.

 

 

پ‌ن‌ 1: امشب ماه همه‌ی اتاقم را پر کرده. شبهای پانزدهم ماه هم شب‌های خوبی‌ست.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

وقتی که روی شيشه شماره‌ی 3188 را با اسپری قرمز رنگی نوشتن، درست همان موقع که هل‌ش می‌داديم که روشن بشه، احساس می‌کردم که داريم يکی از اعضای خانواده را تحويل می‌دهيم تا يک نويش را به ما بدهند. وانت بابا رو در حالی تحويل پارکينگ آريانا خودرو در شهريار داديم که باربندش رو با زنجير به نرده‌های خانه قفل کرديم.

 

وانت بابا از سال 69 يکی از اعضای خانواده‌ی ما شد . صبح‌های زيادی من، علی و امير و حتی خود بابا در زير برف و باران هل‌ش می‌داديم. وانت سرويس بچگی‌های من بود. از کلاس سوم ابتدايی تقريباً بيشتر روز‌ها بابا من رو با وانت به مدرسه می‌برد. حتی اون موقع هايی که به مدرسه غير انتفاعی می‌رفتم، ميان تمام ماشين‌های مدل بالا، با افتخار فراوان از‌ش پياده می‌شدم. بابا با همين وانت امير را دانشگاه می‌برد و علی را به خواستگاری و مامان رو به سر خاک حميد.

 

 خودم

 

وانت تقريباً ماشين اهل محل بود. تمام هيئت‌های دور و اطراف خانه با وانت بابا غذا و وسايل خودشان را جابجا می‌کردند. يادم هم نمی‌رود که مثل خر ملا نصرالدين بود، فقط خود بابا می‌توانست پشتش بنشيند.

 

با همين وانت بود که بابا و مامان به مکه رفتند؛ يعنی به فرودگاه رفتند؛ و از همان جا هم باهاش برگشتند.

 

يادم می‌آيد دوم راهنمايی که بودم، صبح ها از پنجره کلاس سرک می‌کشيدم که بابا را ببينم که سر کار می‌رفت، ملاک ديدنم هم وانت بود.

 

وانت را که تحويل می‌دهيم، امير اخم‌هايش در هم است و آيت الکرسی‌یی را که بابا به آينه‌ی ماشين بسته بود را باز می‌کند.

 

امیر

 

با وانت خدا حافظی می‌کنيم و می‌آييم. دلم پيش وانت است و از پارکينگ خارج می‌شويم.

 

به خانه که می‌آييم ،خودمان را به شادی الکی می‌زنيم تا بابا اشک‌هايش جاری نشود.

 

آخر شب وقتی سر کوچه را نگاه می‌کنم  که بقول بابا سری به ماشين بزنم، جای خاليش را دلم را می‌لرزاند. يادم می‌آيد که عضو 18 ساله خانمان از این به بعد در پارکينگ خاک می‌خورد تا بازيافت شود.

 

آقای امينی زنگ می‌زند که دارم می‌آيم کارت بنزيينش را ببرم.

 

تنها چيزی که از وانت برايم باقی می‌ماند چند دقيقه فيلم و چند تا عکس است.

 

 

 

پ‌ن ۱: دعا کنید این قالبم درست شود با دوباره به همان قبل‌هایم  برگردم.

 

پ‌ن 2: چیز های زیادی نوشتم، شاید بزودی بگذاریم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

چشم را باز می‌کنم ساعت 6:15 صبح است. مثل برق از جام می‌پرم و بدون صورت شستن از خانه بیرون می‌زنم. خدا خدا ‌می‌کنم که از پرواز جا نمانم. يک تاکسی دربست می‌گيرم برای فرودگاه. در راه برای اولين‌بار از سهميه‌بندی بنزین به خاطر خلوت بودن خيابان‌ها احساس رضايت می‌کنم. 6:40 می‌رسم فرودگاه. به مامان زنگ می‌زنم و خيالش را راحت می‌کنم. وارد سالن می‌شوم که محمد همتی را می‌بينم دارد کارت‌های پرواز را پخش می‌کند. چيزی به چشمم می‌خورد و از تعجب دهانم باز می‌ماند، تعدادی کارمند دانشکده به جای تعدادی از اساتيد آمده‌اند. بليط به اسم دکتر فلان است، ولی کارمندی جای او را گرفته است!

ساعت 8 سوار هواپيما می‌شويم. از بد حادثه صندليم کنار صندلی پيمان می‌افتد. حکايت مار و پونه برای هر دومان تازه می‌شود‌. بعد از کلی فحش دادن به هم شروع به حرف زدن می‌کنيم و ياد گذشته می‌افتيم. ساعت 9 به ماهشهر می‌رسيم و با اتوبوس تشريفات به پتروشيمی‌رازی  می‌رويم.

آنجا طبق معمول در سالن کنفرانس برايمان فيلم پخش می‌کنند و ازمان پذيرايی می‌کنند. بعد هم آقای مسئول روابط عمومی‌ شروع به حرف زدن می‌کند و تاريخچه نفت را برایمان می‌گويد. برايم خيلی خسته کننده است. اسم دارسی را که می‌گويد ياد داستان اول کتاب "عشق روی پياده رو " می‌افتم که می‌گفت: "ای لعنت به ويلیام دارسی". اسم مسجد سليمان را که می‌آورد، ياد تمام مردم آنجا می‌افتم که محيط زيست برايشان اصلاً محيطی برای زيست نيست. نفت را بزرگترين شانس کشور  می‌گويد و من ياد اقتصاد وابسته به نفت می‌افتم. وقتی می‌گويد کشور کوچکی مثل کشور ما نفر اول گاز است، ابروهايم مانند برق بالا می‌پرد و به ديگران نگاه می‌کنم که با تمام بی‌حوصلگی گوينده را تحمل می‌کنند. تعجب می‌کنم که گويا فراموش کرده که بلانست چند تا استاد دانشگاه دارند حرف هايش را گوش می‌کنند. بعد هم عزم ملی برای کارهای سازندگی را به احساس ملی سوق می‌دهد. به جايی می‌رسد  که پتروشيمی‌رازی را گلوگاه اقتصادی کشور می‌داند و دليلش را بمباران‌های متعدد اینجا می‌داند‌. صحبت هايش که تمام می‌شود استاد فرض‌پور به حالتی که مچ آقا را گرفته باشد، شروع می‌کند به گرفتن غلط‌های صحبت‌های آقاهه. استاد، تاريخ دقيق آمدن دارسی را بيان می‌کند و ياد مظفرالدين شاه و زدن چاه‌های نفت در زمان او، ياد سال 32 و مصدق و تمام تاريخ  نفت ایران را در ذهن هايمان زنده می‌کند و بعد هم به بعد از انقلاب می‌پردازد.کشور‌های منطقه را معرفی می‌کند و يادمان می‌آورد که کويت يهود خاور‌ميانه بود و این‌که چگونه بعد از جنگش مجبور به فروش اوراق غرضه در سطح جهان شد. و ياد همگان می‌آورد که مردم ایران چقدر به آينده نفتی خودشان حساس هستند. بعد هم چند کتاب معرفی می‌کند و به همه پيشنهاد خواندن کتاب‌ها  را می‌دهد‌. «حقوق نفت، نفت يا بلای سياه، نفت و سلطه».

با تمام شدن حرف استاد، آقاهه انگار که بخواهد خود را نجات دهد دوباره شروع می‌کند به حرف زدن. حرف‌هايش که تمام می‌شود، حاج آقای شاکری دانشگاه خودمان، با حرف هايش آقا را کاملاً سرجايش می‌نشاند. بعد هم سئوال بچه ها. خودم هم در مورد اصل 44 سؤال می‌کنم که جوابی بی ربط می‌گيرم.

از آنجا که بيرون می‌آييم تنها چند دقيقه در راهيم و بعد هم به پتروشيمی‌امام می‌رسيم. دم در تمام موبايل‌ها و دوربين‌ها را می‌گرند.

وارد ساختمان که می‌شويم آقايی به اسم نصرتی از روی ماکت شروع به حرف زدن می‌کند. انصافاً از آقا قبلی خيلی بهتر است. وارد اتاق کنفرانس که می‌شويم، تفاوت فاحش بالاتر بودن کلاس اینجا  با جای قبلی؛ حتی از نوع دکراسيون؛ از همان اول ورود به سالن می‌رود توی چشم‌مان. دوست‌مان آقای نصرتی هم آن قدر خوب برخورد می‌کند که سختی فيلم را به جان می‌خريم.

14 دقيقه فيلم ديدن را با پيچندن آب‌ها و بيسکويت‌های روی ميز سپری می‌کنيم و بعد هم سؤال‌ها که انصافاً با حوصله و دقت فراوان جواب می‌شنويم. دوباره سوار اتوبوس می‌شويم که از فاز‌های مختلف مجتمع باز ديد کنيم. در حال چرخيدن ميان سازه‌های بزرگ آهنی، در سمت چپ‌مان ، خورموسی را می‌بينم که به آرامی‌خفته است. خورموسی آنچنان برايم زيباست که دقايقی از ديدن سايتها و ژنراتورها فارغ می‌شوم. بعد از چرخيدن نوبت به نهار می‌شود. يک نهار اشرافی. بعد از سرو سوپ و سالاد، نهار اصلی را می‌آورند، شنيسل مرغ، برنج و کباب ، پوره سيب‌زمينی، و بعد هم دوباره دسر. نهار که تمام که می‌شود به اجبار می‌رويم  نماز. با پيمان نماز را می‌پيچانيم و در محوطه به گشت‌وگذار می‌پردازيم. سری به کتابخانه آنجا می‌زنيم که از کتابخانه دانشکده خودمان خيلی بهتر است. بعد هم با آقای نصرتی خداحافظی می‌کنيم و از مجتمع پتروشيمی‌امام خارج می‌شويم و يک‌راست می‌رويم دفتر منطقه آزاد.

 

اساتید دانشکده امور اقتصادی

 

آنجا هم به اجبار  فيلم 15 دقيقه‌ای را تحمل می‌کنيم که خواب را به چشم همه می‌آورد. فيلم که تمام می‌شود پذيرایی و بعد هم يک ساعت حرف‌های آقای مسئول روابط عمومی‌آنجا. آخر هم يک عکس جمعی می‌اندازيم؛ اساتيد، کارمندها و دانشجويان. دوباره سوار ماشين  می‌شويم که برگرديم. ماشين به عمد از داخل شهر می‌رود. از سر و روی شهر  فقر مالی و فرهنگی  بارد. چشمم به يک فرهنگ سرا  می‌افتد که مانند مسجد است و البته درش هم بسته است. خانه‌ها و ظاهر آدم‌ها که ديگر هيچ. خدارا شکر می‌کنم که در تهران زاده شم و در آنجا زندگی می‌کنيم تا حدقل از رفاهی نسبی بر خوردار باشم.

سوار هواپيما که می‌شويم ، با ماهشهر خدا حافظی می‌کنيم. پيمان کنار شيشه می‌نشيند و من وسط. کنارم هم  مهندس يک کشتی  ایرانی که 8 ماه روی آب بوده  است. تنها چيزی که دوست دارد بشنود حال و روز الآن کشور است. هواپيما که در تهران می‌نشيند همه چيز را فراموش می‌کنيم.

 

پیمان حاج بابایی؛ محمد همتی

 

با پيمان به مترو مترو می‌رويم و بعد از آنجا هم خانه. خانه که میرسم بابا را می‌بینم که روی تخت نشسته. غذای هواپيما را که بهش می‌دهم. خوشحالی می‌کند و خستگی کل راه را از تنم در می‌آورد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

دکتر چمران و دکتر شریعتی

 

مرثيه

 

سخنرانی دکتر چمران به هنگام دفن دکتر شريعتی

 

ای علی؛ هميشه فکر می‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهی گفت، و چقدر متاثرم که اکنون من بر تو مرثيه می‌خوانم!

ای علی من آمده‌ام که بر حال زار خود گريه کنم، زيرا تو بزرگوارتر از آنی که به گريه و لابه ما احتياج داشته باشی.....

ای علی گفتی که هرکس گفتنی‌هايی دارد - و شخصيت هر انسانی به اندازه ناگفتنی‌های اوست. و من اضافه می‌کنم که درجه دوستی و محبت من با انسانی ديگر به اندازه ناگفتنی‌های است که می‌توانم با او در ميان بگذارم - و از این ناگفتنی‌ها که می‌خواستم بازگو کنم، بی نهايت داشتم..............

ای علی من دردمندم، دل شکسته‌ام، زير کوهی عظيم از ظلم و ستم کوفته و پژمرده شده‌ام، ديگر صبر و تحملم به پايان رسيده است. خواستم از فرصت محالی که بدست آمده بود استفاده کنم، و در کنار تو، در پرتو روح بلند تو کمی ‌بياسايم، عقده‌های باز نشدنی را باز کنم، ناگفتنی‌های فراوان را که همچون دريا بر قلبم موج می‌زند با تو بگويم، عقل را به عقلان واگذارم‌، زمام اختيار را بدست دل بسپارم‌، و آنچه را که بر قلب مجروح و شکسته‌ام می‌گذرد‌، بدون ترس و شرم بازگو کنم‌، می‌خواستم که بر بالهای خيال تو بنشينم و تا وادی نيستی پيش برانم و از درد هستی بياسايم‌، خوش داشتم که  وجود غم آلود خود را به سر پنجه هنرمند تو بسپارم‌، و تو‌، نی وجودم‌، سرود عشق، و آوای تنهايی، و آواز بيابان و موسيقی آسمان بشنوی.

می‌خواستم که غم‌های دلم را بر تو بگشايم‌، و تو اکثير صفت غمهای کثيف را بر به زيبايی مبدل کنی، و سوز و گداز درونم را به زيبايی مبدل کنی‌، و سوز و گداز درونم را تسکين بخشی. می‌خواستم که پرده‌های جديدی از ظلم و ستم را که به شيعيان علی و حسين می‌گذرد به تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه بازی‌های کثيفی را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.

.

.

.

چمران

ای علی؛ شايد تعجب کنی اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ "بنت جبيل" رفته بودم و چند روز را در سنگرهای متقدم "تل مسعود" در ميان جنگندگان "امل" گذراندم فقط يک کتاب با خودم بردم  و آن کوير تو بود. کويری که يک عالم معنی و غنا داشت‌، و مرا به آسمان ها می‌برد و به ازليت و ابديت متصل می‌کرد، کويری که در آن آوای عدم را می‌شنيدم‌، از فشار وجود می‌آراميدم‌، به ملکوت آسمان پرواز می‌کردم و در دنيای تنهايی به درجه وحدت می‌رسيدم.

.

.

.

ای علی؛ تو نماينده به حق محرومين و زجر ديدگان تاريخی، و من ناله درد مندان را از حلقوم تو می‌شنوم‌، خروش اعتراض آنها را در فرياد رعد آسای تو می‌يابم‌، سرنوشت هزاران کارگر بدبخت را از دريچه چشم تو می‌بينم که زير تازيانه جالادان فرعون جان می‌دهندو زير تخته سنگ‌ها دفن می‌شوند، و من صدای خرد شدن استخوان‌های نحيف آنها را زير تخته سنگ‌ها می‌شنوم، و ضجه درد مندان و ناله زجر ديدگان دلم را به درد می‌آورد.

.

.

.

ای علی؛ دین داران متعصب و جاهلان تو را به حربه تکفیر کوفتند، از هیچ دشمنی و تهمت فرو گذار نکردند، و غرب زدگان که خود را به دروغ روشنفکر می‌نامند، تو را به تحمت ارتجاع کوبیدند و اهانت‌ها کردند، و رژیم شاه که نیز که نمی‌توانست تو را تحمل کند، و رشنگری تو را مخالف مصالح خود می دید، ترا به زنجیر کشید و بالاخره شهید کرد.

.

.

.

 

قسم به غم که تا روزگاری که دريای غم بر دلم موج می‌زند‌، ای علی تو در قلب من زنده و جاويدی‌.

.

.

.

قسم به ناله درد مندان و آه بينوايان، و اشک يتيمان‌، که تا استعمار و استبداد و استثمار وجود دارد‌، تو ای علی در جوش و خروش زنجيريان و محرومان حيات داری.

 

منبع: مکتب مبارز «نشريه اتحاديه انجمن های اسلامی‌دانشجويان در اروپا و انجمن اسلامی‌دانشجويان در آمريکا و کانادا» شماره 24- زمستان بهار 57/1356- 1398 ه.ق. - 1978 ميلادی

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

۳....۲....۱.....۰........!تمام می‌شود یک زندگی٬ خارج می‌شود رنگ سرخش از رگ روح! اما سرخی یک عشق با مرگ تن پایانی ندارد٬ امید داشته باش٬ امید! 

پ‌ن 1: بعضی چیزا نمی‌میرند

پ‌ن 2: بعضی وقتا می‌میری ولی نمی‌میری

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

حذف شد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

پادکان آموزشی شهید پازوکی

"صبح سا عت 5:30 پست دادم و آمدم باتوم را تحويل دادم و رفتم برای صبحانه و کمی با طبيعت پشت ستاد حال کردم و رفتم صبحانه نان و پنير و شير و خرما بود، خوردم و با علی سپهری و طاهر غفاری صحبت کرديم و رفتيم صبح گاه، آمار داديم و آمدم ساختمان ایثارگران و با مرتضی آمديم پيش اسلام‌جو. شروع به کار مرخصی کردم. دنبال امضاء‌های آن بودم و اسلام‌جو هم امضاء کرد. دهقان کمک کرد و کلی سر واحد جانبازان کار کردم. معرفی نامه‌هايم را هم برای نظام وظيفه گرفتم و زنگ زدم به مامان که آمد لشکر و مرتضی صدايم کرد که رفتم آنها را به مامان دادم. و رفت. دسينه هم 1 سر رسيد به مامان داد. در اتاق جانبازان، اسلام‌جو رفت مرخصی و کل کارهای جانبازان را انجام دادم. و حدود 10 جانباز را حل کردم. که يکی هم از بچه‌های گردان کميل سال 65 در عملیات شلمچه بود که کلی حلش کردم. بعد از ظهر هم با دسينه تا ساعت 4:30 در اتاق شهدا کار کرديم و بعد هم آمدم خانه. مامان در پادگان سپاه صحبت کرده بود که قرار شده بود تصفيه را زود بدهند. رفتم حمام و کمی غذا خوردم. امروز روز خوبی برايم بود."

 

3 سال پيش این متن را در دفتر خاطراتم نوشتم.

 

 22 ارديبهشت آخرين روز حضور من در لشکر 27 محمد رسول الله بود.

 

شايد کم خدمت کردم. اما به جرعت می توانم بگويم که هرچه دارم از همان 2 يا 3 ماه خدمتم در واحد ایثارگران لشکر 27 بوده. آنجا هيچ وقت برايم سربازی نبود. چیزی بهتر از سربازی. شاید چیزی شبیه خدمت. خدمت به آنهايی که نزديکی زيادی با آنها احساس می کردم. يکی برايم از گردان کميل و کانال ماهی و حتی این که يادش می‌آمد چگونه حميدرضا زخمی شده بود و يا این که چگونه برادران شاداب «2 برادر که اسمشان امروز اسم خيابانی در همين نزديکی دانشکده ما است؛ خيابان برادران‌شاداب به موازات خيابان طالقانی و از خيابان ایرانشهر - روبروی پارک هنرمندان - شروع می‌شود و تا خيابان ويلا ادامه دارد.» به فاصله کمتر از چند دقيقه از هم شهيد شدند. آنهم با گلوله مستقيم دوشکاچی تانک عراقی.

به جرات می‌توانم بگويم که هرچه دارم از همان چايی گذاشتن جلوی آقا هوشنگ غلامی که ما او را به نام عمو هوشنگ می‌شناختیم؛ است. کسی که تنها آرزويش رفتن به فلسطين و آزاد کردن حاج احمد متوسليان بود و هميشه برايم جالب بود که او بدون هيچ در زدنی وارد اتاق حاج حسين همدانی می‌شد.

 

آن روزها گذشت و امروز با علی آقای حدادی به نمايشگاه کتاب می‌روم و در کتاب‌نیوز آقای محمدرضا حدادی به من کار با نرم افزار کوآرک ياد می‌دهد.

 

شاید آن روزها هیچ‌وقت فکر ابن را نمی‌کردم که 3 سال آینده در فکر تاسیس شرکت ترخیص کالا باشم. کتاب ناتور دشت بخوانم و مطالب اون شب را در وبلاگم بگذارم.

 

فقط 3 سال از اون شب که تا صبحش را پست دادم، می‌گذرد. فقط 3 سال.

 

 

 

پ‌ن۱: متن بالا اصلاً ویرایش نشد و دقیقاً خود متن را گذاشتم.

پ‌ن۲: عکس بالا، عکس زمانه آموزشی است.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

meisam


صبح با  Sms فاطمه خانم رضايی از خواب بيدار شدم که صبح بخير گفته بود و برایم آرزو کرده بود که روز خوبی داشته باشم. از خانه با عجله زدم بيرون و به سرعت رفتم دانشکده. خوشبختانه زودتر از استاد سر کلاس رسيدم و تا آماده شدم، استاد آمد. کلی درس داد تا کلاس تمام شد.


آمدم حياط و بعد هم مغازه آقا مرتضی که محمد همتی را آنجا ديدم و کلی با او در مورد همه موارد صحبت کرديم. او رفت سر کلاس و من هم رفتم ديوان. در دفتر نشريه کمی با آقای ميراسدی صحبت کردم. که قرار به تماس گرفتن من در آخر شب شد. نکاتی را که از کتاب کايزن برداشته بودم؛ پاکنويس کردم. وسطش هم کمی «حدود يک ساعت» رفتم سايت و کمی وب گردی کردم. در ديوان با مهسا و ستاره و بقيه بچه های دیوان کمی Sms بازی کردم و در مورد ديوان چتيديم. کار پاکنويس نکته هايی را که از کتاب کايزن برداشته بودم را تمام کردم و رفتم نهار خوردم و باز هم دم در دانشکده کمی با طيب حبيبی حرف زدم. در حياط دانشکده ایستاده بودم که رامين را ديدم و کمی با او حرف زدم. در همين زمان هم پيام ـ  bomba  ـ زنگ زد که در اقدامی انتحاری گوشی را به رامين دادم و فکر کنم که حدود 50 دقيقه صحبت می کردند. صحبت که چه عرض کنم؛ فکر کنم که همه اش بحث بود. بحث در مورد تاريخ و کتيبه های باستانی و این که کوروش خوب بوده است يا بد.


با کشيدن گوشی از دست رامين و سريع خدا حافظی کردن با پيام رفتيم سر کلاس استاد نقدی. کلاس خوبی است. تقريباً همه با هم درون کلاس دوست هستيم. در آنتراک وسط کلاس هم کلی با استاد در مورد تحقيق صحبت کرديم. بعد هم آمدم دستشويی که هادی را ديدم و قرار شد که منتظر بماند تا با هم برويم. کلاس سريع تمام شد و در آخر کلاس هم کمی با استاد در مورد قاچاق کالا صحبت کرديم.

بعد با شرمندگی خدمت آقا هادی رسیدم و هادی هم کلی مرام گذاشت و تا وليعصر با من و علی حق بين آمد. بعد هم گفت که می خواهد دور ميدان وليعصر را بچرخد تا حالی عوض کند. کمی با او شوخی کردم که خودم هم ناراحت شدم. با علی آمدم بهارستان و علی با اتوبوس رفت خانه، من هم پياده آمدم.


سر راه، سری به مغازه آقا مهدی کبيربيک زدم که حدود يک ساعت با هم صحبت کرديم و کمی هم از تجربيات استاد بزرگ مخ زنی در ایران « آقا مهدی کبيربيک » بهره بردم. آخر سر هم يک قاب موبايل ـ از این پلاستيکی ها که روی 1100 می کشند ـ به من هديه داد و من را نيز با يک طراح وب برای کارهای وبلاگم آشنا کرد.


در راه خانه بودم که سيد هادی ميراسدی تماس گرفت و قرار شد که من خدمتشان بزنگم. رسيدم خانه و با ایشان تماس گرفتم.

به طور کلی در مورد ديوان صحبت کردم.

" دوباره کارهای ديوان شروع شد. دوباره با این کارهامون می توانیم از دیوان تشکر کنيم. از جايی که حداقل به من يک نفر خيلی چيزها داده است.


آخر شب هم شام خوردم و بعدش هم فيلم اخراجی ها راديدم .

اخراجی ها. اشک و باز هم کاش هنوز جنگ بود.



 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


میثم اشتری

صبح حدود ساعت 9 از خواب بيدار شدم و سات 9:30 بود که از خانه زدم بيرون.

سوار اتوبوس که شدم راننده به خاطر جشن هسته‌ایی بليط نمی‌گرفت. راديو هم همش آهنگ‌های وطن‌پرستانه   می‌خواند و روز ملّی هسته‌ایی را تبريک می‌گويد «خدا کند هميشه روز ملی هسته‌ایی باشد تا بليط ندهيم». در ميدان توپخانه  سوار تاکسی می‌شوم تا بقيه راه را بروم. در تاکسی با آقای خوش برخوردی هم صحبت می‌شوم که بعد از آن که می‌فهمد گمرک می‌خوانم، به در آوردن پول حلال سفارشم کرد.

رسيدم سر کلاس که خانم شعبانی هنوز نيامده بود. "برای اولين بار بود که زود تر از او سر کلاس حاضر می‌شدم". تا ساعت 1 سر کلاس بودم و بعد هم با طيب رفتيم کتابخانه که کتاب ها را تحويل داديم و با هم يک چای هم در مغازه آقا مرتضی خورديم و کمی در مورد کار صحبت کرديم. اون رفت سر کلاس و من هم رفتم ديوان و کمی کتاب خواندم.

 

هادی آمد دانشگاه و با هم رفتيم نهار بخوريم. «من هات داگ خوردم و هادی ژانبون دو نونه که تازه بعدشم می‌گفت هنوز سير نشدم». بعد از نهار هم رفتيم اخراجی‌ها ديديم. (اخراجی ها فيلم خيلی قشنگی بود که دارم براش چيزهایی می‌نويسم. تمام که شد حتماً می‌گذارم اینجا).


بعد از فيلم با هم آمديم دانشکده و به همراه آقا رضا شايسته‌فر رفتيم چايی خورديم که آقای ميراسدی آمد که کلی با او خوش و بش کرديم و به همراه خانم حدادی (همسر آقای ميراسدی) از من قول گرفتند که نهار بدم. حدود يک ساعتی با آنها صحبت کردم؛ بيشتر صحبت ها در مورد آقای هاشمی و ازدواجش با شيرين حيدری و بوی‌فرند (
boy frind) پيدا کردن خانم قادری مقدم بود که بوی فرند ( boy frind ) سحر خانم قادری مقدم  روی ایشان خیلی غيرت هم دارند!.


بعد از خدا حافظی با آقای مير اسدی رفتم کلاس، البته با 45 دقيقه تاخير. آقای نقدی هم داشت مثل هميشه درس می داد.


کلاس که تمام شد با علی حق بين آمدم خانه.


رسیدم خانه و به اینترنت وصل شدم که دیدم ..........  پی ام
PM  داده که بیا دوستیمان را تمام کنیم. کمی با Sms باهاش صحبت کردم و رفتم شام خوردم.

 

افسانه حسنی زنگ زد که اصلاً حال جواب دادن نداشتم. بعدشم رويا زنگ زد که کمی باهاش صحبت کردم و بعد هم خوابيدم .

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

www.meisamjonam.blogfa.com

 

صبح حدد ساعت 11 از خواب بيدار شدم و کمی کتاب خواندم و آمدم پايين.  نهار خوردم و بعد هم باز رفتم اتاقم و آنجا را مرتب کردم.


امروز کتاب قلندر و قلعه نوشته سيد يحيی يثربی راتمام کردم و کتاب اینکوترمز2000 را شروع کردم. با خودم قرار گذاشتم که هر هفته یک کتاب مربوط به درسم را بخوانم و یک کتاب غير درسی. اینکوترمز کتاب آسانی است، اما بايد خوب بفهممش.


فردا 14فروردين است و باز دوباره صبح زود بروم دنبال
کار و زندگی. باز دوباره روز از نو، روزی از نو.


باز دوباره شروع يک سال
جديد، با هيجان و انرژی فراوان.


سالی که گذشت سال خوبی بود. خوبی هايش خواسته خدا بود و بدی هايش را هم شايد خدا می‌خواسته. شايد هم چيزهايی را که من بدی می‌ناممشان، بدی نباشد. سالی که همه چيزش زيبا بود، حتی سختی‌هايش.


سالی که قشنگ احساس کردم که خدا چقدر دوستم دارد و به خاطر همين دوست داشتن، دوستان مهربانی را برای هدايتم بر سر راهم قرار داده است.


شايد اگر جريان  و فحش شنيدن از آقا داوود «دوست پسر ........» نبود، امروز اینقدر با هادی دوستیمان نزدیک نبود.

دوستی که چه عرض کنم، او مرا دوست می داند و من خودم را هميشه شاگردش. با آن‌که هميشه اذيتش می‌کنم و پول‌هايش را خرج نهار خودم می کنم، اما او را به چشم یک سنگ صبور برای خودم می‌دانم. کسی که هر وقت سختی‌ها بهم فشار می‌ياورد، با او درد و دل می‌کنم. و او مثل هميشه خيلی آرام به من می‌گويد:

"ان مع العسر یسری" «به درستی که بعد از هر سختی، راحتی است».

هر که در این بزم مُقرب تر است / جام بلا بيشترش می دهند

مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش


همين حرف هايش مانند آبی است که روی آتشم ريخته می‌شود.


شايد اگر نشريه ديوان را خدا بر سر راهم قرار نداده بود، هيچ وقت با سيد هادی ميراسدی، رامين نوری، ناهيد لاله، ليدا قلی زاده، سارا عبدالمحمدی و مصطفی بحرينی آشنا نمی‌شدم.


اگر ديوان نبود، هيچ وقت همايش بين‌الملی (( صنعت بيمه، چالش ها و فرصت ها )) راه نمی‌افتاد و من هم هيچ وقت نمی‌توانستم چترم را بر سر بچه های ایران 1404 و کتاب نيوز باز کنم و از کمال و معرفتشان ، سر سوزنی بهره ببرم.


اگر همايش نبود، هيچ وقت شايد نمی‌توانستم با آقا مسعود لطفی و بچه‌های مشاور جوان آشنا بشوم.


خدا را شکر می کنم که نشريه ديوان را بر سر راهم قرار داد، تا از آن همايشی خارج شود که این همه به من سود برساند.


يک سال گذشت و فردا « 14/1/1386 » است. يک سال از عمرم می‌گزرد و 365 روز به مرگ نزديک‌تر می‌شوم و نامه ی اعمالم را سياه‌تر از همیشه می‌بینم.


يک سالی که به قول خودم "کلی کيا و بيايم بيشتر شده"، اما هنوز همان آقايی هستم که بودم.


 

هنوز (( شقايق م )) زنگ می‌زند که پنج شنبه با بچه‌ها پارتی داريم، بی‌يايی‌ها.


هنوز (( بچه ها )) زنگ می‌زنند که داريم می‌رويم کوه، حتماً بيا.


هنوز (( ..... )) زنگ می‌زند که فردا شب (( .... )) است، بيا.


هنوز شب‌ها که می‌خوابم از خودم حالم به هم می‌خورد، چون آنقدر گناه کرده‌ام که بوی لجن گرفته‌ام.


در چارسوق بودن عمری خلاف کرديم // از ابتدا نبوديم، بيهوده لاف کرديم

با این همه خلافُ رندیُ بد حسابی // شب ها چه گريه هايی زيرلحاف کرديم

 

خدا مرا به خاطر همه گناهانی که می‌کنم و با هزار دليل عقل تو جيهش می‌کنم و آنهايی را هم که نتوانم توجيه کنم، دست به انکار خودش و پيامبرش و معادش می‌زنم، ببخشايد.

 

این حرف‌ها را هيچ جا نمی‌توانستم بزنم بجز اینجا.

 

بقول حاج حميد داوود آبادی  که در وبلاگش نوشته است "شاید خوبی وبلاگ این باشد که آدم بدون توجه به آن که صدها نفر آشنا یا غریبه، نوشته‌اش را خواهند خواند، هر آن چه را که از دلش بر می‌آید، می‌نویسد".

 

سال 85 سال خوبی بود ، چون مريم خانم غفاری بعد از تمام کردن رشته رياضي در دانشگاه تهران، توانست رتبه 103 کنکور را بياورد و در رشته حقوق در همان دانشگاه ادامه تحصيل بدهد «این شايد بهترين خبری بود که امسال شنیدم».

 

سال 85 سال زيبايی بود. همه‌اش زيبا بود. مريضی بابا، ديوان، همايش، فحش شنيدن از داوود، کدورت‌ها، نهار خوردن در کتاب نيوز.

 

همه‌اش زيبا بود، چون خدا زيبا بود.

 

باز دوباره بايد شب زود بخوابم تا فردا بتوانم زود بيدار شوم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 28/12/85

 

صبح ساعت 10 از خواب بيدار شدم.  sms هادی را خواندم . " وبلاگت خيلی جالب بود .تبريک می گم".

 

به اینترنت وصل شدم email  چک کردم و بعد رفتم پايين و يک چايی خوردم و با مامان صحبت کردم ولباس پوشیدم و می رفتم دنبال مش قاسم تلوزيون ساز که بيايد و آنتن تلوزيون علیرضا را درست کند، گفت فردا می آید.

 

توی صف نانوايی بودم که علیرضا زنگ زد که بريم کفش بخريم.

 

با اتوبوس می رسيم ميدان فردوسی. همان مغازه اول خريد کردیم. علی می رود روايت و من توی راه خانه به سرم زد که بروم پاساژ پلاسکو و کويتی ها که اگر کتونی خوبی داشت بخرم.

 

مغازه های پاساژ را نگاه می کنم و قيمت های نجومی را. قيمت هايی که شايد دو برابر حقوق عادی يک آدم در همين حوالی ما باشد. کنار قيمت ها به آدم ها هم نگاه مي کنم. ادم هايی که بقول علی رضا آنقدر نان حرام خورده اند که . . . . . . . .. ياد حرف همان دوست عزيزم که به ينگه دونيا رفته است می افتم که می گفت: "بيشتر ادم های ایرانی جوری شده اند که هيچ جای دنيا نمی شود ديد، می گفت بعضی از این مردهای ایرانی جوری زنانشان را به خيابان می آورند که ديگران از ديدن آنها لذت ببرند".

 

قيمت ها نجومی و جنس ها همه آشغال. فروشنده آنچنان در چشمت نگاه می کند و قسم دروغ می خورد. چهار ستون بدنم می لرزد.

 

خدا به دادمان برسد.

 

خدا به دادمان برسد

 

بعد از کلی گشتن بلاخره يک کتانی خریدم و از پاساژ خارج می شدم.

 

از پاساژ که خارج شدم انگار که از زندان آزاد شده ام. باقی راه را هم پياده آمدم تا خانه. قنادی ها هم شيرينی های خوبی نداشتند که برای مامان بگيرم. ساعت 5/3رسیدم خانه و با مامان نهار خورديم. بعد هم اتاق ها را مرتب کردیم تا غروب.

 

شب هم رفتم دنبال باقی خريدهای مامان. دوتا گلدون گل لاله هم می خرم و باز پياده می آيم تا خانه. سوز باد به صورتم می خورد . احساس خوبی دارم. هميشه آخرهای اسفند این احساس را داشته ام. يک جورانقلاب. کلی هيجان،يک انرژی تمام نشدنی.

 

بهار همیشه برام فصل خوبی بوده.



بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

 

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ

 

با اینا زمستون و سر میکنم

با اینا خستگی مو در میکنم

 

 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

 

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

 

 

فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

 

با اینا زمستون و سر میکنم

با اینا خستگی مو در میکنم

 

 

عشق یک ستاره ساختن با دو لک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 

با اینا زمستون و سر میکنم

با اینا خستگی مو در میکنم

 

 

بوی باغچه

بوی حوض

عطر خوب نذری

شب جمعه

بی فانوس

توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

 

 

با اینا زمستون و سر میکنم

با اینا خستگی مو در میکنم

 

با اینا بهــــــارو باور میکنم

با اینا خستگی مو در میکنم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

 

 

صبح همينجوری از خواب بيدار شدم. ساعت 9 بود. کم کم آماده شدم و رفتم دانشکده. وقتی رسيدم سر کلاس که استاد « خانم شعبانی » آمده بود. بعد از حضور و غياب درس داد. تقريباً نيمی از درس را ياد گرفتم. کمی تمرين برای خانه داد. بعد از کلاس رفتم کتاب خانه و کتاب ها را تمديد کردم. در راه هم محمد بحرينی را ديدم که کمی با  او صحبت کردم.

 

در دفتر نشريه ديوان کمی کتاب خواندم و آمدم مغازه آقا مرتضی و چايی خوردم و بچه ها (( مهسا، ستاره و الهه )) را ديدم، کمی حرف زديم و بعد از هم جدا شديم.

 

امروز باز هم بچه های انجمن ارتقاء سلامت پخش فيلم داشتند که هيچ دخالتی در کارشان نکردم. نهار را آزاد از سلف خريدم و از شانس بدم هم کرفس بود. توی سلف داشتم غذا می خوردم که رامين هم آمد و با هم غذا خورديم و صحبت کرديم. گويا پدرش و مادرش هر دو مريض هستند. " با این همه مشکلات باز هم دارد برای دانشکده کارمی کنند ". ياد پارسال خودم افتادم که با تمام مريضی بابا و مشکلات ويژه نامه ديوان را در آوردم. با هم يک چايی خورديم و باز از هم جدا شديم.

 

در دفتر ديوان داشتم کتاب می خواندم که خانم هدايتی از مرکز مشاوره تماس گرفت که بيا دفتر. رفتم دفتر و تنها بعد از چند کلمه از صحبت هايش تقاضای کاغذی کردم که استعفای خودم را بنويسم. احساس کردم که شکه شد. استعفای خود را به آقای دکتر نوکنی نوشتم و آمدم. "برای خودم هم جالب بود، چون اون هرچی گفت من فقط سکوت کردم  و هیچی نگفتم. این برام یک احساس خوب را بوجود آورد".

 

در حياط نشستم و با علی حق بين کلی حرف زديم و کلی هم با فاطمه خانم رضايی شوخی کردم. رامين را دوباره ديدم و به اون هم گفتم که استعفا داده ام. رامين از بقيه بيشتر شکه شد. اصلاً برايش قابل هضم نبود و البته گفت که "حق مالی من از بودجه ی انجمن راتصويه خواهد کرد". ((خودم که اصلاً اميدی ندارم)).

 

....... را در حياط ديدم که با ........ و ....... بود. برايم خيلی جالب بود که کلی به من به خاطر چرخيدن با آنها فخر می فرخت. و البته تابلو هم با هم رفتند (( احتمالاً پارک هنر مندان )). اصلاً با او صحبت نکردم.

حالت جالبی بهم دست داده بود. اصلاً برايم مهم نبود که چه می کنند. فقط دلم برای پيمان سوخت که سر کلاس نرفت و غيبت خورد. هفته قبل هم نرفته بود. احتمالاً کلی هم پول خرج آنها کرده است.

دلم برايش می سوزد، چون می خواهد بازرگان شود، اما مطمعنم که بازرگان خوبی نمی شود.

 

با تمام بی حوصلگی و بی حسی سر کلاس استاد نقدی نشستم . هيچ چیزی  از درس نفهميدم. 4 بار از کلاس رفتم بيرون و بر گشتم. آخر کلاس هم موضوع تحقيق را با علی حق بين گفتيم. ابتدا قبول نکرد. بعد با علی کمی چونه زديم که قبول کرد.

 

کلاس که تمام شد آقای سلطانی sms زد که با این شماره تماس بگير. وزارت علوم است. وقت بگير و برو صحبت کن. تماس گرفتم که آقايی از آن طرف خط فرمود که فردا تماس بگيرم.

 

با علی حق بين به خانه آمديم.

 

رسيدم خانه که حسن صياد و هادی زنگ زدند. کلی حرف زدم و بعد هم شام و کارهای وبلاگ.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

صبح با صدای ساعت موبايل از خواب بيدار شدم و بعد از آماده شدن زدم بيرون. سر کوچه بودم که آقای عباس سلطانی sms زد که ديرتر ميرسه دفترش. خيالم کمی راحت شد و با مترو خودم را رسوندم تا عباس آباد و تا وزارت تعاون را هم پياده رفتم. آنجا که رسيدم، آقای سلطانی هنوز نرسيده بود و منتظرش ماندم «البته این انتظار هم خوب بود، چون توانستم فصل اول کتاب آقای بهشتيان را تمام کنم». حدود ساعت يک بود که آقای سلطانی آمد. برايم خيلی جالب بود که يک معاون وزير و مشاور جوان رييس جمهور برای گرفتن حقوق خود از صبح تا ظهر معطل شده بود. با هم از هر دری صحبت کرديم و از در گيريهايش در دانشگاه اميرکبير تعريف می کرد و از این که بارها با سعيد حبيبی درگير شده و چند باری هم او را زده است و يا در دانشگاه شريف بعد از زدن کلی دوم خردادی چگونه مهلکه درگيری را پيچونده بود و يا این که چگونه بسيج دانشگاه اميرکبير را از يک کانکس به يک ساختمان تبديل کرده بود.

 

 


موضوع ستاد قاچاق کالا را با او در میان گذاشتم که بدون این که به من بگويد با موبايلش با آقای قلی ها تماس گرفت و تا توانست سفارش من را کرد.


بعد از جداشدن از آقای سلطانی با هادی تماس گرفتم که گفت بيا دانشگاه تهران. با هزار سختی خودم را به دانشگاه تهران رساندم. البته و قتی که رسيدم هادی قرآن خواندنش تمام شده بود، کمی با هم در تالار فردوسی نشستيم و بعد هم باهم به نهاد رهبری دانشگاه تهران رفتيم. در آنجا بوديم که سعيد حداديان (مداح معروف) آمد و البته این برایم خیلی جالب بود که هادی را خيلی بيشتر از همه تحويل گرفت و به هادی بشتر از همه احترام گذاشت.


بعد از انجام کارهای هادی به دانشکده علوم رفتيم و در آنجا هات داگ خورديم و در مورد اتاق من «وبلاگم» کمی صحبت کرديم که هادی گفت: "حتماً بنويسم که پول سس های نهار را اون حساب کرده که من هم نوشم!" پياده آمديم دانشگاه و آنجا هم يک آبميوه خورديم (البته پولش را هم باز هادی حساب کرد) و بعد هم هادی رفت نماز خانه و من هم در حياط ماندم تا کلاس شروع شود.


باز هم آقای نقدی با آنکه خستگی در صورتش کاملاً واضح بود؛ اما کنوانسيون
TIR را به خوبی يادمان داد.


بعد از کلاس هم با آقای ميراسدی در مورد مرکز مشاوره صحبت کرديم و آمدم خانه.

 
شام علی با بچه ها اینجا بودند. عاطفه خانم هم پيتزا درست کرده بود.


امروز کلاس رياضی نرفتم و حالم خيلی گرفته شد. باز هم شرمنده خانم شعبانی شدم .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

صبح باز دوباره با صداي مامان از خواب بیدار مي شم. دوباره ميرم سرکلاسی که تمام جزوه هايش را از ترم قبل حفظم و با بچه هايی سر کلاس می نشينم که هيچ کدامشان را نمي شناسم. رياضيات پايه "استاد شعبانی".

 شايد فقط به خاطر مهربانی استادش بود که حاضرم دوباره سر کلاسش بنشينم، آن ترم هم با خودش داشتم . بهم 8 داد ، حتماً کمتر مي شدم.

دير ميرسم سرکلاس. با تمام مهربانی اجازه می دهد که وارد بشوم. مطمئنم که هنوز تمام اذيت های اون ترم رو يادش هست.

کلاس که تموم ميشه خيلی گرسنه هستم. با این که به پيمان گفته ام بايستد تا با هم بريم ناهار، اون تنها رفته. ميرم مغازه آقا مرتضی يک چايی مي گيرم و همونجا می خورم. مهسا sms می زند که با بچه ها دانشگاه هستم و ميگم بياد ديوان. بچه ها ميان و می نشينيم ؛ کلی حرف می زنيم عاطفه وکيلی هم که تابلو از من خوشش نمي آيد؛ می آيد دیوان. سلام و همين. امروز تولد پيمان بود. کتاب بومه شين را به او هديه می دهم و بعد هم با بچه ها در مورد نشريه حرف می زنيم.

تماس می گيرم ستاد قاچاق کالا

- الو سلام آقای نقوی. اشتری هستم. نامه آورده بودم خدمت آقاي غنوی.

- بله يادم هست.

- ببخشيد آقای غنوی نامه را مشاهده فرمودند؟

- بله ديدند؛ فرمودند بايگانی شود.

- خيلی ممنون. لطف کرديد. خدا حافظ.

- خدا حافظ.

خيلی دپرس می شوم ؛ زنگ ميزنم به آقاي لطفی که جواب نمی دهد.کمی بعد دوباره زنگ می زنم. مي گويد ناراحت نباشم، می گويد کمی صبر کنم. خودش دنبال کارم هست.

 

بعد از حرف زدن با آقايه لطفی به يک آرامش نسبی می رسم و احساس سبکی می کنم. آروم تر می شوم.

وقتی 13 واحد بر می داشتم احساس می کردم که کار بزرگی کرده ام؛ اما گويا فقط اشتباه کرده ام.

بچه ها که از نشريه ميروند سريع ميرم دنبال کار های مامان.


رامين زنگ مي زند ولی جواب نمی دهم. بچه هاي انجمن ارتقای سلامت پخش فيلم دارند. اما نميدونم چرا اصلاً حوصله آنها را هم ندارم. هيچ کاری کمکشان نکردم. ناسلامتی مسئول روابط عموميشان هستم. اميدوارم پولی را که قرار است به ما بدهند حلال باشد.

 

CDهای مصطفی را بهش میدهم.

 

ميروم سره کلاس استاد نقدی "قانون و مقررات گمرکی 3" کلاس را با حديث شروع می کند. استاد هاي اینجوری خيلی کم هستند؛ اونهم توی رشته گمرک. «خدا را شکر که این ترم با آن که همش 4 تا درس دارم، تونستم با همون استاد هايي که دوستشون دارم کلاس بر دارم». به راحتی و ماهرانه مبحث ترانزييت خارجی را يادمان می دهد. سر کلاسم که سارا فراهانی زنگ ميزند. از کلاس که می آيم بيرون باهاش تماس می گيرم. اونقدر حرف ميزنيم که شارژ گوشی تمام می شود و باطری گوشی هادی را می گيرم. برف شروع به باريدن می کند. زير برف خيس خيس می شوم. با هادی تا مترو پياده می آييم. سر راهمان سری هم به پارک هنر مندان ميزنيم.

 

ميرسم خانه ساعت 10 شده.

ميروم حمام و بعد هم شام.

می آيم تو اتاقم و کار های وبلاگ را انجام می دهم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |