تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

1-

یک کاغذ کلاسور را از وسط تا کرده بود. گرفت جلوی صورتم. اسم‌ها را خواندم. همه‌شان برایم آشنا بودند. کنار اسم‌ها به ترتیب شماره زده بود. اسماعیل گفت شش نفر، اما این‌ها پنج‌تا بودند. گفتم این‌ها که پنج نفرند؟ نگاهش را از چشمانم دزدید و انداخت به برگه‌ی کاغذ، انگار که بگوید درست دقت کن. درست که دقت کردم، دیدم شستش را گذاشته روی اسم ششمی. گفتم دستت را بردار ببینم. برنداشت. کاغذ را کشیدم. سفت نگهش داشته بود اما از دستش در آمد. جلوی شماره‌ی ششم نوشته بود «اشتری.»

 

2-

مرتضی فرزتر از همیشه زنجیر موتور را باز کرد و هندل زد. اسماعیل و بعد هم من پریدیم پشتش. موتور که راه افتاد دیگر صورت‌هایشان را نمی‌دیدم و لازم نبود خودم را سفت بگیرم. هزار جور فکر و خیال افتاد توی سرم «حالا چه کنم؟ چه طور به مامان بگم؟ یعنی طاقتش رو داره؟ حالا مامان توی این وضع، جگر خودش که آتیش می‌گیره هیچ، سرکوفت‌های فامیل بابا رو چه جوری تحمل کنه؟ می‌گن این قدر از دین و جنگ و شهادت توی گوش این بچه خوندی که آخر به کشتن‌ش دادی. کاشکی من رفته بودم و حمید 16 ساله مونده بود. حمید، به اون خوبی، به اون پاکی، به اون مهربونی. داداش کوچیکه‌ی من.

 

3-

رسیدیم سرِ خیابان بهشت. بلندگوی پارک شهر آخرهای اذان مغرب را پخش می‌کرد. سرم را گرفتم طرف آسمان که دانه‌ی ­اشکم برگردد توی چشمم و نلغزد. اگر آستینم را می‌بردم بالا، حتما لو می‌رفتم. هر دویشان این کاره بودند. خود من با همین مرتضی و همین موتور اقلا تا حالا ده‌ تا پدر و برادر شهید آورده بودیم معراج. حالا انگار خیاط افتاده باشد توی کوزه. ولی نه، حتما اشتباه شده. انشالله که به حق حضرت زهرا حمید ما نباشد.

 

4-

همه‌ی نوشته‌ها و مشخصات روی تابوت درست بود. گفتم « انگار خودشه، نه؟» احساس می‌کردم همه حواسشان به من است. زیر نگاه‌هایشان راحت نبودم. بسم‌الله گفتم و درِ تابوت را برداشتم.

گذاشته بودندش توی پلاستیک و پارچه‌ی سفید. لای پلاستیک را باز کردم و گوشه‌ی پارچه را زدم کنار. طاقباز خوابیده بود، اما سرش به پهلوی راست بود. صورتش کمی سیاه بود، نفهمیدم از دود انفجار بود یا همان حد اقلی که یک بدن بی‌جان، سیاه می‌شود. لای چشمانش باز مانده بود. دهانش مثل وقت‌هایی بود که می‌خوابید. پایین دماغش یک لکه‌ی خون خشکیده بود. یک کاغذ گلاسه‌یA4   روی سینه‌اش بود. با ماژیک قرمز اسمش را نوشته بودند و شماره‌ی پلاکش را و تاریخ شهادتش را؛ 10/11/65. یعنی دو روز پیش. چه قدر زود برش گردانده بودند. دکمه‌های پیراهن فرمش باز بود. بلوز آبیش جمع شده بود زیر سینه‌اش. شکمش برهنه بود. یک جایی بالای سمت چپ شکمش را با یک نخ خیلی کلفت، بخیه کرده بودند. بخیه که نه فقط دوخته بودند که باز نشود. بلوزش را بردم بالاتر، غیر از همین یک جا، بدنش سالم بود. دست زدم به صورتش؛ سردِ سرد بود. پاهایش را وارسی کردم، پر از خون بود، اما زخم را پیدا نکردم. پلاکش هنوز گردنش بود. یک پلاستیک کوچک کنار سرش بود. برش داشتم. انگشترش بود و ساعت مچی و کیف جیبیش؛ پر از گِل و خون خشکیده. هنوز انگشتر را به همان حالت توی یک جانماز نگه داشته‌ام، کنار مهر تربتی که مادربزرگم از کربلا آورده. نگهشان داشته‌ام برای قبرم.

 

5-

مرتضی ایستاده بود کنارم، سرش را انداخته بود پایین ولی زیر چشمی مرا می‌پایید. رفیق خوبی بود این مرتضی. اسماعیل هم پایین پای حمید ایستاده بود و گریه می‌کرد. اما من گریه‌ام نمی‌آمد. حس می‌کردم سرمای صورت حمید روی دستم مانده. دولا شدم و دوباره دست کشیدم به صورتش. مرتضی گفت «غسل دارد.» گفتم «مگر بی غسل و کفن نیست؟» گفت «نه. روی درِ جنازه نوشته غسل دارد.» پس توی خط شهید نشده. لابد توی آمبولانس یا فوقش توی بهداری خط اول شهید شده. چون اگر می‌رسید به بیمارستان، لباس‌هایش را در می‌آوردند.

مرتضی بازویش را مالید به بازویم. شاید این کار را کرد که نگاه خیره‌ام را از حمید بگیرد. اسماعیل از پایین پا، در تابوت را هل داد که بسته شود. صورت حمید رفت پشت درِ چوبی تابوت.

 

6-

یادم آمد که باید راه می‌افتادیم. امشب کلی کار داشتم. از همین الان هم خسته بودم. خسته و کوبیده و له. انگار یک کوه را گذاشته باشند روی سرم. باید می‌رفتیم. اول باید غسل می‌کردم و نماز می‌خواندم. بعد هم باید یک راهی پیدا می‌کردم که خبر را به مامان بگویم. از همین الان دلم می‌سوخت برایش. این کار از همه سخت‌تر بود؛ شاید سخت‌ترین کار همه‌ی زندگیم. فکر می‌کردم طاقت گفتن این یک حرف را به مامان ندارم. حالا بابا یک چیزی، اما مامان نه. ای خدا کاش می‌مردم و این کار را گردنم نمی‌انداختی.

 

 

 

معراج، اول خیابان بهشت.

 

 

پ‌ن 1: امسال مامان باز هم گفت باید سالگرد بگیریم و باز هم گفت تا زمانی که زنده باشم برایش سالگرد می‌گیرم.

 

پ‌ن 2: مسجد مسعودیه رو شام دادیم.

 

پ‌ن 3: کلی چلوکباب هم برای آشنا ها دادیم. البته باز هم مثل هر سال غذا کم اومد و به قول مامان این خیلی خوبه.

 

 

عکس‌های سالگرد امسال:

 قابلمه‌های برنج و کبابکشیدن غذا پرس کامل غذا پلاستیک پر از غذا

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

همیشه وقتی 25 دی ماه می‌شه، خونه حال و هواش یک جورهای دیگه می‌شه.

مامان دیگه اون آدم قدیمی و همیشه‌گی نیست. انگار یک چیزی گم کرده. یک‌هو می‌یام خونه می‌بینم که پیر زن تو کوچه خورده زمین. یا وقتی داره غذا درست می‌کنه، همه‌ی دست‌ش رو سوزونده. یک وقت هم می‌بینی که خودش رو زده به خواب وداره یواشکی زیر پتو گریه می‌کنه. کنار جانمازش ساعت‌ها می‌شینه و با خودش حرف می‌زنه یا می‌بینی به عکس حمید زل زده و داره از گوشه‌ی چشم‌ش اشک ‌می‌یاد.

بابا هم مثل مرغ سرکنده می‌شه. بنده خدا بعد از سکته؛ حرف که نمی‌تونه بزنه؛ فقط می‌تونه بگه ای‌ خدا. این ای خداها رو هم آن چنان سوزناک می‌گه که می‌خوای زمین رو گاز بگیری. امیر و علی و من هم که تکلیفمون معلومه. اون‌ها داغون، من هم انگار یک چیزی رو یک‌جا گم کرده‌ام. برا آروم شدنم هم خودم رو با هزار چیز سرگرم می‌کنم.

انگار همین دیروز بود. 25 دی 1365.

دقیقاً همه‌ی تصویرهایش مانند یک فیلم و یا چیزی که انگار یک ساعت پیش دیده باشم، جلوی چشمم هست. انگار همین دیروز بود. درست اون موقع «25 دی 1365» که حمید رفت.

حمید با یک ساک روی کول‌ش‌ از آن طرف کوچه رفت و من و مامان پشت‌ش آب ریختیم تا برگردد «آن موقع‌ها سه سال و نیم داشتم»؛ مامان هنوز آن ساک را با تمام محتویات‌ش بدون حتی دست زدن به چیزی قایم کرده؛ حمید رفت پادگان مقداد تا با بقیه‌ی بچه‌های گردان کمیل اعزام شوند به خط. بعد هم خبر رسد که کنار کانال ماهی هستند. شانزده روز بعد «12 بهمن» هم در یک تابوت با پرچم سه رنگ برگشت. مامان هنوز می‌گوید که حمید 16 سال بیشتر نداشت.

حمید برایم مثل یک بابا بود. یک بابای مهربون. یادش بخیر، قول داد که بر می‌گردم و برایت کاکائو و تی‌تاب می‌خرم. اما رفت و دیگر نیامد. هنوز یاد من هست که من را سوار موتور گازی خودش می‌کرد و تمام پول‌های جیب‌ش را برایم خوردنی می‌خرید. هنوز اسباب بازی‌هایی را که برایم خریده بود، ته کمدم قایم کرده‌ام. هنوز توپ‌ ماهی‌گره رو باد می‌کنم و باهاش یاد تمام خوشی‌ها و بازی‌هایم با حمید می‌افتم.

 

 

پ‌ن 1: حالا امشب ماه دارد از آن بالا توی اتاق مامان را دید می‌زیند. نمی‌دانم شاید هم دارند با هم حرف می‌زنند. حالا امشب علی آمد خانه ما. امیر هم آمد. حالا انگار هنوز بعد از 22 سال حمید هست‌ش. امروز من هم امتحان داشتم. فردا هم دارم. حالا هر کدام از ما هرجایی گیر می‌کنیم، از حمید کمک می‌خواهیم و البته همه‌ی کارهایمان هم حل می‌شود. حمید. حالا حتی مریم و فاطمه هم می‌دانند حمید کیست. حمید. دادا حمید. دادا حمید من.

 

پ‌ن‌2: آن فرو ریخته گل‌های پریشان در باد

گز پی جام شهادت همه مدهوشانند

نامشان زمزمه نیمه‌شب مستان باد

تا نگویند که از یاد فراموشانند

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


حمید رضا

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند

 

امروز 12 بهمن بود. روزی که جنازه‌ی حمید از جبهه به معراج شهدا می‌آید. علی رضا آن زمان برای شناسایی‌ش می‌رود.

متن زیر نوشته‌ی خود علی رضا است. او آن چند ساعت را روایت کرده اشت.

 

 

       معراج، اول خیابان بهشت

 

یک کاغذ کلاسور را از وسط تا کرده بود. گرفت جلوی صورتم. اسم‌ها را خواندم. همه‌شان برایم آشنا بودند. کنار اسم‌ها به ترتیب شماره زده بود. اسماعیل گفت شش نفر، اما این‌ها پنج‌تا بودند. گفتم این‌ها که پنج نفرند؟ نگاهش را از چشمانم دزدید و انداخت به برگه‌ی کاغذ، انگار که بگوید درست دقت کن. درست که دقت کردم، دیدم شستش را گذاشته روی اسم ششمی. گفتم دستت را بردار ببینم. برنداشت. کاغذ را کشیدم. سفت نگهش داشته بود اما از دستش در آمد. جلوی شماره‌ی ششم نوشته بود «اشتری.»

 

×××

 

نگاهشان کردم. مرتضی لبخندش را می‌خورد، مثل وقت‌هایی که خجالت می‌کشید اما نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. اسماعیل هم سرش را انداخته بود پایین. به نظرم خیلی مصنوعی آمدند.

 

-خالی نبندید نامردا، باز می‌خواید سر به سر من بذارید؟ این شوخیِ خیلی بدیه‌ها؟

 

 مرتضی خندید و گفت «نه به خدا.»

 

- اصلا امکان نداره. حمید ما با امروز فقط 18 روزه که رفته. اصلا کی گفته؟ کی به شماها خبر داده؟ کدوم اشتری؟ چرا اسم کوچش رو ننوشتی؟

 

-  همه‌ی بچه‌ها رفته‌ان معراج جنازه‌شونو دیده‌ان.

 

-  اگه راست می‌گید بریم معراج.

 

 

 انگار منتظر همین حرف بودند. قبراق گفتند«باشه، بریم.»

 

مرتضی فرزتر از همیشه زنجیر موتور را باز کرد و هندل زد. اسماعیل و بعد هم من پریدیم پشتش. موتور که راه افتاد دیگر صورت‌هایشان را نمی‌دیدم و لازم نبود خودم را سفت بگیرم. هزار جور فکر و خیال افتاد توی سرم «حالا چه کنم؟ چه طور به مامان بگم؟ یعنی طاقتش رو داره؟ حالا مامان توی این وضع، جگر خودش که آتیش می‌گیره هیچ، سرکوفت‌های فامیل بابا رو چه جوری تحمل کنه؟ می‌گن این قدر از دین و جنگ و شهادت توی گوش این بچه خوندی که آخر به کشتنش دادی. کاشکی من رفته بودم و حمید 16 ساله مونده بود. حمید، به اون خوبی، به اون پاکی، به اون مهربونی. داداش کوچیکه‌ی من.

حالا اگه راست باشه چی؟ چرا توی این هفده هجده روز حتی یک نامه هم نفرستاد؟ وصیت‌نامه‌اش دست کیه؟ یعنی کجا افتاده؟ ترکش خورده کجاش؟ توی کدوم خط؟ توی کدوم گردان؟ کاشکی می‌سپردم که برود پیش رفقای خودم. اون جا لااقل بیشتر هوایش را داشتند.

 

اما شاید هم حمید نباشه. شاید تشابه اسمیه. اصلا اشتری زیاده. خدایا ده هزار تا صلوات نذر می‌کنم که حمید ما  نباشه. یا امام حسین خودت حمید رو به ما برگردان.»

 

رسیدیم سرِ خیابان بهشت. بلندگوی پارک شهر آخرهای اذان مغرب را پخش می‌کرد. سرم را گرفتم طرف آسمان که دانه‌ی اشکم برگردد توی چشمم و نلغزد. اگر آستینم را می‌بردم بالا، حتما لو می‌رفتم. هر دویشان این کاره بودند. خود من با همین مرتضی و همین موتور اقلا تا حالا ده ‌تا پدر و برادر شهید آورده بودیم معراج. حالا انگار خیاط افتاده باشد توی کوزه. ولی نه، حتما اشتباه شده. انشالله که به حق حضرت زهرا حمید ما نباشد.

 

دل توی دلم نبود، اما باید صبر می‌کردم تا مرتضی موتور را زنجیر کند. نامردی بود که تنهایی بروم توی معراج، شاید هم اصلا توانش را نداشتم که تنها بروم. دمِ در آهنی و یک لت معراج، که همیشه مرا یاد یخچال سردخانه می‌انداخت، یک سرباز ریزنقش و لاغر ایستاده بود. آرام و خودمانی گفت بفرمایید. مرتضی گفت «آمده‌ایم شناسایی شهید.»

 

- اسم شهیدتون چیه؟

اسماعیل تند جواب داد «اشتری.»

- بله، هستش، بفرمایید.

جلوتر از هردوشان با عجله دویدم داخل.

 

×××

 

بوی تند کافور و گلاب و جنازه زد توی دماغم. سوله‌ی پانصد متری معراج پر از تابوت بود. تازه این‌ها به غیر از شش‌ تا یخچال سردخانه‌ای بود که توی هر کدامشان اقلا سی‌چهل تا شهید جا می‌گرفت. وقتی یخچال‌ها پر بودند، شهدای تازه‌تر و سالم‌تر را می‌چیدند توی سوله.

 

راه افتادیم لای ردیف‌های تابوت‌ها و روی درهایشان را می‌خواندیم. درِ تابوت‌ها را میخ نکرده بودند. کف دست‌هایم عرق کرده بود. بی‌دقت و گنگ، لای تابوت‌ها می‌چرخیدم. نمی‌خواندم، فقط نگاهم را می‌انداختم روی درِها و رد می‌شدم؛ بی این که حواسم به اسم‌ها و نوشته‌ها باشد. از مرتضی و اسماعیل جلو زده بودم. مرتضی بیشتر هوای مرا داشت و اسماعیل با دقت‌تر تابوت‌ها را می‌خواند. از یک جایی که من و مرتضی چند بار گشته بودیم، اسماعیل داد زد «این‌جاست.»

دویدیم طرفش. روی درِ تابوت با ماژیک کلفت مشکی نوشته بودند «بسیجی شهید هوشنگ اشتری.» گفتم «این که حمیدرضا» نیست. برای این که مطمئن شوم، در تابوت را برداشتم. یک جوان قد بلند بود؛ خیلی قد بلند. توی تابوت 190 سانتی جا نشده بود. پاهایش از بلندی تا خورده بودند. صورتش از هم پاشیده بود و به جایش  فقط گوشت قرمز و پر خون پیدا بود. موهایش فرفری بود و خیس و سیاه. آن قدر سیاه و آن قدر خیس که توی همان نور کم‌رنگ سوله برق می‌زد. قشنگ معلوم بود که حمید نیست. دلم آرام‌تر شد. گفتم «دیدید حمیدرضا نبود، اشتری هست اما حمیدرضا نیست.» مرتضی نگاهم کرد و اسماعیل سرش را انداخت پایین. سرباز مسئول داخل سوله آمده بود نزدیکمان؛ دستکش دستش بود و ماسک زده بود. نگاهش را چرخاند روی کاغذی که دستش بود، انگار دنبال اسمی می‌گشت. کمی مکث کرد و بعد که مطمئن شد گفت «یک اشتری دیگر هم هست.» طلب‌کارانه گفتم «ما تک تک تابوت‌ها را دیدیم، همین یکیه.» آرام گفت «توی یخچال شماره‌ی چهاره، اسمش توی لیست هست؛ حمیدرضا اشتری فرزند حسین.» 

 

×××

 

سرباز افتاد جلو و ما دنبالش. دو سه ‌تا جوان دیگر هم که توی سردخانه بودند افتادند دنبالمان. انگار قرار باشد یک اتفاق عجیب را تماشا کنند. حالا دیگر چاره‌ای نداشتم جز این که به خودم بقبولانم. اما هنوز هم نمی‌خواستم باور کنم. هنوز هم امکان داشت که اشتباه شده باشد. مثلا پلاک حمید افتاده باشد روی یک شهید دیگر یا از این جور اتفاق‌ها که کم هم نبودند.

 

سرباز در یخچال 4 را بازکرد و کلید مهتابی را زد و رفت تو. بیست سی تا تابوت دیگر کف یخچال. سرباز انگار که راه را بلد باشد، صاف رفت و ایستاد بالای یکی‌شان.

 

همه‌ی نوشته‌ها و مشخصات روی تابوت درست بود. گفتم « انگار خودشه، نه؟» احساس می‌کردم همه حواسشان به من است. زیر نگاه‌هایشان راحت نبودم. بسم‌الله گفتم و درِ تابوت را برداشتم.

 

گذاشته بودندش توی پلاستیک و پارچه‌ی سفید. لای پلاستیک را باز کردم و گوشه‌ی پارچه را زدم کنار. طاقباز خوابیده بود، اما سرش به پهلوی راست بود. صورتش کمی سیاه بود، نفهمیدم از دود انفجار بود یا همان حد اقلی که یک بدن بی‌جان، سیاه می‌شود. لای چشمانش باز مانده بود. دهانش مثل وقت‌هایی بود که می‌خوابید. پایین دماغش یک لکه‌ی خون خشکیده بود. یک کاغذ گلاسه‌یA4  روی سینه‌اش بود. با ماژیک قرمز اسمش را نوشته بودند و شماره‌ی پلاکش را و تاریخ شهادتش را؛ 10/11/65. یعنی دو روز پیش. چه قدر زود برش گردانده بودند. دکمه‌های پیراهن فرمش باز بود. بلوز آبیش جمع شده بود زیر سینه‌اش. شکمش برهنه بود. یک جایی بالای سمت چپ شکمش را با یک نخ خیلی کلفت، بخیه کرده بودند. بخیه که نه فقط دوخته بودند که باز نشود. بلوزش را بردم بالاتر، غیر از همین یک جا، بدنش سالم بود. دست زدم به صورتش؛ سردِ سرد بود. پاهایش را وارسی کردم، پر از خون بود، اما زخم را پیدا نکردم. پلاکش هنوز گردنش بود. یک پلاستیک کوچک کنار سرش بود. برش داشتم. انگشترش بود و ساعت مچی و کیف جیبیش؛ پر از گِل و خون خشکیده. هنوز انگشتر را به همان حالت توی یک جانماز نگه داشته‌ام، کنار مهر تربتی که مادربزرگم از کربلا آورده. نگهشان داشته‌ام برای قبرم.

 

×××

 

مرتضی ایستاده بود کنارم، سرش را انداخته بود پایین ولی زیر چشمی مرا می‌پایید. رفیق خوبی بود این مرتضی. اسماعیل هم پایین پای حمید ایستاده بود و گریه می‌کرد. اما من گریه‌ام نمی‌آمد. حس می‌کردم سرمای صورت حمید روی دستم مانده. دولا شدم و دوباره دست کشیدم به صورتش. مرتضی گفت «غسل دارد.» گفتم «مگر بی غسل و کفن نیست؟» گفت «نه. روی درِ جنازه نوشته غسل دارد.» پس توی خط شهید نشده. لابد توی آمبولانس یا فوقش توی بهداری خط اول شهید شده. چون اگر می‌رسید به بیمارستان، لباس‌هایش را در می‌آوردند.

 

مرتضی بازویش را مالید به بازویم. شاید این کار را کرد که نگاه خیره‌ام را از حمید بگیرد. اسماعیل از پایین پا، در تابوت را هل داد که بسته شود. صورت حمید رفت پشت درِ چوبی تابوت.

 

×××

 

یادم آمد که باید راه می‌افتادیم. امشب کلی کار داشتم. از همین الان هم خسته بودم. خسته و کوبیده و له. انگار یک کوه را گذاشته باشند روی سرم. باید می‌رفتیم. اول باید غسل می‌کردم و نماز می‌خواندم. بعد هم باید یک راهی پیدا می‌کردم که خبر را به مامان بگویم. از همین الان دلم می‌سوخت برایش. این کار از همه سخت‌تر بود؛ شاید سخت‌ترین کار همه‌ی زندگیم. فکر می‌کردم طاقت گفتن این یک حرف را به مامان ندارم. حالا بابا یک چیزی، اما مامان نه. ای خدا کاش می‌مردم و این کار را گردنم نمی‌انداختی.

 

ساعتم را نگاه کردم. هنوز شش و نیم نشده بود. مرتضی موتور را گاز داد و از خیابان بهشت زدیم بیرون.

                                                                                    

                                                                                   علی رضا اشتری

 

  

پ‌ن 1: مامان می‌گه تا زمانی‌ که زنده هستم برای حمید سالگرد می‌گیرم. امسال هم این کار را کرد. 300 تا ساندویچ الویه درست کردیم و بردیم بهشت زهرا پخش کردیم. در پختن و درست کردن‌ش هم همه شریک بودند. عکس‌هایش را می‌توانید اینجا ببینید.

1- یک قابلمه‌ی بزرگ پر از الویه 2- ساندوچ‌های آماده. 3- یک صندوق عقب‌ پر از ساندویچ. 4- سنگ قبر بدون گل. 5- دسته گل، یک جعبه هم شیرینی. 6- مامان. 7- فاطمه. 

 

پ‌ن 2: من بلیط جشنواره می‌خوام.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

همیشه وقتی 25 دی ماه می‌شه، خونه حال و هواش یک جورهای دیگه می‌شه.

مامان دیگه اون آدم قدیمی و همیشه‌گی نیست. انگار یک چیزی گم کرده. یک‌هو می‌یام خونه می‌بینم که پیر زن تو کوچه خورده زمین. یا وقتی داره غذا درست می‌کنه، همه‌ی دست‌ش رو سوزونده. یک وقت هم می‌بینی که خودش رو زده به خواب وداره یواشکی زیر پتو گریه می‌کنه. کنار جانمازش ساعت‌ها می‌شینه و با خودش حرف می‌زنه یا می‌بینی به عکس حمید زل زده و داره از گوشه‌ی چشم‌ش اشک ‌می‌یاد.

بابا هم مثل مرغ سرکنده می‌شه. بنده خدا بعد از سکته؛ حرف که نمی‌تونه بزنه. فقط می‌تونه بگه ای‌ خدا. این ای خداها رو هم آن چنان سوزناک می‌گه که می‌خوای زمین رو گاز بگیری. امیر و علی و من هم که تکلیفمون معلومه. اون‌ها داغون، من هم انگار یک چیزی رو یک‌جا گم کرده‌ام. برا آروم شدنم هم خودم رو با هزار چیز سرگرم می‌کنم.

انگار همین دیروز بود. 25 دی 1365.

دقیقاً همه‌ی تصویرهایش مانند یک فیلم و یا چیزی که انگار یک ساعت پیش دیده باشم، جلوی چشمم هست. انگار همین دیروز بود. درست اون موقع «25 دی 1365» که حمید رفت.

حمید با یک ساک روی کول‌ از آن طرف کوچه رفت و من و مامان پشت‌ش آب ریختیم تا برگردد«آن موقع‌ها سه سال و نیم داشتم»؛ مامان هنوز آن ساک را با تمام محتویات‌ش بدون حتی دست زدن به چیزی قایم کرده؛ حمید رفت پادگان مقداد تا با بقیه‌ی بچه‌های گردان کمیل اعزام شوند به خط. بعد هم خبر رسد که کنار کانال ماهی هستند. شانزده روز بعد «12 بهمن» هم در یک تابوت با پرچم سه رنگ برگشت. مامان هنوز می‌گوید که حمید 16 سال بیشتر نداشت.

حمید برایم مثل یک بابا بود. یک بابای مهربون. یادش بخیر، قول داد که بر می‌گردم و برایت کاکائو و تی‌تاب می‌خرم. . اما رفت و دیگر نیامد. هنوز یادم هست که من را سوار موتور گازی خودش می‌کرد و تمام پول‌های جیب‌ش را برایم خوردنی می‌خرید. هنوز اسباب بازی‌هایی را که برایم خریده بود، ته کمدم قایم کرده‌ام. هنوز توپ‌ ماهی‌گره رو باد می‌کنم و باهاش یاد تمام خوشی‌ها و بازی‌هایم با حمید می‌افتم.

 

پ‌ن 1: این روز‌ها حتی سایه‌ام هم از من فرار می‌كند!

این روزها هوا سرد است.

 

پ‌ن 2: از بخت یاری ماست شاید ..........................

 

پ‌ن 3: امروز با یک وکیل مهاجرت کانادا ساعت‌ها گفتگو و مشاوره کردیم. آخرش هم دیدیم که بهشت رفتن آسان‌تر از کانادا رفتن هست. خدا قسمت کنه.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

1- دلم برایت سوخت سردار

 

 

سرتیپ فوزی السعد فرمانده توپخانه مسقر در السبیه. او مسئول به توپ بستن حسینیه‌ آبادان در شب عاشورا است. وقتی دستور آتش توپخانه از بغداد آمد سرتیپ احمد علوان سرپیچی کرد. او همان روز با یک جیپ به عقبه منتقل شد و به زندان افتاد. پس از او سرتیپ فوزی‌السعد فرماندهی توپخانه را به عهده گرفت.  خبر این بود که هنگام نماز مغرب بخش اعظم نیروهای ایرانی برای اقامه نماز و عزاداری در شب عاشورا در حسینیه اجتماع خواهند کرد. آبادان در محاصره‌ عراقی‌ها بود. عبد گفت: من آنجا بودم. بعد از خلع سرتیپ احمد علوان کسی جرات سرپیچی نداشت. همه می‌دانستند که به توپ بستن حسینیه آن هم هنگام اقامه نماز کاری غیر انسانی و غیر شرعی است. با این حال سرتیپ جانشین دستور آتش را صادر کرد و حسینیه دقیقا در هنگام اقامه نماز مغرب و در شب عاشورای 1981 به توپ بسته شد. خبری که نیروهای نفوذی عراق دادند باعث شهادت و زخمی شدن بیش از 200 نفر در آن شب شد. عبد گفت: سالها از جنگ گذشت. می‌خواستم بدانم سرتیپ فوزی کجاست و چه می‌کند. آدرس او را در بغداد و در منطقه‌ای فقیر نشین در حومه شهر پیدا کردم و به سراغش رفتم. شنیده‌ بودم که بیمار است.

وقتی او را دیدم باور کردنی نبود. دو پای او قطع شده بود و دست راست‌ش از کتف کنده شده بود. انگار دست راستش را همراه با بخشی از سینه تراشیده بودند. مرا که دید زار زار مثل بچه گریه می‌کرد. می‌خواستم از او بپرسم آن حادثه در شب عاشورا را یادت هست. اما او خودش بلافاصله قبل از هر سئوالی گفت: آن شب را یادت هست. 13 سال است با این وضع تاوان یک دستور به توپ بستن حسینیه را می‌دهم. عبد گفت: برایم عجیب بود که او در فقر کاملی به سر می‌برد.

 

2- آری اینچنین بود برادر

 

 

شلمچه در مرز مشترک ایران و عراق در سال 1365 شاهد یکی از بزرگترین نبرد‌های تاریخ بشر بود. در عملیات کربلای پنج، نیروهای ایران و عراق در منطقه کوچکی به مساحت کمتر از 200 کیلومتر مربع به نبرد پرداختند.

عکس هوایی این منطقه در 23 فروردین 1366 گرفته شده است:

1- منطقه نوک مدادی و انتهای کانال پرورش ماهی که عراقی‌ها به عنوان یک موضع دفاعی از آن استفاده کردند«می‌گویند که حمید ما اینجا ترشک خورد و شهید شد».

2- خاکریز و خط مقدم نیروهای ایران.

3- خاکریز و خط مقدم نیروهای عراق.

4- جاده عقبه نیروهای ایران. عراق برای قطع ارسال تجهیزات و نیرو به خط مقدم، این جاده را زیر شدید‌ترین بمباران‌ها قرار دادند. سیاهی اطراف جاده به خاطر شدت گلوله باران عراقی‌ها است.

 

3- در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

 

 

آن‌چه می‌بینید شهادت نامه هشتاد نفر از رزمندگان گردان حبیب لشکر 27 حضرت رسول(ص) است که اوائل سال 1366 پیش از عملیات امضاء کرده‌اند.از این تعداد یازده نفر (کسانی که امضاء آنها در کادر قرمز قرار گرفته‌ است) به شهادت رسیده‌اند.

متن این شهادت نامه چنین است:

لحظات، لحظات ظهور آقا اما زمان است و در این واپسین دقایق که لشکریان نور میروند که بر خفاشان شب بتازند، ما رزمندگان گردان حبیب ابن مظاهر در حظور حضرت حق و ائمه علهم‌السلام و شهدای گرانقدر با یکدیگر پیمان خون می‌بندیم که تا آخرین قطره خون به راه دین بکوشیم و اگر در این امر مورد رحمت خداوند عزوجل قرار گرفته و به یاران پیوستیم شفیع یکدیگر باشیم.

 

منبع: روزنامه‌ی همشهری

 

پ‌ن 1: جنگ بود. بابا بود،علی بود، حمید بود. به دنیا آمدم. جنگ بود، بابا رفته بود، علی رفته بود، حمید نرفته بود. جنگ بود، بابا آمد، علی آمد، حمید رفت. جنگ بود، بابا بود، علی بود، حمید برگشت. برگشت با یک تابوت چوبی.

سال‌هاست جنگ تمام شده. من هستم. علی هست با سردردهای همیشگی‌اش که از فاو سوقاتی آورده. بابا هست، اما دو سال است که از تختش جدا نشده و مامان که آرتروز زانوهایش امانش را بریده «از بس روی سنگ قبر حمید نشست».

 

پ‌ن 2: باز دلم برای‌ش تنگ شده. معراج، اول خیابان بهشت

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


تولدش مبارک

اول اردیبهشت ماه تولدش بود.

 «حالا چه کنم؟ چه طور به مامان بگم؟ یعنی طاقتش رو داره؟ حالا مامان توی این وضع، جگر خودش که آتیش می­گیره هیچ، سرکوفت­های فامیل بابا رو چه جوری تحمل کنه؟ می­گن این قدر از دین و جنگ و شهادت توی گوش این بچه خوندی که آخر به کشتنش دادی. کاشکی من رفته بودم و حمید 16 ساله مونده بود. حمید، به اون خوبی، به اون پاکی، به اون مهربونی. داداش کوچیکه‌ی من


حمید رضا اشتری


 بسم­الله گفتم و درِ تابوت را برداشتم.

 

حمید رضا اشتری

گذاشته بودندش توی پلاستیک و پارچه­ی سفید. لای پلاستیک را باز کردم و گوشه­ی پارچه را زدم کنار. طاقباز خوابیده بود، اما سرش به پهلوی راست بود. صورتش کمی سیاه بود، نفهمیدم از دود انفجار بود یا همان حد اقلی که یک بدن بی­جان، سیاه می­شود. لای چشمانش باز مانده بود. دهانش مثل وقت­هایی بود که می­خوابید. پایین دماغش یک لکه­ی خون خشکیده بود. یک کاغذ گلاسه­یA4   روی سینه­اش بود. با ماژیک قرمز اسمش را نوشته بودند و شماره­ی پلاکش را و تاریخ شهادتش را؛ 10/11/65. یعنی دو روز پیش. چه قدر زود برش گردانده بودند. دکمه­های پیراهن فرمش باز بود. بلوز آبیش جمع شده بود زیر سینه­اش. شکمش برهنه بود. یک جایی بالای سمت چپ شکمش را با یک نخ خیلی کلفت، بخیه کرده بودند. بخیه که نه فقط دوخته بودند که باز نشود. بلوزش را بردم بالاتر، غیر از همین یک جا، بدنش سالم بود. دست زدم به صورتش؛ سردِ سرد بود. پاهایش را وارسی کردم، پر از خون بود، اما زخم را پیدا نکردم. پلاکش هنوز گردنش بود. یک پلاستیک کوچک کنار سرش بود. برش داشتم. انگشترش بود و ساعت مچی و کیف جیبیش؛ پر از گِل و خون خشکیده. هنوز انگشتر را به همان حالت توی یک جانماز نگه داشته­ام، کنار مهر تربتی که مادربزرگم از کربلا آورده. نگهشان داشته­ام برای قبرم.

 

حمید رضا اشتری

 



پ.ن : این متن نوشته برادر بزرگتر من علیرضا است. اولین نوشته توی این وبلاگ هم متن کامل این نوشته است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

سلام

روزی  که  ثبتش  می‌کردم  نمی  دونستم  که  چه  زمانی  راهش  خواهم  انداخت  و یا اولین  بار  چی  توش  بگذارم .

اما  بلاخره  راهش  انداختم .  

بلاخره  با  اسم  حمید  تبرکش  کردم  و  توش  مطلب  گذاشتم.

 میخوام  از  این  به  بعد  مثل  اتاقم  دوسش  داشته  باشم  .

اتاق من شاید از تنها جاهایی باشه که توش خیلی راحتم و بهش تعلق خاطر دارم .

از این به بعد می خوام سعی کنم که تمام مطلبام، فکرام و حرفام را روش بزارم .

فعلاً آنقدر خستم که همین الآن میخوام بخوابم .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 


معراج، اول خیابان بهشت

علیرضا اشتری

یک کاغذ کلاسور را از وسط تا کرده بود. گرفت جلوی صورتم. اسم­ها را خواندم. همه­شان برایم آشنا بودند. کنار اسم­ها به ترتیب شماره زده بود. اسماعیل گفت شش نفر، اما این­ها پنج­تا بودند. گفتم این­ها که پنج نفرند؟ نگاهش را از چشمانم دزدید و انداخت به برگه­ی کاغذ، انگار که بگوید درست دقت کن. درست که دقت کردم، دیدم شستش را گذاشته روی اسم ششمی. گفتم دستت را بردار ببینم. برنداشت. کاغذ را کشیدم. سفت نگهش داشته بود اما از دستش در آمد. جلوی شماره­­ی ششم نوشته بود «اشتری.»

 

×××

نگاهشان کردم. مرتضی لبخندش را می­خورد، مثل وقت­هایی که خجالت می­کشید اما نمی­توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. اسماعیل هم سرش را انداخته بود پایین. به نظرم خیلی مصنوعی آمدند.

 -خالی نبندید نامردا، باز می­خواید سر به سر من بذارید؟ این شوخیِ خیلی بدیه­ها؟

 

 مرتضی خندید و گفت «نه به خدا.»

 

- اصلا امکان نداره. حمید ما با امروز فقط 18 روزه که رفته. اصلا کی گفته؟ کی به شماها خبر داده؟ کدوم اشتری؟ چرا اسم کوچش رو ننوشتی؟

 

-  همه­ی بچه­ها رفته­ان معراج جنازه­شونو دیده­ان.

 

-  اگه راست می­گید بریم معراج.

 

 انگار منتظر همین حرف بودند. قبراق گفتند«باشه، بریم.»

 

مرتضی فرزتر از همیشه زنجیر موتور را باز کرد و هندل زد. اسماعیل و بعد هم من پریدیم پشتش. موتور که راه افتاد دیگر صورت­هایشان را نمی­دیدم و لازم نبود خودم را سفت بگیرم. هزار جور فکر و خیال افتاد توی سرم «حالا چه کنم؟ چه طور به مامان بگم؟ یعنی طاقتش رو داره؟ حالا مامان توی این وضع، جگر خودش که آتیش می­گیره هیچ، سرکوفت­های فامیل بابا رو چه جوری تحمل کنه؟ می­گن این قدر از دین و جنگ و شهادت توی گوش این بچه خوندی که آخر به کشتنش دادی. کاشکی من رفته بودم و حمید 16 ساله مونده بود. حمید، به اون خوبی، به اون پاکی، به اون مهربونی. داداش کوچیکه‌ی من.

 

حالا اگه راست باشه چی؟ چرا توی این هفده هجده روز حتی یک نامه هم نفرستاد؟ وصیت‌نامه­اش دست کیه؟ یعنی کجا افتاده؟ ترکش خورده کجاش؟ توی کدوم خط؟ توی کدوم گردان؟ کاشکی می­سپردم که برود پیش رفقای خودم. اون جا لااقل بیشتر هوایش را داشتند.

 

اما شاید هم حمید نباشه. شاید تشابه اسمیه. اصلا اشتری زیاده. خدایا ده هزار تا صلوات نذر می­کنم که حمید ما  نباشه. یا امام حسین خودت حمید رو به ما برگردان.»


رسیدیم سرِ خیابان بهشت. بلندگوی پارک شهر­ آخرهای اذان مغرب را پخش می­کرد. سرم را گرفتم طرف آسمان که دانه­ی ­اشکم برگردد توی چشمم و نلغزد. اگر آستینم را می­بردم بالا، حتما لو می­رفتم. هر دویشان این کاره بودند. خود من با همین مرتضی و همین موتور اقلا تا حالا ده‌تا پدر و برادر شهید آورده بودیم معراج. حالا انگار خیاط افتاده باشد توی کوزه. ولی نه، حتما اشتباه شده. انشالله که به حق حضرت زهرا حمید ما نباشد.

 

دل توی دلم نبود، اما باید صبر می­کردم تا مرتضی موتور را زنجیر کند. نامردی بود که تنهایی بروم توی معراج، شاید هم اصلا توانش را نداشتم که تنها بروم. دمِ در آهنی و یک لت معراج، که همیشه مرا یاد یخچال سردخانه می­انداخت، یک سرباز ریزنقش و لاغر ایستاده بود. آرام و خودمانی گفت بفرمایید. مرتضی گفت «آمده­ایم شناسایی شهید.»

 

- اسم شهیدتون چیه؟

 

اسماعیل تند جواب داد «اشتری.»

 

- بله، هستش، بفرمایید.

 

جلوتر از هردوشان با عجله دویدم داخل.

  

×××

  

بوی تند کافور و گلاب و جنازه زد توی دماغم. سوله­­ی پانصد متری معراج پر از تابوت بود. تازه این­ها به غیر از شش­تا یخچال سردخانه­ای بود که توی هر کدامشان اقلا سی-چهل تا شهید جا می­گرفت. وقتی یخچال­ها پر بودند، شهدای تازه­تر و سالم­تر را می­چیدند توی سوله.

 

راه افتادیم لای ردیف­های تابوت­ها و روی درهایشان را می­خواندیم. درِ تابوت­ها را میخ نکرده بودند. کف دست‌هایم عرق کرده بود. بی­دقت و گنگ، لای تابوت‌ها می­چرخیدم. نمی­خواندم، فقط نگاهم را می­انداختم روی درِ­ها و رد می­شدم؛ بی این که حواسم به اسم­ها و نوشته­ها باشد. از مرتضی و اسماعیل جلو زده بودم. مرتضی بیشتر هوای مرا داشت و اسماعیل با دقت­تر تابوت­ها را می­خواند. از یک جایی که من و مرتضی چند بار گشته بودیم، اسماعیل داد زد «این­جاست.»

 

دویدیم طرفش. روی درِ تابوت با ماژیک کلفت مشکی نوشته بودند «بسیجی شهید هوشنگ اشتری. » گفتم «این که حمیدرضا» نیست. برای این که مطمئن شوم، در تابوت را برداشتم. یک جوان قد بلند بود؛ خیلی قد بلند. توی تابوت 190 سانتی جا نشده بود. پاهایش از بلندی تا خورده بودند. صورتش از هم پاشیده بود و به جایش  فقط گوشت­ قرمز و پر خون پیدا بود. موهایش فرفری بود و خیس و سیاه. آن قدر سیاه و آن قدر خیس که توی همان نور کم‌رنگ سوله برق می­زد. قشنگ معلوم بود که حمید نیست. دلم آرام­تر شد. گفتم «دیدید حمیدرضا نبود، اشتری هست اما حمیدرضا نیست. » مرتضی نگاهم کرد و اسماعیل سرش را انداخت پایین. سرباز مسئول داخل سوله آمده بود نزدیکمان؛ دستکش دستش بود و ماسک زده بود. نگاهش را چرخاند روی کاغذی که دستش بود، انگار دنبال اسمی می­گشت. کمی مکث کرد و بعد که مطمئن شد گفت «یک اشتری دیگر هم هست.» طلب­کارانه گفتم «ما تک تک تابوت­ها را دیدیم، همین یکیه.» آرام گفت :

 

«توی یخچال شماره­ی چهاره، اسمش توی لیست هست؛ حمیدرضا اشتری فرزند حسین.» 

 

×××

سرباز افتاد جلو و ما دنبالش. دو سه­تا جوان دیگر هم که توی سردخانه بودند افتادند دنبالمان. انگار قرار باشد یک اتفاق عجیب را تماشا کنند. حالا دیگر چاره­ای نداشتم جز این که به خودم بقبولانم. اما هنوز هم نمی­خواستم باور کنم. هنوز هم امکان داشت که اشتباه شده باشد. مثلا پلاک حمید افتاده باشد روی یک شهید دیگر یا از این جور اتفاق­ها که کم هم نبودند.

 

سرباز در­ِ یخچال 4 را بازکرد و کلید مهتابی را زد و رفت تو. بیست سی تا تابوت دیگر کف یخچال. سرباز انگار که راه را بلد باشد، صاف رفت و ایستاد بالای یکیشان.

 

همه­ی نوشته­ها و مشخصات روی تابوت درست بود. گفتم « انگار خودشه، نه؟» احساس می‌کردم همه­ حواسشان به من است. زیر نگاه‌هایشان راحت نبودم. بسم­الله گفتم و درِ تابوت را برداشتم.

 

گذاشته بودندش توی پلاستیک و پارچه­ی سفید. لای پلاستیک را باز کردم و گوشه­ی پارچه را زدم کنار. طاقباز خوابیده بود، اما سرش به پهلوی راست بود. صورتش کمی سیاه بود، نفهمیدم از دود انفجار بود یا همان حد اقلی که یک بدن بی­جان، سیاه می­شود. لای چشمانش باز مانده بود. دهانش مثل وقت­هایی بود که می­خوابید. پایین دماغش یک لکه­ی خون خشکیده بود. یک کاغذ گلاسه­یA4   روی سینه­اش بود. با ماژیک قرمز اسمش را نوشته بودند و شماره­ی پلاکش را و تاریخ شهادتش را؛ 10/11/65. یعنی دو روز پیش. چه قدر زود برش گردانده بودند. دکمه­های پیراهن فرمش باز بود. بلوز آبیش جمع شده بود زیر سینه­اش. شکمش برهنه بود. یک جایی بالای سمت چپ شکمش را با یک نخ خیلی کلفت، بخیه کرده بودند. بخیه که نه فقط دوخته بودند که باز نشود. بلوزش را بردم بالاتر، غیر از همین یک جا، بدنش سالم بود. دست زدم به صورتش؛ سردِ سرد بود. پاهایش را وارسی کردم، پر از خون بود، اما زخم را پیدا نکردم. پلاکش هنوز گردنش بود. یک پلاستیک کوچک کنار سرش بود. برش داشتم. انگشترش بود و ساعت مچی و کیف جیبیش؛ پر از گِل و خون خشکیده. هنوز انگشتر را به همان حالت توی یک جانماز نگه داشته­ام، کنار مهر تربتی که مادربزرگم از کربلا آورده. نگهشان داشته­ام برای قبرم.

  

×××

 

مرتضی ایستاده بود کنارم، سرش را انداخته بود پایین ولی زیر چشمی مرا می­پایید. رفیق خوبی بود این مرتضی. اسماعیل هم پایین پای حمید ایستاده بود و گریه می­کرد. اما من گریه­ام نمی­آمد. حس می­کردم سرمای صورت حمید روی دستم مانده. دولا شدم و دوباره دست کشیدم به صورتش. مرتضی گفت «غسل دارد.» گفتم «مگر بی غسل و کفن نیست؟» گفت «نه. روی درِ جنازه نوشته غسل دارد.» پس توی خط شهید نشده. لابد توی آمبولانس یا فوقش توی بهداری خط اول شهید شده. چون اگر می­رسید به بیمارستان، لباس‌هایش را در می­آوردند.

 

مرتضی بازویش را مالید به بازویم. شاید این کار را کرد که نگاه خیره­ام را از حمید بگیرد. اسماعیل از پایین پا، در­ِ تابوت را هل داد که بسته شود. صورت حمید رفت پشت درِ چوبی تابوت.

 

 ×××

 

یادم آمد که باید راه می‌افتادیم. امشب کلی کار داشتم. از همین الان هم خسته بودم. خسته و کوبیده و له. انگار یک کوه را گذاشته باشند روی سرم. باید می­رفتیم. اول باید غسل می­کردم و نماز می­خواندم. بعد هم باید یک راهی پیدا می­کردم که خبر را به مامان بگویم. از همین الان دلم می­سوخت برایش. این کار از همه سخت­تر بود؛ شاید سخت­ترین کار همه­ی زندگیم. فکر می­کردم طاقت گفتن این یک حرف را به مامان ندارم. حالا بابا یک چیزی، اما مامان نه. ای خدا کاش می‌مردم و این کار را گردنم نمی­انداختی.

 

ساعتم را نگاه کردم. هنوز شش و نیم نشده بود. مرتضی موتور را گاز داد و از خیابان بهشت زدیم بیرون.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |