تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

 

فرامرز حجازی مرد. خوندن جمله‌اش توی گوگل ریدر یک دفعه تکونم داد.

فرامرز از دوستای بابای مریم و فاطمه بود. از بچه‌های خوب شریف. شاعر هم بود.

 

به انقلاب که می‌رسی

چشمهایت پر از اشک می‌شود

چون هوا آلوده است

 

مردم وقتي به ‹انقلاب› مي‌رسند اشك مي‌ريزند،

اما ‹ولي عصر› هنوز هم طرفدار دارد.

حتي ‹رپ› ها هم ‹ولي عصر› را دوست دارند!!

 

 

او خوب بود و بزرگ. دوست خوبی هم بود برای من.

 

 

آسمان جلیم، باشد

جنس بنجلیم، باشد

لوطی و غریب و تنها

داش آکلیم باشد

بین این همه فضایل

ما فقط خلیم، باشد

عیدتان کلاغ‌ها خوش

ما که بلبلیم، باشد

 

 

آخرین مطلب وبلاگ فرامرز دیدنی است. عکس‌ش امروز کلی من را به فکر فرو برد.

 

 

 

پ‌ن 1: کورش علیانی خوب نوشته بود درباره‌اش. در وبلاگش بخوانید.

 

پ‌ن 2: وبلاگ خود فرامرز سال‌ها حرف‌های خوبی داشت.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

عجب هفته‌ای بود این هفته‌ای که گذشت. از اول‌ش روی استرس بودیم. لغوه گرفتیم از بس لرزیدیم.

خدا رو شکر که بدون شر تمام شد.

 

 

 

پ‌ن 1 : یک عمره دودو زده چشمو چارت

که خش نیفته روی میز کارت

 

اونا كه مرد و زن دعاگوشون بود

میز ریاست سر زانوشون بود

 

پ‌ن 2: به تو تبریک می‌گم که بیخودی، توی زرق و برق دنیا گم شدی.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 
الهی بمیرم برایت. چقدر خاک روی سر و رویت نشسته است. می‌بینی رسم زمانه را. یادت هست که با هم شروع کردیم. یادت هست؟ یادته وقتی ثبتت کردم، به هم قول دادیم حتماً تا آخرش با هم باشیم. یادت هست وقتی دومین را ثبت کردم، هر دو با هم کلی خوشحال شدیم. بهت گفتم این دمین یعنی بزرگتر شدن تو. یعنی وسعت تو. یعنی از این خانه‌ی اجاره‌ای به خانه خودمان رفتن. حالا می‌بینی چقدر از هم دور شدیم؟ می‌بینی حال جفتمون رو. می‌بینی من هم چه بی‌وفا شده‌ام. دیگه حتی نمی‌رسم آپت کنم. خدا لعنت کنه اون شیطون شهرک غربی رو. خدا لعنت کنه اون حروم زاده‌ی RCII رو. خدا لعنتش کنه. اون بود که من رو از تو دور کرد. یادته چه روزها و شب‌هایی با هم داشتیم؟ بازدیدهایت، نظرهایت. الهی بمیرم برات ببین چقدر خاک روی سر و رویت نشسته. ببین چه تنها شدی.
نمی‌دانم چطوری این نامردیم را ماست مالی کنم. نه باور نکن که من تو را فراموش کرده باشم. قول می‌دهم همه‌ی این خاک‌ها را بردارم برا خودم. تو باز زنده ‌می‌شوی. تو زنده‌ای. این بی‌وفایی هم نامردیی بود از طرف من.حالا هم همه چیز را جبران می‌کنم.
من و تو از روز اول قرار شد با هم باشیم در این مجاز آباد. با هم شروع کردیم. یادت هست که؟ تو تنها جایی بودی که همیشه همه چیزم را می‌دانستی و البته یادت نرود که هنوز هم هستی. ما با هم هستیم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

 

بوی باران.

قهوه تلخ.

پنجره رو باز می‌کنی تا بارون بخوره تو اتاقت.

صورتت رو از پنجره بیرون می‌کنی تا خیس بشی و یک دفعه به سرت می‌زنه تا بری زیر بارون قدم بزنی.

لذت خوبی هست.

خوب.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

87 جوری تمام شد که آخرش مثل گه بود. استرس‌هایمان آنقدر زیاد شده که فلوکستین هم جواب نمی‌دهد. شاید 4 یا 5 تا پروپرانول به زور بتواند جواب بدهد. 3 سال زحمت می‌کشی بعد امتحان فرمالیته‌ی حق العمل کاری همه‌ی زحمتت را به پوچی می‌کشد.

 

Skype  را که باز کردم؛ دو تا عکس برایم آمده بود. Save کردم و بعد هم باز و بعد هم چند قطره اشک و شک در این که آیا برای من بود یا نه و دعا که خدا کند برای من باشد.

خدا کنه.

 

 

پ‌ن 1: يا رب کی آن صبا بوزد کز نسيم آن

گردد شمامه کرمش کارساز من

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

خاله نگار

http://nagar.blogfa.com/

 

این نگار حرف‌های خوبی داره برای زدن.

 

 

اگه حال کردید؛ بخونیدش. به جایی بر نمی‌خوره.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

امروز تو اوج مشکلی که این چند روز گریبانم رو گرفته بود و احساس اینکه دیگه حل نمی‌شه و باید با حل نشدنش کنار بیام؛ وقتی رو سنگ‌های دیوارک وزارت نفت در کنار دانشگاه نشسته بودم به خودم قول دادم که از این به بعد هر کاری از دستم برای هر فردی بر بیاد، انجام بدم. می‌دونم که این قول امتحان خدا هست. اینجا گذاشتم‌ش تا هیچ وقت یادم نره.

البته اون مشکل واقعا‍ً بزرگ 3 ساعت بعد به طور معجزه آسایی حل شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

امروز سالگرد فروغ بود و من با تمام عشقم به فروغ نرفتم ظهیرالدوله و دلم گرفت برای خودم.

 

 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

یکی پرسیده بود چه‌طوریایی؟

تا دیدم یادم شعر سید علی صالحی افتام. همون که می‌گفت:

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

 

 

پ‌ن 1: سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،

.

.

.

دارد همين لحظه

يک فوج کبوتر سپيد

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

.

.

.

يادت می‌آيد رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

.

.

.

نامه‌ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آينه،

از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

ماه امشب به طرز خیره‌ کننده‌ای زیبا بود. آنقدر که همه‌ی درس را گذاشتم زمین و تا مرز لرزیدن از سرما روی پشت بوم نگاهش کردم.

انگار کلی حرف داشتیم با هم. گویا اون هم دلش پر بود.

 

 

پ‌ن 1: از جمادی مردم و نامی شدم

و ز نما مردم به حیوان بر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

 

 

پ‌ن 2: من به آنان گفتم

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشایید به رفتار شما می‌تابد

.

.

.

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز و به افزایش رنگ

 

به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن‌های درشت

.

.

.

سر هر کوه رسولی دیدند

ابر انکار به دوش آوردند

 

باد را نازل کردیم

تا کلاه از سرشان بردارد

 

خانه‌هاشان پر داوودی بود

 

چشمشان رابستیم

دستشان را نرساندیم به سرشاخه‌ی هوش

جیبشان را پر عادت کردیم

خوابشان را به صدای سفر آینه‌ها آشفتیم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

... آری نوزاد دلبندم، اینگونه بود که من از کاخ‌های بزرگ مدائن و مرو به بهشت حسین رسیدم و روی حصیر و زیلوی خانه‌ی حسین عاشقانه نشستم. به جای ظرف‌های طلا و نقره در ظرف‌های سفالین غذا خوردم و به جای غذاهای چرب و شیرین، بیشتر روزها روزه بودم؛ مثل حسین. با این که او از مال دنیا مضایقه‌ای نداشت، لباس حریر را فراموش کردم و به لباس تقوا و محبت پروردگار یکتا که بهترین لباس انسان است، دل‌خوش کردم و در خانه‌ی کاهگلی‌اش، خوشبخت‌ترین شاهزاده‌ی جهان شدم.

 

 

... دلم آرام است و در نهایت آرامش و خوشبختی، تو را ترک می‌کنم. پسرک خوبم، همیشه همراه و هواخواه پدرت باش! زیرا پدرت دوست‌داشتنی‌ترین مردی است که خدا بر این زمین آفریده است. من همه‌ی قصه‌ام را برایت گفتم تا از من برایت به‌یادگار بماند که آغاز ماجرا «حسین» است و پایان آن هم «حسین» است. علی خوبم، این نغمه را، این لالایی را از مادرت، از شهربانو، از شاهزاده‌ی سرزمین پارسیان به گوش جانت بسپار که اصلاً شروع جهان «حسین» است و پایان آن نیز «حسین» است. اصلاً جهان همه‌اش «حسین» است. هیچ چیز نیست و هستی تنها «حسین» است، و این تازه آغاز ماجراست ...

 

 

قسمتی از متن کتاب "عروس ماه می‌شوم"

نوشته نجمه کتابچی.

ویرایش علیرضا اشتری.

انتشارات کتاب دانشجویی

 

 

 

پ‌ن 1: گاهی وقت‌ها بعضی از جمله‌ها قسمتی از مغزم منی را که نه دین دارم و نه ایمان قلقلک می‌دهد. مثل این جمله‌ی:

           "امان از دل زینب."

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

ببین بابانوئل فردا آخرین روزی است که در خونه رو باز می‌کنم و پشتش رو نگاه می‌کنم. اگه کادوم رو نذاری باهات قهر می‌شم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

باید خودم را ری‌وی‌یو «review» کنم.

بد جوری دارم به قهقرا می‌روم.

 

پ‌ن 1: به اندکی سنجد برای خود نیازمندیم. جدیداً زیادی گ... شدم. تو فرجه هستم. درس نمی‌خوانم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

صبح ساعت 6 که بیدار می‌شوی سریع می‌زنی بیرون دنبال روزیت. بعد هم که کلاس حسابداری دولتی آنقدر خسته‌ات می‌کند که 2 تا قرص پروفن هم نمی‌تواند آرامت کند. تازه قرار هم داری و باران هم می‌بارد و میدان ولیعصر هم ترافیک است.

اما گاهی وقت‌ها بعضی چیزها آنقدر لذب بخش هست برایت که حتی دلت می‌خواهد خاطره‌اش را نگه داری. یا اصلاً بعضی چیزها آنقدر خستگیت را در می‌آورد که اصلاً انگار خسته نبودی.

مثلاً یکیش همین امشب.

وقتی با همه‌ی خستگی لیوان چای منزل آقای مهندس م... را می‌خوردم و او از خاطراتش در دوران دبیرستان یا از خاطراتش در تشعییع جنازه‌ی شهید مرتضی توکلی برایم تعرف می‌کرد و یا هزار صحبت خوب و زیبای دیگر. از خرید خارجی تا کتاب تعرفه و یاداشت‌های توضیحی و  قواعد شش گانه و مکتب و هزار حرف خوب‌تر، همه‌ی خستگی‌ام را در می‌کند. تازه تخمه ‌هم می‌شکستیم. بعد هم با رد و بدل کردن کتاب، 2 ساعت صحبت را خاتمه دادیم و خانه‌ی دوستِ برادر بزرگتر را ترک ‌کردم تا وارد خیابان‌ِ سرد ولیعصر  بشوم.

تاکسی که نیست. باید یک ماشین دیگر سوار شوم و می‌شوم. پرایدی که سوار شدم داشت از بلندگوهایش صدای احمد شاملو می‌آمد. به راننده که دقت کردم، دیدم پیرمردی خوش تیپ و سر زنده است. کمی هم بحث شاملو. این دیگر کامل همه‌ی خستگی‌ام را در آورد.

اتبوس 7تیر – محلاتی هم جای خوبی است برای خوابیدن.

 

 

پ‌ن 1: ای دل ار سيل فنا بنياد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور

 

 

پ‌ن 2: می‌خواهم آب شوم در گستره‌ی افق

 آنجا که دریا به آخر می‌رسد

 و آسمان آغاز می‌شود

 می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

 حس می‌کنم و می‌دانم

 دست می‌سایم و می‌ترسم

 باور می‌کنم و امیدوارم

 که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

     پ‌ن 1: یلدای ما هم گذشت.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

فاطمه اشتری

 

من این فاطمه رو عاشقانه دوستش دارم.

هر کاری هم انجام بده تو دوستداشتن من فکر نکنم تاثیر داشته باشه.

البته من برای اون عمو میثم نیستم. من میثم هستم.

 

 

 

پ‌ن 1: راستی شنیدید بعضی‌ها نسبت به بعضی چیزها آلرژی دارن؟

          من تازگی کشف کرده‌ام که نسبت به تلویزیون ایران آلرژی دارم!

کلاً گویا دیگه نمی‌تونیم با هم کنار بیایم.

 

 

پ‌ن 2: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

 که در طریقت ما کافریست رنجیدن...

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

امشب آقا معلم پیشنهادی برای برنامه هام بهم داد که با دمم دارم گردو می‌شکنم، در بعضی نقاط هم عروسی مفصلی برپاست. خوشی در حدی هست که نمی تونم هضمش کنم.

خدا کنه ایده‌ای که داد به مشکلی برنخوره و حداقل بخشی از مشکلاتمان حل بشه. دود از کنده بلند می‌شه و هنوز این آقا معلممون هست که می تونه کاری بکنه و خبرهایی بده که زندگی برام رنگ دیگه‌ای بگیره.

 

آقا اجازه دمت گرم. مولایی چاکرتم.

 

پ‌ن 1: تصور کنید که ساعت 9 شب است. نیاوران هستی و باید تا بهارستان (خونه) بیایی. فردا عید هست و برف هم داره می‌یاد. لباستم اصلاً گرم نیست.

 

پ‌ن ۲: کپی پدر خوانده از آن ما

 شاید که آینده از آن ما

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

چرا همه فکر کرده‌اید من بدم. نه خوبم. من خوبم چون روزی 7 ساعت می‌خوابم. خوبم چون با مریم و فاطمه ساعت‌ها بازی می‌کنم. خوبم چون سر به سر مامان می‌گذارم و کنار بابا می‌نشینم تا غذای‌ش را بخورد. خوبم چون گاهی وقت‌ها پشت تلفن سر به سر زهرا می‌گذارم. خوبم چون شب‌ها تا دیروقت با ... sms بازی می‌کنم. خوبم چون کوه‌ رفتن‌های هفتگی را شروع کردم و شروع کردم به روزی 5 ساعت زبان خواندن. باید که بتوانم تا بعد از عید تمامش کنم.

 

راستی آقای میر... من اگر بد بودم چگونه می‌توانستم با آن همه انرژی تبلیغ نوت‌بوک‌های 150 هزار تومانی شما را در نمایشگاه بکنم. انصافاً انرژی من چه‌طور بود. تو خودت داور میدون شو بگو.

من اگر بد بودم چگونه می‌توانستم نویدان بروم، نگاران بروم و یک پایم مهرآباد باشد یا گمرک غرب یا کمیسیون حل اختلاف گمرک ایران.

 

من اگر بد بودم چگونه‌ می‌توانستم تک و تنها؛ بدون کمک پیمان که این روزها خود را در خانه محبوس کرده و دارد درس می‌خواند؛ تمام کار مهرگان را انجام بدهم.

 

راستی من اگر بد بودم چگونه می‌توانستم به ش... کمک کنم تا پایان نامه‌اش را تمام کند. چگونه می‌توانستم با مریم غ ساعت‌ها در پارک هنرمندان بنشینیم و قهوه بخوریم و بحث کنیم. من اگر بد بودم چگونه می‌توانستم کارهای کتاب آقای بهشتیان را انجام دهم و خاطرات آقای یحیوی را بنویسم.

 

پس من خوبم. خیلی خوبم. خوبم چون انرژی دارم. چون می‌خندم.

 

 

پ‌ن 1: هستم چون کار می‌کنم. پس خوب هستم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

وبلاگ برای من یک جای شخصی است که یک روز خوشی‌هایم، یک روز سفرنامه‌ام، یک روز حرف‌های سیاسی و یک روز یک چیز دیگر درونش می‌گذارم. برایم یک جور دفتر یاداشت‌های روزانه در دنیای صفر و یک است.

در یکی از این پست‌هایم «این متن رو نخونید» خواستم در این مجاز آباد کمی با خودم تنها باشم. با خودم خلوت کنم. نمی‌دانستم که این حق از من گرفته شده است.

البته تمام نظراتی که برایم گذاشته شده بود را به نمایش در آوردم و فقط آن‌ها که خصوصی بود را به نشان ندادم.

وبلاگ برایم چهار دیواری اختیاری است. البته دارم یک خانه شخصی می‌سازم تا از این خانه اجاره‌ای بروم.

دمینش را یک سالی است که ثبت کرده‌ام. هاست‌ هم مشکلی ندارد. فقط باید طراحی‌اش کنم.

 

 

پ‌ن 1: کارهای عقب مانده زیادی دارم که چند ماهی است در انجام آنها تاخیر شده است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

آقای میرابراهیمی گفت برش دار. گفتم چرا؟ گفت در شأن تو نیست که اینگونه بنویسی. گفتم 4 دیواری؛ اختیاری. گفت پس ظلمت نفسی چه می‌شود. جوابی برایش نداشتم. گفت گاهی وقت‌ها تو خودت مال خودت نیستی. بعد همه کارش را گذاشت کنار و ساعت‌ها من و پیمان را مخاطب قرار داد.

دیدم حق با اوست. گفتم چشم.

اما آقای میرابراهیمی این یک تکه را می‌گذارم. این داستان کوتاه از کتاب آقای مستور، آرمان زندگی من هست. همیشه دوست داشتم آن دهدار بشوم.

 

 

"باید انتخاب کنم. باید روحم رو باد کنم تا منبسط شود. و یا باید آن را توی فریزر بگذارم. باید انتخاب کنم. راه سومی نیست. چقدر کار نا تمام مانده است. باید انتخاب کنم. باید کارها را تمام کنم...

مصطفی مستور.دو چشم خانه خیس. مجموعه داستان عشق روی پیاده‌رو

 

 

البته آن متن را بسیار دوست داشتم. اما خوب ظلمت نفسی . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

پروردگار محترم؛ نظر به این‌كه طی بررسی‌های به عمل آمده توسط اینجانب، علیرغم تمام نعمات و الطاف حضرتعالی در مراحل مختلف زندگی به این حقیر، این‌جانب به هیچ جایی نرسیده و موجبات شرمساری نسل بشریت را فراهم آورده‌ام، خواهشمند است پیرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرینش، مورخ1/1/1، منعقده فی‌مابین ابر جد اینجانب مشهور به «آدم» و حضرتعالی استعفای این حقیر را از مقام «انسانیت» بپذیرید.

بدیهی است اینجانب من‌بعد هیچ‌گونه مسوولیتی را قبول نمی‌کنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

موذن بانگ

بی‌هنگام

برداشت

نمی‌داند که

چند از شب گذشته است

درازی

شب از چشمان

من پرس

که یک‌دم خواب

در چشم نگشته

است . . .

 

 

              پ ن۱: نداریم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

هله، نومید نباشی که ترا یار برانَد  

گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟

 

در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجا

ز پسِ صبر، ترا او به سر صدر نشاند

 

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

 

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

نهلد کشته خود را، کشد آنگاه کشاند

 

چو دم میش نماند، ز دم خود کندش پر

تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند

 

به مثل گفتم این را وَ اگر نه کرم او

نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

 

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

 

دل من گرد جهان گشت و نیابید مثال‌ش

به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟

 

هله خاموش، که بی‌گفت، از این می‌همگان را

بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند

 

 

 

مولانا- دیوان شمس

 

 

 

پ‌ن 1: عکس هیچ ربطی به شعر ندارد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

 

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

 

 

 

 

پ‌ن 1: خدا رو شکر که در دنیا کتاب وجود داره تا با خوندنش وقت‌های خالی آدم پر بشه. وگرنه محکوم بودم با دیدن برنامه‌های جفنگ تلوزیون، یک‌جور توهین به شعور خود را تجربه می‌کردم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

تقریباً در مدت 2 روز پشت سر هم به 2 تا بازی دعوت شدم. یکی از طرف گلی و یکی هم از طرف ساسوشا.

 

 

از اونجایی که خانوم‌ها مقدم ترند، اول ساسوشا را بازی می‌کنم (البته ساسوشا خودش هم به بازی دعوت شده بود).

 

بازی ساسوشا این هست که بهترین پست وبلاگتون از نظر خودتون چی هست.

 

راستش من فایل ورد همه مطلب‌هایی که رو وبلاگم هست را در pc خودم نگه داشتم.

برای این‌که بخوام این بازی رو انجام بدم بهتر می‌دونم که از گذشته این وبلاگ چیزهایی بنویسم.

من این وبلاگ رو در سال 84 و تقریباً بعد از کنکور و تموم شدن سربازیم ثبت کردم. اون موقع‌ها تقریباً روزی 20 ساعت در نت بودم و تمام وقت بی‌کاری اون موقع‌هام رو این‌جوری پر می‌کردم که البته دوران خیلی خوب و پر خاطره‌ای هم برای خودش بود.

این وبلاگ همون موقع‌ها ثبت شد.

اما شروع مطلب گذاری را تقریبا از بهمن 1385 شروع کردم و همون موقع اولین و بهترین مطلب‌ی رو که می‌تونستم تو این وبلاگ بگذارم را گذاشتم.

مطلب "معراج، اول خیابان بهشت" که نوشته علیرضا اشتری«برادرم و کسی که تقریباً در اکثر مسائل از او اجازه می‌گیرم؛ و اگر اندکی این وبلاگ رو خونده باشید، با او آشنا شده‌اید» می‌باشد.

 

البته مطالب‌های "یک عدد سیندخت" و مطلب "حسن گلاب" رو بعد از مطلب معراج دوست دارم.

 

البته من تمام مطالبی رو روی وبلاگ می‌گذارم را واقعاً دوست دارم. چون تقریباً همه‌شان حالت درونیم هست.

 

 

حالا گلی:

گلی فرموده بود که اگه یک روز به آخر خط مونده باشه چی‌کار‌ می‌کنی.

 

خوب من نمی‌‌تونم این بازی رو انجام بدم، چون باید راست‌ش رو بگم و نمی‌تونم همه‌رو بگم. چون آبروم می‌ره.

 

من اگه یک روز به آخرش باشم، می‌خوام:

1: کلی ........... بخورم.

2: می‌خوام ............ انجام بدم.

3: آخرش هم اگر بشه طلب‌های مردم رو بهشون بدم که بعد از مرگ فحش نشنوم.

4: برم کمی بدوم، برم کوه، یا یک سونای جانانه.

 

 

            هرکی دوست داشت خودش بیاد بازی کنیم.

 

 

 

پ‌ن 1: بابا آخه من از این بازی‌ها بلد نیستم. من بلدم گل کوچیک بازی کنم. تیر دروازه‌هامون رو بر دارم، 2 تا توپ پلاستیکی هم بخریم که یکیش رو لایه کنم رو اون یکی. شلاوارامون رو هم بکنیم تو جورابامون. دو تا دوتا سر نوشابه بزنیم«منظور شرطی و چهار گله می‌باشد که بازنده باید نوشابه به برنده بده بدهد».

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 



اینترنت تعطیل بود. نوشتن که تعطیل نبود.



+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

بعد از ظهری مامان را دنبال خودم راه انداختم که برویم کت و شلوار بخریم. بعد از گشتن تمام خیابان ولیعصر، جمهوری، سمیه و باب همایون؛ به این نتیجه رسیدم که باید قید لباس خوب خریدن را بزنم. مامان هم تجربه‌ی چهل و چهار یا پنج ساله‌خیاطی کردنش را در اختیارم گذاشت. اما اصلاً چیز خوب یا به قول مامان سنگین و مجلسی پیدا نکردیم.

آخر سر هم کلی پول الکی دادیم تا یک آشغال به اسم کت و شلوار بخریم.

آخر شب وقتی شبکه‌های اروپایی و آمریکایی را می‌دیدم، کاملاً به این نتیجه رسیدم که در مد هم هنوز جهان سومی‌هستیم.

 

کاش واقعاً در مد از غربی‌ها پیروی می‌کردیم.

 

چه کسانی مد را تعیین می‌کنند؟

 

 

 

بهار بهار يه مهمون قديمی

يه آشنای ساده و صميمی

يه آشنا كه مثل قصه‌ها بود

خواب و خيال ِهمه بچه‌ها بود

يادش بخير بچگيا چه خوب بود

حيف كه هنوز صُب نشده غروب بود

آخ كه چه زود قلكِ عيديامون

وقتی شكست باهاش شكست دلامون

 

بهار اومد اما با دست خالی

با يه بغل شكوفه‌ی خيالی

بهار بهار گلخونه‌های بی‌گُل

خاطره‌های مونده اونورِ پل

بهار بهار يه غصه‌ی هميشه

منظره‌های مات ِپشت ِشيشه

بهار بهار حرفی برای گفتن

تو فصلِ بی‌حوصلگی شكفتن

 

 

 

پ‌ن 1: کارنامه می‌خواندم که بستند. هفت می‌خواندم که بستید.

خوب بگویید که آن گونه فکر کنیم که شما می‌خواهید. آزادی اندیشه با ................

 

پ‌ن 2: خانم مهتریان مطلب خوبی نوشته است. دیدم بی انصافی است که خواندن‌ش را پیشنهاد نکنم. 

 

پ‌ن 3: شنیدم مکرمه؛ که محکوم به سنگسار بود؛ با عفو آقای خامنه‌ای آزاد شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

بیا ز سنگ بپرسیم

درون آینه‌ها درپی چه می‌گردی؟

 

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می‌داند؟

 

بیا ز سنگ بپرسیم

ز آنکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی‌داند

 

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن

نگاه‌ها همه سنگ است و قلب‌ها همه سنگ

چه سنگبارانی!

 

گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری؟

خانه خدا سنگ است

 

به قصه‌های غریبانه‌ام ببخشایید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور

 

دلی که می‌شود از غصه تنگ می‌ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می‌ترکد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می‌ترکد

 

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم ازین همه سنگ و درنگ می‌ترکد

 

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می‌داند

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است

 

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی‌گمان همه در زیر سنگ می‌پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می‌ماند؟

 

درون آینه‌ها در پی چه می‌گردی؟

 

 

 

 

پ‌ن 1: این فامیل پیمان اینا کاندید شده.

پیمان گفت لینکش کن، من هم گفتم سمعاً و طاعتا.

"پیمان هستش دیگه. وگرنه من که از این کارها نمی‌کنم".

 

 

پ‌ن 2: کتاب نیوز کارت پستال‌های قشنگی چاپ کرده. ازش کادو بگیرید.

"ما که اونجا کارگر هم نیستیم".

 

 

پ‌ن 3: حسن گلاب، شخصیت سریالی بود با نام حلقه سبز به کارگردانی آقای حاتمی‌کیا. این سریال برایم زیبایی‌های فراوانی به همراه داشت.

من اصلاً تلویزیون نمی‌بینم. اما این سریال را کامل دیدم.

 

 

پ‌ن 4: این آهنگ که این گوشه گذاشته‌‌ام؛ آهنگ سر اومد زمستون؛ از آن آهنگ‌هایی است که وقتی بچه بودم علی رضا «بابای مریم و فاطمه» من را که کوه می‌برد، برایم می‌خواند.

این روزها شاید وقت به کوه بردنم را نداشته باشد، ولی چیزهای بهتری یادم می‌دهد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

         من دلم برا حسن گلاب تنگ شده.

پ‌ن 1: شخصیت‌ فیلم را می‌گویم. نه خود فیلم را.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 




امروز ولنتاین بود. به چند نفر زنگ زدم، به چند نفر هم Sms. اما ......

 

  

 

پ‌ن 1: دلم تنگ شده برای روزهایی که دلم می‌لرزید. این روزها، زلزله هم از این حوالی عبور نمی‌کند.

 

 

پ‌ن 2: این خرده‌های شیشه عجیب موجودات موذی و سمجی هستند، گاه تا مدت‌ها پس از شکسته شدن چیزی ناگاه از گوشه‌ای که انتظارش را نداری و صد بار هم جارو شده، سر در می‌آورند و دستی یا پایی را می‌خراشند.

تازه‌گی‌ها فهمیدام که شکستگی دل هم پر است از خرده‌های ریز موذی؛ که در زمان خودش؛ به چشم نمی‌آید. فکر می‌کنی که دیگر اثری، ردپایی، خرده‌ای، جایی باقی نمانده و آن وقت بی‌هوا یک روز دست می‌کشی روی دلت، دستت به تیزی یک خرده شکستگی کهنه، رنجور می‌شود. پا می‌گذاری به روزهای خاطره‌ای که فکر می‌کردی حسابی جاروب شده‌اند و پایت می‌رود روی خرده‌ای تیز و زخمی ‌قدیمی ‌دوباره ناسور می‌شود.

همه‌ی شگسته بندها می‌دانند: همه‌ی شکستگی‌ها، مزمن و موذی و مرموزند.

 

پ‌ن 3: گاهی وقت‌ها شده که دلت بخواد از همون سوراخی نیش بخوری که بارها خورده‌ای؟ دوست داری همون بلایی سرت در بیاید که دفعات قبل هم سرت در آمده. دوست داری آنقدر حماقت کنی که باز اونجایت پاره شود. 

 

مردم از بس خواندم

چه خوشان قماربازی که به باخت ......

 

پ‌ن 4: مردم از آن که همیشه هوس قمار دارم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


با هم

این روزها نمی‌دانم روزهای خوبی است یا روزهای بدی. این روزها تمام احساس‌هایم با هم رفته‌اند تعطیلات. نه حس نوشتن است و نه حس خواندن. تمام کارم این شده است که زبان بخوانم، وب گردی بکنم. صبح‌ها هم اگر حال داشتم با پیمان دنبال کارهای ثبت شرکت بروم، اگر هم که حسش نباشد، بنده خدا باید خودش جور همه‌ی کارها را بکشد. شب‌ها هم تا 4 بیدارم. یا SMS بازی می‌کنم، یا باز هم زبان می‌خوانم.

تگرگی نیست. اصلاً چیزی نبوده که بخواهد چیزی بشود. فقط تنبلی تا ته اون‌جایم نفوذ کرده.

خوبم، چون یعضی از این SMS بازی‌ها خوب است. خوبم، چون کسی می‌گوید: می‌شه بسه. خوبم، چون تونستم ساعت 4 صبح کلی انرژی بدم، کلی انرژی بگیرم. خوبم، چون همه جا سرد است. خوبم، چون قرار است همه جا گرم شود. خوبم، چون می‌شود صورت ماه را از پنجره‌ی اتاق ببینم.

خوبم چون دارم شور شیدایی پیدا می‌کنم.

 

اما آخر همه‌ی این‌ها من خوبم. خدا را شکر.

 

می‌خواهم آب شوم در گستره‌ی افق

آنجا که دریا به آخر می‌رسد

و آسمان آغاز می‌شود

می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

حس می‌کنم و می‌دانم

دست می‌سایم و می‌ترسم

باور می‌کنم و امیدوارم

که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

 

 

 

پ‌ن 1: جایی که سهم من به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

 

ما می‌رویم گرچه از الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان جای خنجر است

 

 

پ‌ن ۲: این‌جا خانه. این‌جا بازی با مریم و فاطمه. این‌جا دعواهای الکی با مامان برای خنده. این‌جا یک دنیا محبت مامان. این‌جا همه‌ی زیبایی‌های دنیا. این‌جا همه سوار پژو شدن، روی کله‌ی هم‌دیگه، 7 نفر توی یک ماشین. این‌جا برف بازی‌های دسته جمعی، اینجا همه دور یک سفره نشستن. اینجا سرسره بازی روی یخ. اینجا زمین خوردن و خندیدن. اینجا ........

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 آینه

 

v     چه خبر از زندگی؟

Ø    خبر خاصی نیست، شکر خدا. با خودم قرار گذاشته‌ام تا اطلاع ثانوی همین‌جوری بمونم. تغییر هم جایز نیست.

v     چه طوری می‌تون‌ی؟

Ø     با حسرت. روبروی آینه وای‌می‌ستم و خودم رو دنبال می‌‌کنم؛ با یاد خاطره‌ها، یاد خنده‌ها، یاد گریه‌ها، خلاصه با یاد همه‌ چی بعدشم می‌خندم؛ از گوشه‌ی لب تا نیمه‌راه بناگوش.

v      سخت‌ت نیست؟

Ø       نمی‌دونم.

v      تا کی؟

 Ø       نمی‌دونم.

 

         پ‌ن 1:...............

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 کریسمس

 

 

اسماعیل به قربانگاه می‌رود.

مسیح متولد می‌شود.

ننه سرما می‌آید.

 

چند تا چیز خوب، بعد از یک عالمه سختی.

 

 

 

پ‌ن 1: دوستان مسیحیم؛ امیدوارم بابانوئل برایتان بهترین کادو را بیاورد.

 

پ‌ن 2: به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن‌های درشت

 

پ‌ن 3: من روی زمینم. قاطی میلیاردها آدم دیگر. می‌ترسم گم شوم میانشان. روی ‌ماه‌تان را می‌بوسم اگر این روزها مرا بیشتر ببینید خدا جان.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

His absence from the university clases is as valuable as the bitter tea he drinks and the sweet sugar he tastes.

 

Whil walking home he feels so warm that he wears off his overcoat.

 

A car is beautiful when its windows are covered with vapour.

 

  

 

پ‌ن 1: به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن‌های درشت

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

   یک عدد سیندخت در این حوالی گم شده.

 

 

 

  

 

    پ‌ن 1: هوای دل ابری‌ست.

 

    پ‌ن 2: امشب دوباره این دل‌ه .......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

این وب‌لاگ خوبی‌های زیادی برایم داشته است. به کمک‌اش توانسته‌ام دوستان خوب مجازی‌ای پیدا کنم.دوستانی که هر چند روز یک بار با پی‌ام‌، با نظر گذاشتن در وبلاگ‌های همدیگر، با sms‌، گاهی وقت‌ها هم با تماس تلفنی‌ای از حال هم با خبر می‌شویم. انصافاً هم دوستان خوبی هستند برایم.یکی از این دوست‌های خوب مجازی، میتراگراف است.میترا این روزها از غرب کانادا شعرهای خیلی قشنگی در وبلاگ‌ش ‌گذاشته است. برای او و همسرش آرزوی موفقیت می‌کنم.

عدالت
وجود خارجی دارد!
برای همین
فعلا
تحریم شده است!

لینک میترا گراف

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 




آمدم بنویسم، تمام حس و حالم پرید. به طورکل هرچی تو کلم بود رفت تو اون قسمت از ناخودآگاه. گویا فعلا هم قصد بیرون آمدن نداره.

 

فقط نمی‌دونم چرا این عکسه کلی بهم آرامش داد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

مهرگان

 

روز مهر و ماه و جشن فرخ، مهرگان             مهر افزا، ای نگار مهر چهر مهربان

 

مهرگان است.

 

همه جا را پر از نور و صفا کنید. پر از رنگ‌های شاد و زنده. همه جا را آب و جارو کنید. پاک و پاکیزه. آتش روشن کنید.

مهرگان است. با بوی آش هفت غله، با بوی اسپند، با بوی عود و عنبر همه جا را پر کنید.

دخترکان مو خرمایی را بگویید که با گیس بافته و آزین بسته، با گل‌های وحشی، ردای ارغوانی، زرد یا نارنجی به تن، همرنگ برگ‌های الوان پائیزی به پای کوبی دست بزنید.

مهرگان فرا رسیده. امروز روز شماست آی عشاق جوان. امروز روز همه‌ی خوبی‌هاست. مهرگان است.

آهای مردم سرودهای مهریشت را به آواز به خوانید. به نوازندگان و خنیاگران به گویید نوای جدید بنوازند.

آهای امروز روز سپاس‌ گذاری از نعمات یزدان است. امروز روز پایکوبی و دست افشانی است. به رسم نیاکان‌مان هفت میوه بیاورید«هفت میوهء مخصوص سفره‌ی مهرگان: سیب، لیمو، ترنج، انگور سپید، نیشکر، به و عناب».

شمعدان‌های دوازده پره را دوازده سپندار(شمع) روشن کنید. گلدان‌های سرو «درخت همیشه سبز ،زیبا و سرافراز» را روبان  بپیچید، اشربه‌های گوارا بنوشید. به بانوی خانه‌هایتان بگویید آینه‌ها را پاک کنند. بگویید عطر آگین کنند همه جا را.

عیدی دهید بر همه. امروز، روز مهربان‌یست.

 

تا مهرگان داریم به والنتاین نیازی نداریم. مطلب قشنگی بود. دوست داشتید بخونید.

 

بــگشاییم کفتران را بــال

   بــفروزیم شعله بـر سر کوه

بـسـرایـیـم شادمانه سرود

   وین‌چنین با هزار گونه شکوه

 

مهرگان را به پیشباز رویم...

            

         رقص پر پیچ و تاب پرچم‌ ما

                     زیر پرواز کفتران سپید

         شادی آرمیده گام سپهر

                    خنده‌ی نوشکفته‌ی خورشید

 

مهرگان را درود می‌گویند...

گرم هر کار مست، هر پندار

همره هر پیام، هر سوگند

در دل هر نگاه، هر آواز

توی هر بوسه، هر لبخند

 

«امیرهوشنگ ابتهاج (هـ الف. سایه)»

 

 

 

پ‌ن 1: آخ‌جون انگار دیگه رسماً پاییز شد «این را از باران امروز فهمیدم، تازه دیشب هم هوا انقدر سرد شد که مجبور شدم از رو پشت بوم بیام تو بخوابم».

 

پ‌ن 2: دوستی در جایی خیلی در مورد من خوبی نوشته بود و همه چیز‌های خوب رو به من اهدا کرده بود. ناراحتم، چون هیچی ندارم که به او بدهم.

 

پ‌ن 3: شانزدهم مهر ماه، سالروز تولد سهراب سپهری است.

هر که با مرغ هوا دوست شود، خواب‌ش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود.

 

پ‌ن 4: این‌ روز‌ها تولد مریم کوچولو و بابای مریم کوچولوی‌مان هست. مریم خانم هم برای کادوی تولدشون از من«عمو میثم» فقط یک کیک گنده خواسته.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


آقا جلال آل احمد
 
امروز سال روز مرگ آقا جلال آل احمد بود. 18 شهریور. دلم می‌خواست چیزی بنویسم.

از نقد و کتابشناسی و .... شروع کردم. خیلی زور زدم، خیلی هم نوشتم، اما هیچ کدام به دلم ننشست. شروع کردم از همان چند تا کتابی که ازش خوانده بودم متنی پیدا کنم تا بنویسم و بگذارم. خیلی هم سعی کردم، اما چیزی که از بقیه بهتر باشد، نبود. همه‌اش خوب بود. خیلی خوب. نتوانستم با خودم کنار بیایم و بهترین‌ش را انتخاب کنم.

تقریباً دلم گرفت که چرا چیز بدرد بخوری گیرم نیامد. خیلی زیاد هم با خودم کلنجار رفتم.

یاد دوستی قدیمی «که خیلی وقت است ندیدمش» افتادم که می‌گفت من در این مواقع نامه می‌نویسم.

 

شروع کردم و هم هرچیز بی‌ربطی که می‌خواستم بنویسم را نوشتم:

 

 

سلام آقا جلال

 

خوبید؟

 

آقا جلال راست‌ش حوصله‌ی این را ندارم که مثل همه‌ی آدم‌ها اول احوال پرسی کنم. امیدوارم که خوب باشید. آقا جلال چند وقتی است که دلم دوباره هوای کتاب‌هایت را کرده. اما تابستان و تنبلی حاصل از گرمایش باعث شده است که اصلاً حال سر کتابخانه‌ی اتاقم رفتن را نداشته باشم. آقا جلال دلم لک زده برای مدیر مدرسه‌ات. برای خدمت و خیانت رشنفکرانت.

راستی آقا جلال روشنفکران بلاخره خدمت کردند یا خیانت؟

 

سال‌هاست که دست بر هیچ سازی نبرده‌ام. دلم تنگ شده برای ستار. «خدا کند بابای مریم و فاطمه دوباره حال و هوای جوانی‌اش به سرش بزند و ستار بخرد، و گرنه خودم که حالا حالاها فکر نمی کنم که برای خریدش پولی را بتوانم کنار بگذارم».

آقا جلال چند وقتی است که هرچی در شهر و کشورمان نگاه می‌کنم یاد کتاب غرب زدگی تو می‌افتم. روزنامه‌ها را هم که می‌خوانم همش دعوای آزادی‌های فردی است، یاد قسمت اجتماع بهم ریخته‌ی کتاب غرب زدگی‌ات می‌افتم:

"چون مردم از مفهوم دمکراسی خبری نداشته‌اند -و اگر هم داشتند از این همه مدعی آزادی خواهی خیری ندیده‌اند که چنین ساکت و آرام اکنون اختیار سرنوشت خود را به دست جانشینان روشنفکری داده‌اند".

 

آقا جلال، آقا معلم، آقا مدیر مهربان، حیف که رفتی. کاش برای‌مان بیشتر می‌نوشتی. کاش بیشتر می‌گفتی که کی به کی است و چی به چی.

حیف که زود رفتی. مثل صمد، مثل سهراب، مثل همه خوب‌های خیلی خوب. مگر 46 سال هم عمری است که بشود رویش اسم زندگی گذاشت.

ببخشید آقا معلم، مثل اینکه زیادی حرف زدم، پس دیگر پر چونگی نمی‌کنم.

خدا نگهدار.

 

پ‌ن 1: فردا هم 11 سپتامبر است. کاش باز هم در میدان محسنین شمع روشن کنیم.

 

پ‌ن 2: آخ‌جون داره پاییز می‌یاد. دلم تنگ شده برای شبهای خیلی سرد که از دانشگاه تا خانه را پیاده بیام. همه‌ی راه را هم فکر کنم.

 

پ‌ن 3: خسته نباشند می‌گوییم به این رفقای جوان بلاگ. نمی‌دانم روی کدام معیار وبلاگ من رو در بخش وبلاگ های بر گزیده، شایسته ی تقدیر دانسته اند. البته من تنها نبودم. به چند نفر از این قاب‌ها داده اند. در هر صورت دست‌شان درد نکند.

   پ‌ن ۴: رفقای کتاب نیوزی هم چیز خوبی برا آقا جلال گذاشته‌اند

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 



صمد بهرنگی

می‌خواستم ادای دینی کرده باشم به صمد. چیزهای زیادی هم نوشتم. به بابای مریم و فاطمه گفتم. لطف کرد و متن کتاب «"نیمه نوشته‌ی" حرکت دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف» که سال‌هاست بر روی آن وقت گذاشته است را به من داد.

 

شاید ادای دینی باشد به تلخون. این کتابی که بارها خوانده‌ام و هنوز هم عاشق خواندنش هستم.

 

 

این‌ها را جلال آل احمد گفته است در باره‌ی صمد:

«صمد بهرنگی، آموزگاری آذربایجانی بود که در دهات اطراف تبریز می‌‌چرخید و به بچه‌ها درس می‌‌داد و برای‌‌شان کتاب می‌‌برد و قصه می‌‌گفت. قصه‌های عامّه را هم جمع می‌کرد. گاهی برای بزرگ‌ترها هم حرف‌های خوب می‌‌زد. "آقا صمد" با زدن همین حرف‌ها که پ‍ژواك دردهای مردم محروم بود، خودش را آن چنان در دل‌شان جا کرده بود که گویا حکومت و سیستم امنیتیی‌‌اش ترس برشان داشت. و بالاخره در شهریور ماه سال 1347 خبر آمد که صمد بهرنگی وقتی رفته بوده در رودخانه‌ی مرزی ارس(1) آب‌تنی کند، غرق شده است:

«و حالا خبر مرگ این برادر کوچک‌تر. که داغی بود. داغ صمد. و از "ارس" رسیده ... خبر را ساعدی داد. تلفنی. سلام و احوالپرسی، با صدایی گرفته. "صمد افتاده توی ارس!" ... از بس صدا گرفته بود. یا از بس خبر غیرمترقب بود. آخر به این یکی بیشتر عادت داریم. که فلانی افتاده توی هروئین _فلان دیگری افتاد به دامن دستگاه_ و فلان دیگری توی چاه ویل مزدوری. و حالا این هم صمد. ولی او که این کاره نبود! استخوان سخت‌تر از این‌ها بود. یک دهاتی آواره‌ی "خسروشاه" و "ممقان" و "دهخوارقان". یک کولی... نه. یک "عاشق" به معنی آذربایجانی‌اش. عاشقی که تارش را "میلت"(1) [پ: (1) تلفظ آذری ملت] به دوش می‌کشید... ساعدی‌ درآمد: «نعش‌ش را سه روز بعد از آب گرفته‌اند ...» که یخ کردم و نشستم. و "خب، دیگر؟" بله دیگر، با دوستی که شنا می‌‌دانسته رفته آب‌بازی. آن طرف‌ها قصه جمع می‌کرده. و لابد گاهی تفننی. اما خودش شنا نمی‌دانسته. و درغلطیده. و دوستش به سر و کله زنان تنها برگشته. و حالا جماعتی از اطرافیانش را در تبریز گرفته‌اند. و دوست همراهش در جواب بازجویی‌ها قند‌شکن را برداشته و زده به سر خودش و دیگر قضایا ... ولی همین؟ و یعنی که صمد مرد؟ که ما برایش آن همه آرزوها در سر می‌پختیم؟ این زبان روستای آذربایجان، این وجدان بیدار یک فرهنگ تبعیدی، این همپالکی تازه به راه افتاده‌ی "هانس اندرسن" این معلم سیار که از لای سطور"حیدر بابایه سلام" پا در راه گذاشته بود و به "ساوالان" و "خالخال" می‌گریخت؟

آخر نكند سربه‌نیستش کرده‌اند؟ نکند خودکشی کرده؟ آخر آدمی که شنا بلد نیست چرا باید به رودخانه زده باشد؟ و مگر ارس در حدود 16 تا 19 شهریور چقدر آب دارد که بتواند کسی را دربغلطاند؟ بسترش را خود من در "پارس‌آباد" دیده‌ام. جوری نیست که بی‌مزاحمت مأمورهای مرزی دو طرف(1) [پ: (1) منظور دو طرف مرز ایران و شوروی سابق است.] بشود تن به آبش زد. و خود رودخانه پهنه‌ی گسترده‌ای. و هر نقطه‌اش گداری ... و بر بلندی هر دو طرف سیم خاردار کشیده و نگهبانان به نظاره ایستاده. ولی گفتند که دوستش افسر جوانی بوده. پس لابد مزاحمت نگهبانان مرزی را به اعتبار لباسش برداشته بود. و بعد هم گفتند که در "خدا آفرین" بستر رود تنگ می‌شود و فشار آب و ... ولی من هنوز باورم نمی‌شود. من فقط این را می‌دانم که صمد نباید مرده باشد. صمد نمی‌تواند مرده باشد! صمد را با "کند و کاو در مسائل تربیتی" شناختم. یعنی ناله‌ی همدردش را شنیدم. و راستش از شما چه پنهان خیلی هم خوشحال شدم. این‌که ببینی یکی دیگر از آن سرِ آذربایجان دارد، همان پرت و پلاها را می‌گوید ... و آن وقت دنبالش کردم. در قصه‌هاش. و بعد که گاهی بیرو ن‌بُر می‌زد به تهران. ... یک بار آمد با یکی از قصه‌هاش. و با این شعر محلی به‌عنوان اهداء بر صفحه‌ی اولش:

عزیزم باغ دادارا                                                          عزیزم در باغ شانه بزن

آچ زولفون باغدادارا                                                      زلف‌هایت را باز کن و در باغ شانه کن

بولبولی گولدن اوترو                                                    بلبل را به خاطر گل

چکوبله باغدا دارا                                                        در باغ به دار زده‌اند.

که دیدم که رمانتیک است! درعین حال که چه اصراری داشت در زنده کردن زبان مادری‌اش. و حالا من چه کنم؟ چگونه باور کنم که صمد مرده؟ او که یک تنه ادای دین به زبان مادریش را تعهد می‌کرد _او که به سرخوردگی از ما بزرگ‌ترها و به نفرت از "از ما بهتران" به کودکان پناه برده بود. ... و آیا کافی است که حالا در مرگ او فقط بگویی لا اله الا الله!؟ حتی نیما که مُرد من در رثایش درماندم. آن وقت حالا بایست در داغ این برادر کوچک‌تر عزا گرفت و مرثیه گفت و مگر چند تا صمد داریم؟ و آیا کافی است مدرن‌بازی درآوردن؟ و به جای گریستن در غم مرگ او بر کربلای "ویت‌نام" گریستن؟ ... نه فایده ندارد. بهتر این است که من اکنون با چهل و پنج شش سال عمر و با کلی پز و افاده و معلومات، امّا به عوامی عام‌ترین آدم‌ها، به دیرباوری هر زندیقی که فرض کنی، به جای این‌ که در مرگ این برادر کوچک‌تر عزا بگیرم یا عصا به دست بگیرم  "چو" بیاندازم که صمد، عین آن ماهی سیاه کوچک، از راه "ارس" خود را اکنون به دریا رسانده است. تا روزی از نو ظهور کند.»

[صمد و افسانه‌ی عوام/ سلسله‌ی آرش/ جلال آل احمد/ دوره‌ی دوّم، شماره‌ی پنجم/ (شماره‌ی 18)/ آذر ماه 1347]

 

دریغ و صد افسوس که آدمی مثل جلال که این جوری همه چیز را نگاه می‌کرد، کمتر از یک سال پس از نوشتن این مقاله خودش هم رفت پیش صمد و تختی و ... گفتند سکته کرده. در سن 46 سالگی.

 

نقل از کتاب "نیمه نوشته‌ی"

حرکت دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف

فصل 4

علی رضا اشتری

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


۱-
سلام

2- خیلی وقت بود که زندگی لبخندش را دریغ می‌کرد، حتی اگر لبخندی هم داشت صورتم را که نزدیک می‌بردیم تا به لبانش برسیم سراب رقص تلخی را در برابرتم آغاز می‌شد و من چشم‌هایم را می‌بستم، پلک‌هایم را روی هم فشار می‌دادم تا حتی تصویر سراب را هم برای خودم حفظ کنم اما رویای سراب هم تنها برای لحظه‌ای می‌ماند، رویا معجزه بود، معجزه، معجزه.........!

 

3- معجزه انتظار همیشگی بود، انتظاری عمیق، دور، مبهم و گنگ! آسمان و خورشید هر دو دور بودند و رسیدن چه ناممکن می‌نمود. هر لبخند زود تلخ می‌شد و هر کس که می‌رسید فقط برای لحظه‌ای می‌ماند وبعد باید می‌رفت٬ باز هم مسافر هم او نبود که انتظار را پایان دهد، کجاست رویای دور که ‌به خوشبختی برسد، خوشبختی، خوشبختی، خوشبختی.............!

 

4- آخ! آخ مهربانی بی‌حد و حصر خدا، رسید لبخند زندگی!  نمی‌دانم این معجزه از کجا رسید. انتظار دوباره رنگ امید گرفت. خدای مهربان لبخندش را این بار از لبان من و دیگری دریغ نکرد.

وقت آیینه‌بندان دل رسیده. این‌بار دوری نه با ابهام همراه است و نه با تلخی! امید رسیدن به افق٬ همراه با مسافری که می‌خواهد به افق برسد!

 

5- و افق در همین حوالیست. آن‌ طرف‌تر. پشت آن کوچه باغ.

 

6- 330 واحد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

Salam midonam vaghti in SMS ro mikhounid man to asmunamo shoma taze bidar shodid.

Mehrabun! KHODA HAFEZ

 

وقتی SMS رو خوندم عرق سردی تموم جونم رو گرفت. يک آن احساس کردم که زير پايم خالی شده، احساس کردم که چقدر تنها شدم، احساس توی خلا‌ء بودن.

 

این SMS را آقا هادی چاروقلو برايم فرستاد که الآن مالزی است و دارد نام قاريان آب و خاک کشورش را در آنجا به خوش نامی ثبت می‌کند.


دوست خوبی است برايم این آقا هادی. چيزهای زيادی از او ياد گرفتم.


آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هرکجا هست خدايا به سلامت دارش.


پ‌ن: عکس بالا را پارسال تقریباً همين موقع‌ها انداختيم. هادی نفر اول مسابقات ملی شده بود. ما هم از او پيتزا گرفتيم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

میثم اشتری

قاطی کرده است احتمالاً در یک اتصالی

زندگی نامه‌اش هم جز چند سطری

                   حسابی زنگ خورده است

 

حق دارد گاه گداری بی گدار به آب بزند

یا دشنام بدهد به تمام کارخانه‌های سازنده

گاهی وقتا که با خودم دعوام می‌‌شه؛ درست همون موقعی که شروع می‌کنم خونه‌ی دلم رو تکوندن، همون موقعی که می‌‌خوام هر چيزی رو بگذارم سر جای خودش. همون قد بهش نگاه کنم که جايگاه داره، همون قد بهش فکر کنم که حال می‌کنم. بعد که يک خورده با خودم چرتکه می‌ندازم، با خودم دعوام می‌شه.  دلم می‌خواد که فحش رو بکشم به جون خودم. می‌خوام بخودم فحش ناموسی بدم.‌
 به خودم بگم آخه ..........، آخه ..............

درست همون لحظه‌ای هست که جنون می‌گيردم. دلم می‌خواد هر چی می‌یاد جلو دستم رو بزنم بشکونم. اصلاً می‌خوام با خودم يه دعوای درست حسابی بکنم . همون موقع هاست که هوس می‌کنم که موبايلم رو بردارم زنگ بزنم به خودم. هرچی از دهنم در می‌ياد رو بخودم به گم. به خودم بگم که آخه .......، فکر کردی که کی هستی؟ چيه‌هان؟ فکر کردی منم مثل همون‌هايی هستم که تو رو وقتی تو اون تيپ با کلاست می‌بينن، يا مثل همون‌هايی که وقتی با اون ديسيپرين می‌بيننت، سريع خر می‌شن. همون‌هايی که وقتی نگات می‌کنن فکر می‌کنن برا خودت کسی هستی.

نه می‌خوام این رو بهت بگم که يادت نره که من می‌دونم کی هستی.

هان؟ چی شد؟ کم اووردی؟ خفه شدی ......؟

چيه ديگی نمی‌تونی برام ژست بگيری، بگی لطفاً مودب باشيد. خوشم می‌یاد که می‌دونی اگه این رو بگی فحش رو می‌گيرم به اون هيکل نجست.

بعدم بدونه خدا حافظی گوشی رو پرت می‌کنم زمين.

بلند می‌شم می‌رم کلم رو می‌گیرم زير شیر آب. خودم رو کاملاً خيس می‌کنم.

بعدشم مثل يه آدمی که 10 تا قوطی ودکا يا نه اصلاً يه چار ليتری عرق سگی رو يه نفس بالا کشيده، می‌افتم تو رختخواب. يه دل سير می‌خوابم.

 

دوباره صبح که می‌شه مثل يک حيون از خواب بيدار می‌شم. همون آدمه که دوباره مثل گرگ می‌افته دنبال شکاراش. همون که برا خر حساب کردن آدما از خونه می‌زنه بيرون.

 

 

پ‌ن1: چيزهای زيادی درباره دوم خرداد، خرم شهر، و درگيری‌های ميدان هفت‌تير نوشتم. اما بابای مريم و فاطمه نگذاشت که بگذارم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


حدود 11 روز از تمام شدن تعطيلات عيد می گذره؛ اما انگار عيد که تموم  شد، خير و برکت  هم از اوقات فراغت من رفت.


توی 15 روز تعطيلات، تازه با اون همه کار های خونه که مامان گردنم گذاشته بود، توانستم 10 تا کتاب بخونم. 10 روز از عيد گذشت و فقط تونستم کتاب اینکوترمز را (که هیچی از اون را هم نفهميدم ) بخونم. کتاب کايزن ( kaizen ) را هم تازه شروع کرده. تازه هيچ کودوم از کار های ديگر را هم که برای خودم گذاشته بودم، انجام ندادم.


بايد يک تصميم اساسی بگيرم. ديگه تلفنی صحبت کردن های آخر شب، الکی بازی کردن و کارهای بيهوده را کمتر باید انجام بدهم.


تازه بايد يواش يواش شروع کنم به درس خواندن که این از همه کارهای دیگه سخت تره.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


چند وقت پيش به 
وبلاگ آقا کوروش عليانی
سر زدم و ديدم که تعطيلش کرده و تنها يک متن چند خطی در آن گذاشته است که « وبلاگ جديدی راه انداخته ام و تنها افراد با اجازه من ميتوانند وارد بشوند ». البته در آن چند خط هم از مشکلات ش و فحش هايی که خورده بود نيز ياد کرده بود.


يادم می آيد يکی از دوستانم که کوله بار سفر را بست و به ينگه دنيا رفت و در آنجا هم دارد تاريخ ميخواند، می گفت: « وبلاگ جايی است که آدم هرچه دوست دارد در آن می نويسد ». البته همان رفيق بنده خدای من نيز دست خوبی در فحش خوری به خاطر وبلاگ نويسی داشت و می گفت: « من هميشه تعجب می کنم که چرا ما ایرانی ها به هميشه این حق رابه خودمان مي دهيم که در مورد نوشته های ديگران اظهار نظر کنيم. آنهم شخصی تريين دست نوشته های افراد ».


البته اظهار نظر خوب است. بيچاره نويسنده ی مطلب را کلی فحش بارانش مي کينم و هرجا هم مي نشينيم مسخره اش هم نيز مي کنيم.


بعد از گذاشتن مطلب « دوشنبه 7 اسفند 85 » همه حرف هايی که دوستان مي زدند  " آقا کوروش و همان دوست به فرنگ فرار کرده " را برايم تداعی کرد. تازه فهميدم که آن دوستان بنده خدا چی کشيده بودند.

آخر يکی تو این مملکات نيست که بگويد: بابا جان فرهنگ وبلاگ خوانی داشته باشيد.

 

براي من هميشه وبلاگ يک جای شخصی بوده که دوست داشتم نقابم را در آنجا ازصورتم بر دارم و راحت همه حرف هايم را بنويسم. خواه کسی را خوش آيد و خواه کسی را ناخوش آيد.

 

پوستم از دوستانم ضخيم تر نيست، اما نقاب نخواهم زد. فرار هم تو کاره ما اشتری ها نيست.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


در يکی از وبلاگ‌های دوستان "نقطه ویرگول " نامه‌ای ديدم به دوست عزیزم قول مراد. نامه را با برادر قول مراد در ميان گذاشتم. او که خود خبری از نامه نداشت؛ بلند بلند خنديد ((هه هه هه؛ هه هه هه)) بنده نيز متعجب شدم و دليل کارش را پرسيدم که برادرمان قول مرادخان زرگنده فرمودند: قول مراد گريه مي کند و فلبداهه به اینجانب فرمدند: بنشين و جواب نامه ننه‌ام را بنويس!

 

متن نامه منتشر نشده از برادر گرامی قل مرادخان زرگنده به ننه‌اش:

سلام ننه ((هه هه هه؛ هه هه هه)) قل مراد گریه می‌کنه!
خوبی ننه جان
خوشحالم که مي‌بينم کمی خاله يا عمه شده‌ام. راستی بچه خواهرم را کدام غابله به دنيا آورد. ننه من فعلاً نمی‌تونم بيام، چون بايد همین جا بمونم تا این موفت خورها "منصور و مظفر" نتوانند حق ملوس من را با لا بکشند و خرج تيله‌‌بازی خودشان کنند.

ننه جان از فروغ مربا هم خيالت راحت باشد. اون خودش b/f  دارد. خودم يک بار يواشکی ديدمش که دارد با او صحبت مي‌کند . ننه فروغ دختر بدی هست، چون خيلی دوست پسر دارد و تمام پول های این مظفر را خرج آنها می کند.

ننه ملوس هم خوبه. از وقتی اومدیم اینجا و خرهای اینجا آشنا شده خیلی تغییر کرده، دیروز عکس دوست دخترش رو به من نشون می داد. می گفت بچه قیطریه هستش. عکسش رو برات می فرستم، ببین اگه خوبه برم براش خواستگاری. اما ننه اگه ملوس از پیشم بره خیلی تنها می‌شم.

g/f ملوس
 

ننه این نامه را ميثم برام نوشت. (پسر خوبی هست، با ننه بتول صحبت کن ببين دخترش را به او مي دهد) [ نگارنده نامه از ترس، .... اعتراض ندارد ] الانم داره غر ميزنه ميگه مي‌خوام برم دانشگاه.

 

همه را از قول من ببوس

قربانت قل مراد

 

آدرس همان پلاک قبلی خانه قل مراد اینا

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |