تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

1-

یک کاغذ کلاسور را از وسط تا کرده بود. گرفت جلوی صورتم. اسم‌ها را خواندم. همه‌شان برایم آشنا بودند. کنار اسم‌ها به ترتیب شماره زده بود. اسماعیل گفت شش نفر، اما این‌ها پنج‌تا بودند. گفتم این‌ها که پنج نفرند؟ نگاهش را از چشمانم دزدید و انداخت به برگه‌ی کاغذ، انگار که بگوید درست دقت کن. درست که دقت کردم، دیدم شستش را گذاشته روی اسم ششمی. گفتم دستت را بردار ببینم. برنداشت. کاغذ را کشیدم. سفت نگهش داشته بود اما از دستش در آمد. جلوی شماره‌ی ششم نوشته بود «اشتری.»

 

2-

مرتضی فرزتر از همیشه زنجیر موتور را باز کرد و هندل زد. اسماعیل و بعد هم من پریدیم پشتش. موتور که راه افتاد دیگر صورت‌هایشان را نمی‌دیدم و لازم نبود خودم را سفت بگیرم. هزار جور فکر و خیال افتاد توی سرم «حالا چه کنم؟ چه طور به مامان بگم؟ یعنی طاقتش رو داره؟ حالا مامان توی این وضع، جگر خودش که آتیش می‌گیره هیچ، سرکوفت‌های فامیل بابا رو چه جوری تحمل کنه؟ می‌گن این قدر از دین و جنگ و شهادت توی گوش این بچه خوندی که آخر به کشتن‌ش دادی. کاشکی من رفته بودم و حمید 16 ساله مونده بود. حمید، به اون خوبی، به اون پاکی، به اون مهربونی. داداش کوچیکه‌ی من.

 

3-

رسیدیم سرِ خیابان بهشت. بلندگوی پارک شهر آخرهای اذان مغرب را پخش می‌کرد. سرم را گرفتم طرف آسمان که دانه‌ی ­اشکم برگردد توی چشمم و نلغزد. اگر آستینم را می‌بردم بالا، حتما لو می‌رفتم. هر دویشان این کاره بودند. خود من با همین مرتضی و همین موتور اقلا تا حالا ده‌ تا پدر و برادر شهید آورده بودیم معراج. حالا انگار خیاط افتاده باشد توی کوزه. ولی نه، حتما اشتباه شده. انشالله که به حق حضرت زهرا حمید ما نباشد.

 

4-

همه‌ی نوشته‌ها و مشخصات روی تابوت درست بود. گفتم « انگار خودشه، نه؟» احساس می‌کردم همه حواسشان به من است. زیر نگاه‌هایشان راحت نبودم. بسم‌الله گفتم و درِ تابوت را برداشتم.

گذاشته بودندش توی پلاستیک و پارچه‌ی سفید. لای پلاستیک را باز کردم و گوشه‌ی پارچه را زدم کنار. طاقباز خوابیده بود، اما سرش به پهلوی راست بود. صورتش کمی سیاه بود، نفهمیدم از دود انفجار بود یا همان حد اقلی که یک بدن بی‌جان، سیاه می‌شود. لای چشمانش باز مانده بود. دهانش مثل وقت‌هایی بود که می‌خوابید. پایین دماغش یک لکه‌ی خون خشکیده بود. یک کاغذ گلاسه‌یA4   روی سینه‌اش بود. با ماژیک قرمز اسمش را نوشته بودند و شماره‌ی پلاکش را و تاریخ شهادتش را؛ 10/11/65. یعنی دو روز پیش. چه قدر زود برش گردانده بودند. دکمه‌های پیراهن فرمش باز بود. بلوز آبیش جمع شده بود زیر سینه‌اش. شکمش برهنه بود. یک جایی بالای سمت چپ شکمش را با یک نخ خیلی کلفت، بخیه کرده بودند. بخیه که نه فقط دوخته بودند که باز نشود. بلوزش را بردم بالاتر، غیر از همین یک جا، بدنش سالم بود. دست زدم به صورتش؛ سردِ سرد بود. پاهایش را وارسی کردم، پر از خون بود، اما زخم را پیدا نکردم. پلاکش هنوز گردنش بود. یک پلاستیک کوچک کنار سرش بود. برش داشتم. انگشترش بود و ساعت مچی و کیف جیبیش؛ پر از گِل و خون خشکیده. هنوز انگشتر را به همان حالت توی یک جانماز نگه داشته‌ام، کنار مهر تربتی که مادربزرگم از کربلا آورده. نگهشان داشته‌ام برای قبرم.

 

5-

مرتضی ایستاده بود کنارم، سرش را انداخته بود پایین ولی زیر چشمی مرا می‌پایید. رفیق خوبی بود این مرتضی. اسماعیل هم پایین پای حمید ایستاده بود و گریه می‌کرد. اما من گریه‌ام نمی‌آمد. حس می‌کردم سرمای صورت حمید روی دستم مانده. دولا شدم و دوباره دست کشیدم به صورتش. مرتضی گفت «غسل دارد.» گفتم «مگر بی غسل و کفن نیست؟» گفت «نه. روی درِ جنازه نوشته غسل دارد.» پس توی خط شهید نشده. لابد توی آمبولانس یا فوقش توی بهداری خط اول شهید شده. چون اگر می‌رسید به بیمارستان، لباس‌هایش را در می‌آوردند.

مرتضی بازویش را مالید به بازویم. شاید این کار را کرد که نگاه خیره‌ام را از حمید بگیرد. اسماعیل از پایین پا، در تابوت را هل داد که بسته شود. صورت حمید رفت پشت درِ چوبی تابوت.

 

6-

یادم آمد که باید راه می‌افتادیم. امشب کلی کار داشتم. از همین الان هم خسته بودم. خسته و کوبیده و له. انگار یک کوه را گذاشته باشند روی سرم. باید می‌رفتیم. اول باید غسل می‌کردم و نماز می‌خواندم. بعد هم باید یک راهی پیدا می‌کردم که خبر را به مامان بگویم. از همین الان دلم می‌سوخت برایش. این کار از همه سخت‌تر بود؛ شاید سخت‌ترین کار همه‌ی زندگیم. فکر می‌کردم طاقت گفتن این یک حرف را به مامان ندارم. حالا بابا یک چیزی، اما مامان نه. ای خدا کاش می‌مردم و این کار را گردنم نمی‌انداختی.

 

 

 

معراج، اول خیابان بهشت.

 

 

پ‌ن 1: امسال مامان باز هم گفت باید سالگرد بگیریم و باز هم گفت تا زمانی که زنده باشم برایش سالگرد می‌گیرم.

 

پ‌ن 2: مسجد مسعودیه رو شام دادیم.

 

پ‌ن 3: کلی چلوکباب هم برای آشنا ها دادیم. البته باز هم مثل هر سال غذا کم اومد و به قول مامان این خیلی خوبه.

 

 

عکس‌های سالگرد امسال:

 قابلمه‌های برنج و کبابکشیدن غذا پرس کامل غذا پلاستیک پر از غذا

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |