بیا ز سنگ بپرسیم
درون آینهها درپی چه میگردی؟
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه میداند؟
بیا ز سنگ بپرسیم
ز آنکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمیداند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
نگاه کن
نگاهها همه سنگ است و قلبها همه سنگ
چه سنگبارانی!
گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری؟
خانه خدا سنگ است
به قصههای غریبانهام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
دلی که میشود از غصه تنگ میترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ میترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ میترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ میترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه میداند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
نه بیگمان همه در زیر سنگ میپوسیم
و نامی از ما بر روی سنگ میماند؟
درون آینهها در پی چه میگردی؟
پن 1: این فامیل پیمان اینا کاندید شده.
پیمان گفت لینکش کن، من هم گفتم سمعاً و طاعتا.
"پیمان هستش دیگه. وگرنه من که از این کارها نمیکنم".
پن 2: کتاب نیوز کارت پستالهای قشنگی چاپ کرده. ازش کادو بگیرید.
"ما که اونجا کارگر هم نیستیم".
پن 3: حسن گلاب، شخصیت سریالی بود با نام حلقه سبز به کارگردانی آقای حاتمیکیا. این سریال برایم زیباییهای فراوانی به همراه داشت.
من اصلاً تلویزیون نمیبینم. اما این سریال را کامل دیدم.
پن 4: این آهنگ که این گوشه گذاشتهام؛ آهنگ سر اومد زمستون؛ از آن آهنگهایی است که وقتی بچه بودم علی رضا «بابای مریم و فاطمه» من را که کوه میبرد، برایم میخواند.
این روزها شاید وقت به کوه بردنم را نداشته باشد، ولی چیزهای بهتری یادم میدهد.