
هله، نومید نباشی که ترا یار برانَد
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟
در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجا
ز پسِ صبر، ترا او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را، کشد آنگاه کشاند
چو دم میش نماند، ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
به مثل گفتم این را وَ اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟ به که ماند؟
هله خاموش، که بیگفت، از این میهمگان را
بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند
مولانا- دیوان شمس
پن 1: عکس هیچ ربطی به شعر ندارد.
+ نوشته شده در ساعت   توسط میثم
|
