تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

 

موذن بانگ

بی‌هنگام

برداشت

نمی‌داند که

چند از شب گذشته است

درازی

شب از چشمان

من پرس

که یک‌دم خواب

در چشم نگشته

است . . .

 

 

              پ ن۱: نداریم

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

روایت هجرت همون روایتی هست که چه بری و چه ببینی که دیگری می‌رود، یک جور درد می‌کشی. یک جور یا یک اندازه.

 

نمی‌دونم الآن که دارم این متن رو توی این وبلاگ می‌گذارم، کجایی؟ شاید سوار هواپیما شدی، شاید هم توی فرودگاه هستی و منتظری که صدایی از بلندگوی سالن خارج شه و بگه که بری و بلیط و پاسپورتت رو تحویل بدی. اما می‌دونم که اشک توی چشمانت حلقه زده و بدون که من هم ...

امشب وقتی برای خداحافظی زنگ زدم؛ هم تو و هم من فهمیدیم که توی صدای هردومون کلی نگرانی وجود داره.

تو هم رفتی. مثل بیشترین بهترین دوستانم. مثل مهدی، مثل ابوالفضل، مثل مریم، مثل سحر، مثل پویا.

تو رفتی و باز من تنها ماندم.

پاییز همیشه برام به معنی سفر بوده. به معنی سفر برگ از درخت به زمین. به معنی جدایی. به معنی هجرت. مهاجرت.

امشب دلم برای همه چیز تنگ شد. برای خودم. برای خال روی صورتم که 38 روز است برش داشته‌ام. برای تو، برای مهدی کبیربیک، برای هیمن ویسه، برای دفتر دیوان، برای هادی، برای شیدا، برای شیرینی خوردن‌های دسته جمعی‌مان. برای صوت قرآن هادی و دلم تنگ شد برای حنجره‌اش و اشک درون چشمانم جمع شد که دیگر نمی‌تواند بخواند. دکتر گفته حنجره‌اش فلج شده و دلم تنگ شد برای تو.

حالا تو دیگر رفتی. و از این گروهان نابود شده من ماندم و پیمان و هادی.

می‌دانم که هجرت، قصه‌ی عجیبی است. قصه‌ی درد، قصه‌ی دوری، قصه‌ی اشک، قصه‌ی دلتنگی.

حالا تو از سرنوشت این قصه را انتخاب کردی و من قدرت هیچ چیز را ندارم.

 

 

پ‌ن 1: هانیه خانم حاج بابایی؛ خواهر آقا پیمان و دوستی خواهر گونه برای من؛ تهران را به مقصد پاریس برای ادامه تحصیل ترک کرد.

 

پ‌ن 2: ببخش عروس قصه. ببخش که این روزها بد بوده‌ام. غر زده‌ام. گیر الکی داده‌ام. بلند حرف زدم.

تو خوبی. تو پاکی. تو زلالی. تو زیبایی مثل خنکی اول پاییز.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم