تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

سپاهان باخت. دلم گرفت به خاطر باختش. حقش نبود.

امشب خیر سرم زود آمدم خانه که به کارهایم برسم. برق رفت. کلی هم تایپ کرده بودم که آن هم ...........

شانس اگه داشتم که این روزگارم نبود.

 

 

 

پ‌ن 1: این قدیمی‌ها «آبا و اجدادمان» چه بد بختیی می‌کشیدند زیر نور شمع درس می‌خواندند. پدر چشمم در اومد.

 

پ‌ن 2: چرا هرچی در این وبلاگ نوشته می‌شه، حمل بر غمناک بودن من به حساب می‌یاد؟

زندگی خیلی خوبه. گل در برُ می بر کف. اهل معشوق و اینجور .... خوردنها هم نیستم که بخواهد به کامم باشد.

در پست قبلی چند خط مثنوی خواندم و ........ شر از خودم تراووش کردم. همین.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

هر زمان گوید به گوشم "بخت نو"

گر تو را غمگین کنم غمگین مشو

من تو را غمگین و گریان زان کنم

تا که از چشم بدان پنهان کنم

تلخ گردد ز غم‌ها خوی تو

تا بگردد چشم بد از روی تو

 

 

حالا من اینجا پشت این مانیتور 17 اینچ سامسونگ نشسته‌ام و دارم غصه‌ی سال‌های آینده‌ای رو می‌خورم که هنوز نیامده و دلواپس زرق و برق و رزق و روزی حلال آن موقع هستم. فکر زن و زندگی، خانه، ویلا، ماشین، شرکت، منشی، هیئت مدیره.

نشسته‌ام پشت این مانیتور و دارم فکر می‌کنم به سختی‌هایی که با روزگار دست بر دست هم داده‌اند تا امان من را ببرند. پیرمرد درونم هم دارد به روزهای غفلتم حسرت می‌خورد. به سفرهای نرفته، عشق‌های پیروز نشده، کتاب‌های نخوانده و به هزار کوفت و زهرمار دیگر.

 

یار دوست می دارد این آشفتگی

کوشش بیهوده به از خفتگی

 

شبه. ماه هم از اون بالا کل اتاق رو روشن می‌کنه. با یک نور خوشکل. انگار که می‌خواد هر جوری می‌تونه، خودش رو زوری بفرسته تو اتاق. اون ستاره کنارشم ‌همش داره چشمک می‌زنه. ستاره‌ای که شاید در جایی دیگر دارد راه بر کسی نشان می‌دهد.

با زندگی ماه خیلی حال می‌کنم. می‌تابه، بی آنکه براش مهم باشه زیر نورش چه اتفاق‌هایی داره می‌افتد. می‌تابه برای شهری که هیچ آسمانی نداره؛ اما زمینش را روشن می‌کند.

 

 

راستی چه جنگ قشنگی هست. جنگ بین شب و روز، بین خیر و شر، بین حقیقت و مجاز.

جنگ؛ کلمه‌ای که غم را همیشه به خود به همراه دارد. غمی در دوردست.

 

 

از جمادی مردم و نامی شدم

و ز نما مردم به حیوان بر زدم

مردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم

حمله دیگر بمیرم از بشر

تا بر آرم از ملایک پر و سر

و ز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر ز ملک قربان شوم

آنچ اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چون ارغنون

گویدم که انا الیه راجعون

مولوی - مثنوی - دفتر سوم

 

 

 

پ‌ن 1: راستی چقدر قشنگ‌تر شده که تو این مجاز آباد، حقیقی شدیم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

به مناسبت ۱۶ اردیبهشت؛ سالگرد شهادت مجید شریف‌واقفی

 

در اواخر مهر ماه 1327 خورشیدی سید مجید چهارمین فرزند سید حیب الله شریف‌واقفی در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. نام این فرزند بر اساس خوابی که مادرش سیده بتول دیده بود «مجید» گذارده شد. مادرش می‌گوید:

"مدتی قبل از تولد، شبی در عالم رویا به مجلس سوگواری سیدالشهدا وارد شدم. در آنجا سیدی بزرگوار در کسوت روحانیت بر فراز منبری قرار داشت. من در گوشه‌ای نشستم و نوزاد را بر دامان خود نهادم. آن سید من را خطاب کرد تا کودک را به حضور او ببرم. بلافاصله امر وی را اطاعت کردم. و کودک را به حضور او بردم. او کودک را روی دست‌های خود قرار داد و سه مرتبه پیاپی فرمودند: «مجید خوب می‌شود»، سپس او را به من مسترد کردند. در موقع گرفتن نوزاد ناگهان چشمم بر گلوی آن حضرت افتاد. مشاهده کردم خط سرخی بر گلوی ایشان را پوشش داده است. دریافتم که ایشان سیدالشهدا است. با شتاب به سوی ایشان رفتم، اما ناگهان از خواب پریدم".

مجید شریف‌واقفی

او دوران ایتدایی را در دبستان پرورش شهر اصفهان و دوران متوسطه را در مدرسه صائب شهر اصفهان با معدل 97/19 به پایان می‌رساند.

وارد دانشگاه صنعتی آریامهر «بعدها اسم خودش، اسم این دانشگاه شد» می‌شود و درشته مهندسی برق با درجه ممتازی فارغ التحصیل می‌شود.

وی بعدها و به تبع فعالیت‌های سیاسی‌اش وارد گروه مجاهدین خلق می‌شود و در ردیف اولین چهره‌های کادر مجاهدین قرار می‌گیرد.

مجید پس از آن که در رأس یکی از سه شاخه اصلی سازمان قرار می‌گیرد؛ با دختر مجاهدی به نام لیلا زمردیان آشنا شده و با او ازدواج می‌کند.

لیلا فارغ التحصیل دانشکده علوم ارتباطات دانشگاه تهران بوده است.

.

.

.

پس از آنکه سازمان مجاهدین خلق به گرایش مارکسیستی روی می‌آورد؛ مجید به طور جدی با آنها برخورد کرده و همین امر بعدها موجب شهادتش به دست کسانی که آنها را آموزش داده بود، می‌شود.

.

.

.

در اسناد آمده است که مجید تمام تلاش‌ش را کرده است که سازمان منحرف نشود؛ برای مثال با دکتر شریعتی و آیت الله طالقانی و شهید غفاری برای گرفتن کمک فکری بارها ملاقات داشته است.

 

گروه مارکسیست شده مجاهدین خالق که دیگر نمی‌توانسته است او را تحمل کنند، وی را به مرگ تهدید کرده و بلاخره او را در تاریخ 16 اردیبهشت سال 54 ترور کرده و جسدش را می‌سوزانند.

 

 محسن خاموشی یکی از عاملین ترور مجید پس از دستگیری، طرح ترور را این گونه اعتراف کرده است.

"..... به ما گفتنند: حسین (صمدیه لباف) و یک نفر دیگر به گروه خیانت کرده‌ و گریخته‌اند. حسین آدم تروریستی است و ممکن است اعضای مرکزی را در کوچه و خیابان ببیند و ترور کند و در ضمن می‌دانستند اگر یک یا دو نفر از کمیته مرکزی کشته شود چه ضربه‌ای به سازمان وارد می‌شود. فرد دیگر یکی از اعضای سابق کمیته مرکزی سازمان است. جایی قرار داشتیم. علی (بهرام آرام) و بعد حسن (محمد طاهر رحیمی) چند دقیقه بعد‌هم حیدر (وحید افروخته) سر قرار آمد و قرار شد تا فردا که روز عمل اعدام یکی از آن‌ها است برزنت، نایلون، ابر و یک ظرف بزرگ آب تهیه کنیم. قرار شد هر یک از ما یک دست لباس اضافی داشته باشیم. یک لُنگ هم برای اینکه دور سرش بپیچیم باید تهیه می‌شد. محلی واقع در بیابان مسگرآباد، اول جاده مسگرآباد به ما آدرس داد تا برویم و جسد را آنجا بسوزانیم. من و عباس (حسن سیاه کلاه) به آن منطقه رفتیم. ما آن منطقه را دیدیم و قرار برای فردا ساعت 8 صبح گذاشتیم تا با هم وسایل را تهیه کنیم. ساعت 5/7 صبح با او در اول بهار قرار گذاشتیم.... یک جفت نمره و دو عدد نمره تکی دزدیدند و من گرفتم و با ماشین یشمی سر قرار عباس در میدان شاه آمدم. لحظه‌ای بعد علی هم آمده بود. و بعد حیدر و حسن هم آمدند. ما وسایل را جور کردیم و داخل ماشین گذاشتیم. بنزین، کیسه‌های کلرات که عباس آورده بود، یک پیت نفت بزرگ ولی پر از آب. برزنت را کف صندوق عقب پهن کردیم، زیر آن را نایلون و روی آن را ابر گذاشتیم. لنگ را آماده کردیم. ماشین یشمی خراب شد. باید آن را از منطقه عمل دور کنیم. آن را هل داده و بالاخره در شرق خیابان شهباز1 گذاشتیم. حسن کمر بند تجهیزاتی خود را باز کرده و به من داد. مجید شریف‌واقفی با حیدر قرار داشت و در نتیجه حیدر سر قرار رفت. ما هم در یک کوچه نمره‌های اصلی ماشین را باز کرده و نمره‌های جعلی پشت ماشین گذاشتیم و عازم محل عمل شدیم. قرار شده بود عمل در کوچه ادیب الممالک انجام شود. این کوچه باریک بود و به کوچه پهنی منتهی می‌شد. ما ماشین را در کوچه پهن قرار دادیم به طوری که از کوچه باریک قابل رویت نبود. بعد علی، با ناراحتی آمد که همشیره سر قرارش نیامده است؛ همشیره علامت دهنده به عباس بود که وقتی او علامت می‌داد عباس داخل کوچه می‌شد. چند دقیقه بعد همشیره آمد و رو به روی کوچه باریک در حالی که با چادر بود و روی خود را محکم گرفته بود ایستاد. حدود ده دقیقه گذشت که همشیره رفت و عباس از من خدا حافظی کرده رفت. چند لحظه بعد صدای تیر بلند شد. من که رفتم مجید شریف‌واقفی روی زمین افتاده بود، اسلحه‌اش را از روی کمرش بر داشتیم؛ اسلحه‌اش یک V-65 بود. عباس از جلو یک تیر به صورت او شلیک کرد و حیدر هم یک تیر به پشت سرش شلیک نمود. چند زن هم که آنجا بودند داد و فریاد کردند که حیدر سر آنها داد کشید: «ما پلیس هستیم. کسی که کشته شده خرابکار بوده است». لنگ را روی سرش انداختم و برگشتم و ماشین را روشن کردم. یک دستمالی‌تر کردم، وقتی جسد را حیدر و عباس در داخل صندوق عقب می‌انداختند من خون روی سپر را پاک کردم.

بعد در صندوق عقب را بسته و همگی سوار ماشین شدیم. وارد آب منگول شده بعد وارد شهباز شدیم و بعد وارد خیابان عارف شدیم. نزدیک جاده مسگرآباد در خیبان عارف وحید افراخته از ماشین پیاده شد و من و حسین سیاه کلاه به راه خود ادامه دادیم، محلی واقع در 18 کیلومتری جاده مسگر‌آباد رفتیم2 و در گودالی جسد را انداخته و کلرات بنزین روی آن ریختیم.

جیب‌های آن را تخلیه کردیم. 2 عدد قرص سیانور داشت، مقداری نوشته که آیه قرآن در آن بود و حدود 400 تومان پول.

بعد عباس فندک را آتش زد و و یک مرتبه شعله آتش بلند شد. مقداری بنزین روی دست و پای عباس (حسین سیاه کلاه) ریخته بود در نتیجه شعله از دست و پای او بالا می‌رفت. من به سرعت دویدم و خود را روی او انداخته و آتش را خفه کردم. بعد که بلند شدیم دیدیم آتش به قسمت عقب ماشین گرفته، به سرعت ماشین را جلو زدم بعد عباس سوار ماشین شد و از منطقه دور شدیم. حدود چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که عباس گفت سلاح V-65 که قبلاً متعلق به شریف‌واقفی بوده در جیبم نیست و افتاده. باز برگشتیم و من صلاح را از روی زمین برداشتم و به او دادم. موقعی که من و عباس روی زمین افتاده بودیم و آتش را خاموش می‌کردیم، سلاح از جیب عباس افتاده بود. در هر صورت به سرعت از منطقه دور شدیم و به تهران بازگشتیم.

با حسن (محمد طاهر رحیمی) در کوچه قائن واقع در سه راه ژاله3 قرار داشتیم. به آنجا رفتیم. دیدیم که حسن با یک نفر بلند قد و سبیل دار و موهای بالازده سر قرار آمده است، ماشین را به آنها تحویل دادیم و چهار نفری به خیابان علایی آمدیم. حسن، سوییچ یک آریای آبی رنگ را به ما داد تا من و عباس برویم درمانگاه و دست عباس را معالجه کنیم. من و عباس با آریای آبی رنگ به درمانگاه بیمه‌های اجتماعی رفتیم(واقع در خیابان ژاله4). دست او را پانسمان کردند و و بعد ماشین را در خیابان خاجه نصیرالدین طوسی گذاشتیم (در گاراژی). در ضمن، ما سلاح‌هایمان را تحویل حسن (محمد طاهر رحیمی) دادیم. حسن و رفقش به خانه تیمی حسن رفتند؛ البته رفیقش چشم بسته رفت. در آنجا تمرین می‌کردند. بعد برای عمل ترور مرتضی صمدیه لباف که هشت شب بود، رفتند".

 

 

بعد از شهادت سوزناک مجید؛ خانواده‌ی وی به وسیله ساواک مورد آزار و اذیت فراوان قرار می‌گیرند.

در اسناد ساواک آمده است که بعد از 2 ماه جسد مجید کشف می‌شود و تنها چیزی که از آن جسد باقی مانده بوده است؛ یک جفت کفش، دندان‌های او و اسکلتش که از آنها نیز فیلم برداری شده است. (فیلم در اسناد ساواک موجود بوده است). ساواک جنازه‌ را از آنجا منتقل کرده و هیچ کس نفهمیده است که او را در کجا خاک کرده‌اند.

همچنین در اسناد نیز آمده است لیلا زمردیان «همسر مجید» که خودش خبر فعالیت‌های مجید را به اطلاع سازمان می‌رسانده است؛ بعد از کشته شدن مجید؛ با گروه به مشکل می‌خورد و نام او نیز در لیست افرادی که باید کشته شوند قرار می‌گیرد و به همین دلیل و نیز به حالت وضع بد روحی‌اش که در اثر کشته شدن مجید به او دست داده بوده است؛ تا روزی که در حال گریز از دست ساواک با قرص سیانور خود کشی می‌کند؛ تحت مراقبت بوده است.

"مأموران کمیته مشترک زد خرابکاری در خیابان ری، حوالی میدان شاه به یک زن چادری جوان ظنین شده و چون قصد تعیین هویت وی را داشتند، وی با استفاده از ازدحام جمعیت و ترافیک سنگین مبادرت به فرار می‌کند و به اخطار‌های مأمورین توجهی نمی‌کند و علاوه بر آن تظاهر به داشتن سلاح می‌کند. او در کوچه شترداران از ناحیه لگن خاصره و پا مورد اثابت گلوله قرار می‌گیرد و چون از فرار نا امید می‌شود، با جویدن قرص سمی سیانور خود کشی می‌کند و در راه رسیدن به بیمارستان فوت می‌کند".

 

 

از دست عدو ناله‌ی من از سر درد است

اندیشه هر آن کس کند از مرگ نه مرد است

جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است

مردی اگرت هست کنون و قت نبرد است

 

 

1: خیابان 17 شهریور کنونی

2: امروزه این مکان فضای سبز شده و نزدیکی‌های سه راه افسریه «نزدیک شهرداری منطقه ۱۵» است. جاده مسگرآباد نیز همان خیابان خاوران است.

3: روبروی ایستگاه کنونی متروی بهارستان، خیابان کناری مجلس

4: خیابان مجاهدین فعلی

 

 

 

کارت دانشجویی مجید شریف‌واقفی

 

مرتضی صمدیه لباف

حسین سیاه کلاه

لیلی زمردیان؛ همسر مجید شریف‌واقفی

 

 

پ‌ن 1: خیلی از این مدارک و عکس‌ها را از آقای علیرضا اشتری «برادر بزرگترم» که سالهاست تمام وقتش را بر روی کتاب حرکت دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف  گذاشته است؛ قرض گرفته‌ام.

 

پ‌ن 2: برای جمع کردن این مطالب حدود 1 هفته وقت گذاشتم و 5 کتاب هم خریدم. تقریباً حدود 20 هزار تومان هزینه.

شاید ادای‌دینی باشد به آقا مجید شریف‌واقفی و لی‌لی خانم زمردیان.

 

پ‌ن3: دانسته‌هایم در مورد شهید مجید شریف‌واقفی خیلی کم است. اگر مطلبی بیشتر از اینها‌ داشتید و یا می‌دانستید، ممنون می‌شوم کمک کنید.

 

پ‌ن 4: لطفاً اگر خواستید از این پست چیزی کپی کنید، ذکر منبع فراموش نشود.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

دعوت شدن.

 

 

طعم گس من رو به بازی دعوت کرده بود.

منم بازی کردم.

موضوع بازی از آن قرار است که چه چیزهایی شما و زمین را آزار می‌ده؟

 

من هرچه فکر کردم و دیدم که من رو هیچ چیزی آزار نمیده. اما زمین رو نمی‌دونم. من نمیتونم از قول اون صحبت کنم.

 

 

 

پ‌ن 1: سلامتی آن مرد نیکی که درخت توت این خانه‌ی استیجاری کتاب نیوز را کاشت و اینچنین به ما هروز نیم تا یک کیلو توت تازه داد؛ صلوات

 

 

پ‌ن 2: چند روز پیش؛ 8 اردیبهشت؛ نشتی در دانشگاه علامه بود با عنوان «پدیدار شناسی روح هگل بعد از 200»؛ یاد استاد رامین جهانبگلو افتادم که چند سالی است که در زندان است و قبل از آن که برانداز و جاسوس معرفی شود، من کلاس‌های هگل شناسی‌اش در خانه هنرمندان می‌رفتم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

6120

 

 

SMSهایی که درون گوشیم بود از 5320 گذشته بود«از سوم دی تا به حال».

 

تصمیم گرفتم مقداری خانه تکانی‌اش کنم.

 

انگار یک دنیا خاطره را داشتم Delete می‌کردم.

 

یکی گفته بود می‌شه بسه، باز همون گفته بود از مزاحمت خوشت می‌آید. یکی هم گفته بود چه‌طوری جوجو. چند روز بعدشم گفته بود حالم رو بهم زدی.

یکی هم گفته بود .............................، یکی دیگه هم فرموده بود ...............

 

اول آنهایی را که نمی‌خواهی Mark می‌کنی، بعد هم Delete. کمی هم یاد گذشته را چاشنی‌اش.

 

 

 

پ‌ن 1: سرپرست بخش آي سی يو بيمارستان آتيه گفت: دردهاي «رضا ايرانمنش» به حدي زياد است كه ما براي تسكين، او را در حالت كما قرار می‌دهيم.

            لینک خبر

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |