همیشه وقتی 25 دی ماه میشه، خونه حال و هواش یک جورهای دیگه میشه.
مامان دیگه اون آدم قدیمی و همیشهگی نیست. انگار یک چیزی گم کرده. یکهو مییام خونه میبینم که پیر زن تو کوچه خورده زمین. یا وقتی داره غذا درست میکنه، همهی دستش رو سوزونده. یک وقت هم میبینی که خودش رو زده به خواب وداره یواشکی زیر پتو گریه میکنه. کنار جانمازش ساعتها میشینه و با خودش حرف میزنه یا میبینی به عکس حمید زل زده و داره از گوشهی چشمش اشک مییاد.
بابا هم مثل مرغ سرکنده میشه. بنده خدا بعد از سکته؛ حرف که نمیتونه بزنه؛ فقط میتونه بگه ای خدا. این ای خداها رو هم آن چنان سوزناک میگه که میخوای زمین رو گاز بگیری. امیر و علی و من هم که تکلیفمون معلومه. اونها داغون، من هم انگار یک چیزی رو یکجا گم کردهام. برا آروم شدنم هم خودم رو با هزار چیز سرگرم میکنم.
انگار همین دیروز بود. 25 دی 1365.
دقیقاً همهی تصویرهایش مانند یک فیلم و یا چیزی که انگار یک ساعت پیش دیده باشم، جلوی چشمم هست. انگار همین دیروز بود. درست اون موقع «25 دی 1365» که حمید رفت.
حمید با یک ساک روی کولش از آن طرف کوچه رفت و من و مامان پشتش آب ریختیم تا برگردد «آن موقعها سه سال و نیم داشتم»؛ مامان هنوز آن ساک را با تمام محتویاتش بدون حتی دست زدن به چیزی قایم کرده؛ حمید رفت پادگان مقداد تا با بقیهی بچههای گردان کمیل اعزام شوند به خط. بعد هم خبر رسد که کنار کانال ماهی هستند. شانزده روز بعد «12 بهمن» هم در یک تابوت با پرچم سه رنگ برگشت. مامان هنوز میگوید که حمید 16 سال بیشتر نداشت.
حمید برایم مثل یک بابا بود. یک بابای مهربون. یادش بخیر، قول داد که بر میگردم و برایت کاکائو و تیتاب میخرم. اما رفت و دیگر نیامد. هنوز یاد من هست که من را سوار موتور گازی خودش میکرد و تمام پولهای جیبش را برایم خوردنی میخرید. هنوز اسباب بازیهایی را که برایم خریده بود، ته کمدم قایم کردهام. هنوز توپ ماهیگره رو باد میکنم و باهاش یاد تمام خوشیها و بازیهایم با حمید میافتم.
پن 1: حالا امشب ماه دارد از آن بالا توی اتاق مامان را دید میزیند. نمیدانم شاید هم دارند با هم حرف میزنند. حالا امشب علی آمد خانه ما. امیر هم آمد. حالا انگار هنوز بعد از 22 سال حمید هستش. امروز من هم امتحان داشتم. فردا هم دارم. حالا هر کدام از ما هرجایی گیر میکنیم، از حمید کمک میخواهیم و البته همهی کارهایمان هم حل میشود. حمید. حالا حتی مریم و فاطمه هم میدانند حمید کیست. حمید. دادا حمید. دادا حمید من.
پن2: آن فرو ریخته گلهای پریشان در باد
گز پی جام شهادت همه مدهوشانند
نامشان زمزمه نیمهشب مستان باد
تا نگویند که از یاد فراموشانند



