تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

 

علی رضا برایم تعریف می‌کرد که وقتی از فاو آمدیم رفتیم پیش آقای مشکینی و گفتیم که ما در حالتی که راه می‌رفتیم و وضو هم نداشتیمٰ نماز صبح خواندیم.

علی رضا می‌گفت: آقای مشکینی فرمودند، من حاضرم تمام نمازهایم را بدهم و آن دو رکعت نماز را بگیرم.

 

آخرین بار که رفتم نماز جمعه علی رضا من را برد با مرتضی توکلی. مرتضی بعد از آن نماز رفت جبهه و شهید شد.

در گرمای 44 درجه، زیر آفتاب، حالتی که داری صدای تیر هوایی می‌شنوی و گاز اشک آور و فلفل دارد خفه‌ات می‌کند و هر لحظه احتمال آن را می‌دهی که با باتوم مورد حمله قرار بگیری، خواندن نماز هم برای ما بی نماز‌ها لذتی دارد.

 

 

 

پ‌ن 1: باز هم صد رحمت به "گوبلز" و عمروعاص!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

 

دوستی دارم که تقریبا از بچگی با او بزرگ شدم. اما هرچه بزرگتر شدیم، اختلاف تفکریمان بیشتر شد. من اصلاح طلب شدم و او اصولگرا. من سربازی رفتم و بعد هم دانشگاه. اما او به سپاه رفت و بعد هم شد فرمانده لباس شخصی‌ها.

حالا دیشب و قتی اتفاقی او را دیدم، به او چند عدد شکلات دادم. به تلافی باتوم‌ها و کتک‌هایی که او و نیروهایش به من و دوستانم زدند.

 

خجالت را می‌شد از صورت همسرش خواند.

 

 

پ‌ن 1: هر کس ما را بزند، ما به او گل و شکلات می‌دهیم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

حالا ما گفته‌ایم فصل‌الخطاب قانون است. اما همان که دارد اجرا می‌کند، می‌گوید کار من مطابق قانون است. تطبیق قانون بر کار او به دست اوست، اندراج کار او تحت قانون هم به دست اوست و این مشکل‌آفرین است...

 

 

        پ‌ن 1: تمام صحبت‌های سانسور شده را می‌توانید در اینجا بخوانید.

 

 

 

آیت الله جوادی آملی 5 تیر 1388

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم 

 

قَدِ انْخَزَلَتْ عَطِیّاتُکُمْ مِنَ الْحَرامِ وَمُلِئَتْ بُطُونُکُمْ مِنَ الْحَرام فَطَبعَاللّهُ عَلى قُلُوبِکُمْ

پول و هدایای زیادی از حرام به شما رسیده و شکم‌های شما از لقمه‌ی حرام پر شده و خدا اینچنین بر قلوب شما مهر زده (که سخن حق بر شما کارگر نمی‌افتد.)



راستی اگر دختری به این شکل در غزه کشته شده بود، چند روز در میدان فلسطین راهپیمایی راه می‌انداختیم و چقدر به صهیونیست فحش می‌دادیم که آی قاتلین جنایت کار. چقدر دم از حقوق بشر می‌زدیم و چند روز عزای عمومی اعلام می‌کردیم؟



این رفتاری که ما با خودمان داریم (رفتار بعضی از دوستان به ظاهر متدین) رفتاری است که اسرائيلی با فلسطينی نکرد. آن‌ها سال‌هاست پس از جنگ‌های صليبی و غيره به خون هم تشنه‌اند. دينشان، نژادشان، عقايدشان، قانونشان، زبانشان با هم يکی نيست ولی اين چنين با هم نکردند که ما می‌کنیم. من هرچه به عکس این کشته‌ها شده‌ها نگاه می‌کنم شور می‌بینم ولی شر نه.



به قول شخصی اگر موسوی و رضايی در جنگ شهيد شده بودند همين ها عکس‌هايشان را به ديوار می‌زدند و هر روز وصيت‌نامه‌هايشان را می‌خواندند؛ اما چون امروز زنده‌اند و دگرانديش به بهانه‌ی عکسشان دانشجوی بيگناه را می‌کشند.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

كودكانم داستان ما ز آرش بود

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود

روزگاري بود

روزگار تلخ و تاري بود

بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره

دشمنان بر جان ما چيره

شهر سيلي خورده هذيان داشت

بر زبان بس داستان‌هاي پريشان داشت

زندگي سرد و سيه چون سنگ

روز بدنامي

روزگار ننگ

غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان

عشق در بيماري دلمردگي بيجان

فصل‌ها فصل زمستان شد

صحنه گلگشت‌ها گم شد

نشستن در شبستان شد

در شبستان‌هاي خاموشي

مي‌تراويد از گل انديشه‌ها عطر فراموشي

ترس بود و بال‌هاي مرگ

كس نمي‌جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر آزادگان خاموش

خيمه گاه دشمنان پر جوش

مرزهاي ملك

همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان

برجهاي شهر

همچو باروهاي دل بشكسته و ويران

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو

هيچ سينه كين‌هاي  در بر نمي‌اندوخت

هيچ دل مهري نمي‌ورزيد

هيچ كس دستي به سوي كس نمي‌آورد

هيچ كس در روي ديگر كس نمي‌خنديد

باغ‌هاي آرزو بي‌برگ

آسمان اشك‌ها پر بار

گر مرو آزادگان دربند

روسپي نامردان در كار

 

منم آرش

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن

منم آرش سپاهي مردي آزاده

به تنها تير تركش آزمون تلختان را

اينك آماده

مجوييدم نسب

فرزند رنج و كار

گريزان چون شهاب از شب

چو صبح آماده ديدار

مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش

گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش

شما را باده و جامه

گوارا و مبارك باد

دلم را در ميان دست مي گيرم

و مي‌افشارمش در چنگ

دل اين جام پر از كين پر از خون را

دل اين بي‌تاب خشم آهنگ

كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم

كه تا بكوبم  به جام قلبتان در رزم

كه جام كينه از سنگ است

به بزم ما و رزم ما  سبو و سنگ  را جنگ است

در اين پيكار

در اين كار

دل خلقي است در مشتم

اميد مردمي خاموش هم پشتم

كمان كهكشان در دست

كمانداري كمانگيرم

شهاب تيزرو تيرم

ستيغ سر بلند كوه ماوايم

به چشم آفتاب تازه رس جايم

مرا نير است آتش پر

مرا باد است فرمانبر

و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست

رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست

در اين ميدان

بر اين پيكان هستي  سوز سامان ساز

پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز

پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد

به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد

درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود

كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود

به صبح راستين سوگند

به پنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند

كه آرش جان خود در تير خواهد كرد

پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند

زمين مي‌داند اين را آسمان ها نيز

كه تن بي عيب و جان پاك است

نه نيرنگي به كار من نه افسوني

نه ترسي در سرم نه در دلم باك است

 

دلم از مرگ بيزار است

كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است

ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است

ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكار است

فرو رفتن به كام مرگ شيرين است

همان بايسته آزادگي اين است

هزاران چشم گويا و لب خاموش

مرا پيك اميد خويش مي‌داند

 

دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز

راه وا كردند

كودكان از بام‌ها او را صدا كردند

مادران او را دعا كردند

پير مردان چشم گرداندند

دختران بفشرده گردن بندها در مشت

همره او قدرت عشق و وفا كردند

آرش اما همچنان خاموش

از شكاف دامن البرز بالا رفت

وز پي او

پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد

 

شامگاهان

راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير

باز گرديدند

بي نشان از پيكر آرش

با كمان و تركشي بي تير

آري آري جان خود در تير كرد آرش

كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون

به ديگر نيمروزي از پي آن روز

نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند

و آنجا را از آن پس

مرز ايرانشهر و توران بازناميدند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم