تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari
 

عید پسح

عید پسح مبارک

 

 

پ‌ن 1: پسح، بیانگر مفهوم مقدس و الهی آزادی است. یعنی آزاد شدن از آرزوهای پوچ، تباهی پذیر دنیا و تلاش برای اجرای خواسته‌های خالق جهان.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه زندگانی من است

 

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته‌ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته‌ام

 

گفتی غزل بگو، غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد، خیال مرد

 

گفتم نرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می‌نشانیم

 

گفتی زمین مجال رسیدن نمی‌دهد

به چشم باز فرصت دیدن نمی‌دهد

 

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است

 

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

آخر کدام احمق از این عشق راضی است

 

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودنست

 

حالا به حرف‌های غریبت رسیده‌ام

فهمیده‌ام که خوب تو را بد شنیده‌ام

 

حق با تو بود از غم غربت شکسته‌ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته‌ام

 

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا افق

 

من را به اقتضای نبودن کشانده‌اند

روح مرا به مسند پوچی کشانده‌اند

 

تا این برادران ریا کار زنده‌اند

تا این گرگ صفتان جفا کار زنده‌اند

 

یعقوب درد می‌کشد و کور می‌شود

یوسف همیشه وصله ناجور می‌شود

 

اینها نقاب شیر به کفتار می‌زنند

منصور را هر آینه بر دار می‌زنند

 

اینجا کسی برای کسی کس نمی‌شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی‌شود

 

جایی که سهم من به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

 

ما می‌رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می‌رویم هر که بماند مخیر است

 

ما می‌رویم گرچه از الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان جای خنجر است

 

دلخوش نمی‌کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما که مسلمان ابوذر است

 

ما می‌رویم قصه‌مان نامشخص است

هر جا رویم از این شهر بهتر است

 

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده‌ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

 

ما می‌رویم نشستن با درد فاتحست

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعست

 

دیریست رفتن ‌امیران قافله

ما مانده‌ایم قافل و پیران قافله

 

اینجا دگر چه باب پای لنگ من نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

 

بر درب آفتاب پی باج می‌دهیم

ما هم بدون بال به معراج می‌رویم

 

  

پ‌ن 1: دلتنگی‌های آدمی‌را، باد ترانه‌ای می‌خواند

رویاهای‌ش را آسمان پر ستاره نادیده می‌گیرد

و هر دانه‌ی برفی به اشکی ناریخته می‌ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

 

 

پ‌ن 2: نا تمام است درخت.

زير برف است تمنای شنا كردن كاغذ در باد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

درد فرهنگ

 

قسمت‌هایی از مصاحبه محمدرضا حدادی

 

۱)

آقای رئیس جمهور در عرض این دو سال و نیم درباره‌ی گران شدن پیاز، گوجه و حتی مسائل سطحی‌تر از آن به صورت مستقیم با مردم صحبت کردند. اما هیچ‌گاه درباره‌ی "بحران" فرهنگ یا "بحران" کتاب حرفی نزدند. «الناس علی دین ملوکهم» اگر برای مسئولین یک حکومت فرهنگ دارای ارزش و جایگاه مناسبی نباشد، طبیعتاً برای مردم آن حکومت هم این مقوله بی‌اهمیت خواهد بود...

 

۲)

ایرانی به کتاب نخریدن و کتاب نخواندن مشهور است. اما زمانی می‌توان مردم را در این جریان مقصر دانست که دولت در اینجا مسئولیتی نداشته باشد. نه صدا و سیما دولتی باشد و نه وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات. با این شرایط می‌توان گفت همه چیز در دست مردم است و دولت هیچ وظیفه‌ای ندارد. اما فقط در سالهای بعد از مطرح شدن بحث تهاجم فرهنگی، هر سال بین 18-10 میلیارد تومان بودجه مختص مبارزه و مقابله با تهاجم فرهنگی، تصویب و هزینه شده است. وزارت فرهنگ فقط در سال گذشته نزدیک به 270 میلیارد تومان برای ساماندهی حوزه فرهنگ بودجه داشته است. سازمان تبلیغات اسلامی بین 20-17 میلیارد تومان بودجه اخذ کرده است.

 

۳)

طبق گزارش خانه‌ی کتاب در حال حاضر نزدیک به سه هزار ناشر فعال داریم. از سویی به محض اینکه انتشاراتی ثبت شود، می‌توان وام گرفت. وام دفتر کار، وام کلی برای انتشار کتاب و... آیا ما این همه ناشر شایسته و توانمند برای تولید کتاب خوب داریم؟ آیا همه باید به طور یکسان حمایت شوند. آیا باید از ناشری که مجموعه شعر دختر یا پسر 15 ساله‌ای که پدرش متمول است را چاپ کرده همانطور حمایت کرد که مثلاً از ناشر کتاب "داستان سیستان" و یا ناشری که خیلی از کتابهایی که از 100 سال پیش، در حال تجدید چاپ هستند، چاپ می‌کند؟!

اگر حمایت حمایت معقولی نباشد نتیجه همین می‌شود که می‌بینید. کسانی که به جای نگاه فرهنگی، نگاه تجاری دارند به این سمت هجوم می‌آورند و به اسم چاپ کتاب از این حمایتها استفاده می‌کنند. اما چیزی که به جامعه تحویل می‌دهند اصلاً قابل دفاع نیست.

 

۴)

متاسفانه ما افتخار می‌کنیم در کشوری که جمعییت آن 70 ملیون است 50 هزار عنوان کتاب چاپ کرده‌ایم. از این 50 هزار عنوان تیراژ هیچ عنوانی غیر از «حسنی نگو یک دسته گل» (بر اساس آمار خانه کتاب) بالای 100 هزار تا نرسیده است. اما در کشوری مثل ایالات متحده با چاپ حدود 30 هزار عنوان کتاب در سال و جمعیتی حدود 300 میلیون نفر، فقط چاپ «هری پاتر» به 2.5 میلیون نسخه رسیده است. حالا کدام افتخار دارد؟ آن را می‌توان نتیجه‌ی عمل حکومت، ناشر، نوسنده یا تولید بازار فرهنگ دانست یا این کتابها را؟ فکر می‌کنید در آمریکا تعداد ناشرین حرفه‌ای سهیم در بازار 3 هزار نفر است؟ سیستم آنجا بر عکس است. به جای اینکه قیف وارونه‌ای برای اعطای مجوز نشر بگذارند و بعد ناشر را به امان خدا رها کنند، بر عکس عمل می‌کنند. مجوز آزاد است اما برای برای حمایت برنامه‌ریزی دارند. به طور مثال می‌توانید سیستم خرید کتاب را برای کتابخانه‌های عمومی آمریکا و اینجا مقایسه کنید. نزدیک به 105 هزار کتابخانه‌ی عمومی در آمریکا وجود دارد. اگر آنها برای هر کتابخانه یک نسخه از کتابی را بخرند، می‌شود 105 هزار نسخه. یعنی زندگی ناشر و نویسنده با همین خرید متحول می‌شود. اینجا هم نزدیک به 20 میلیارد کتاب برای کتابخانه‌ها خریداری می‌کنند، حالا اینکه کتابها به چه شکل انتخاب می‌شوند بحثی سیاسی است؛ اما کدام نتیجه بخش است؟

 

۵)

زمان شروع فعالیت کتاب دانشجویی، زمان دولت آقای خاتمی بود. ما اصلا از آن دولت توقع کمک نداشتیم. اما از این دولت به واسطه‌ی شعارها و نزدیکی آدمها توقع حمایت داشتیم. اما سقف انتقادپذیری دوستان ما در ارشاد خیلی پایین است و بر اساس همین انتقادها برای افراد خط‌کشی صورت می‌گیرد. اگر ما با بعضی‌ها همکاری می‌کردیم به ما "کمک میلیاردی" هم می‌کردند؛ اما روحیه‌ی استقلال را بیشتر پسندیدیم.

 

 

 

   پ‌ن ۱: می‌توانید متن مصاحبه‌ را در اینجا بخوانید.

 

 

 

  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

13 فروردین ماه 1387

 

فردا دوباره 14 فروردين است. بايد صبح زود از خواب بيدار شوم. کلی کار دارم. کلی کار الکی. فردا دوباره اولين روز کاری سال جديد است.

با نگاه به پارسال می‌توانم بگويم که با تمام سختی‌هايش خوب بود. خوب خوب. البته اگر سختی‌ها را خوبی بگيريم.

یک سال گذشت و من يک سال بزرگتر شدم. يا اگر بخواهم بهتر نگاه کنم بايد بگويم که يک سال به مرگ نزديک‌تر شده‌ام.

86 با تمام خوبی‌ها و بدی‌هايش تمام شد. خوبی و بدی‌هايی که هيچ وقت باز نمی‌گردد. يک سال گذشت و گذشت تمام زيبايی که زير آن درخت مهربان پارک هنرمندان می‌نشستيم يا در کافی شاپ‌ش چيزی می‌خورديم. آن همه زيبايی قدم زدن کنار زاينده رود بين سی سه پل تا پل خواجو. همه‌ی ميدان نقش جهان گشتن‌هايش. همه‌ی روی پله‌های پل خواجو نشستن‌ها و به فحش کشيدن‌های تمام هستی. تمام SMS بازی‌هايش، چت کردن‌هايش، وبلاگ نويسی‌هايش و خاطرات بد پراید سواری‌هايش در کنار پارک لاله. خاطرات خوب باز کردن چتر من روی بچه های کتاب نيوز و کتاب پرت کردن‌هایش؛ خاطرات وانت دادن‌ها و پژو گرفتن‌هايش و جر و بحث کردن‌های با علی و امير. به قول مامان از سن‌مان هم خجالت نکشيدن. 

این روزها ديگر فقط خاطرات آن لحظات است که مانده است.

 

يک سال گذشت و امشب دوباره به ياد تمام خاطرات خوب و بدش افتاده ام.

 

ديگر از الهام خانوم اسرافيلی؛ این خواهر مهربان؛ هيچ خبری ندارم. و فقط می‌دانم که با مهربان همسر نازنين‌اش آقا هادی دارد لحظات زيبا را پشت سر می‌گذارد. خواهری که وقتی با خبر شدم با آقا هادی ازدواج کرده؛ روزها خوش حال بودم.

این روز ها ديگر از آقا هادی چاروقلو خبری ندارم. فقط جسته و گريخته می‌دانم که دارد در قم درس می‌خواند و قرآن حفظ می‌کند. چند وقتی است که از مريم غفاری خبر ندارم، از مهدی کبيربيک بی‌خبرم و يک ماهی می‌شود که با ... صحبت نکرده‌ام. اما می‌دانم آنيا خانوم صمدی دارد برای آزمون دکترای‌ش خودش را آماده می‌کند و می‌دانم که سمیرا ب از همين الان دارد برای فوق درس می‌خواند و می‌دانم که ......... از دست طلبکارهایش، خودش را در خانه‌ی مادر بزرگش مخفی کرده است.

این روز ها ديگر از آن شيطان شهرک غربی هيچ خبری ندارم و البته خوش حالم که خبری ندارم. شايد اگر دعاهای خير مامان پشت سرم نبود تمام پاکيم را تقديم آن ........ می‌کردم. فقط این روز ها می‌توانم بگويم که هيچ وقت از سرش نمی‌گذرم. هيچ وقت هم نفهميدم که عکس‌ش را در لباس احرام باور کنم يا .........اش را. يادش بخير.

 

این روزها اکثر وقتم با پيمان است. کارهای شرکت ثبت نشده و کوه رفتن‌های هفتگی که این روزها به روزانه تبديل شده است. دنبال گرفتن کار از مشتری و نویدان رفتن. یک روز گمرک غرب و یک روز هم ............

دوست خوبی است این پیمان برای من.

 

يک سال گذشت. همه‌ی خوبی‌ها و همه‌ی بدی‌هايش. يک سال گذشت و نه ديگر نشریه ديوان می‌روم و نه از بچه‌هايش خبر دارم. يک سال گذشت و من 365 رز به مرگ نزديک‌تر شدم و نامه‌ی اعمالم را سياه تر از سال گذشته همين موقع می‌بينم. هنوز شب ها که می‌خوابم از خودم حالم به هم می‌خورد.

 

امشب هم اصلاً معلوم نيست که چه بلايی بر سرم آمده. هرچه به ذهنم می‌رسد، دارم اینجا می‌نويسم. اصلاً اینگار نه انگار که روزی چندين نفر از آشنا گرفته تا کسانی که اصلاً نمی‌شناسم‌شان، از فاميل گرفته تا صد پشت غريبه می‌آيند و این ها را می‌خوانند.

شاید اصلا این یکی از خوبی‌های وبلاگ همین باشد.

انگار اصلاً این وبلاگ شده است آن جايی که بتوانم بيايم و هرچی دلم می‌خواهد را بنويسم. بدون آن که برايم مهم باشد ديگران در موردش چه می‌گويند.

با امروز دقيقاً می‌شود 2 ماه که بر سر خاک حميد نرفتم و به اندازه ی 2 سال حرف در دلم برايش جمع کرده ام.

 

نمی‌دانم چرا، اما وقتی اینها را می‌نويسم احساس سبکی می‌کنم.

 

خدايا تو را به تمام زيبايی هايت سوگند؛ تو خود شاهدی که من هيچ وقت نخواستم به کسی آسيبی برسانم، نخواستم به کسی تهمتی زده باشم، نا سزای بگويم و يا دلش را بشکنم. خدايا تو خودت از همه بهتر می‌دانی که اگر هم انجام داده‌ام از روی عمد نبوده است.

خدايا تو را به تمام قشنگی‌هايت اگر ديده‌ای که این کارها را انجام داده‌ام؛ تو خود بر دل آن کسی که دلش از من شکسته بينداز تا مرا ببخشايد.

 

فردا باز دوباره 14/1/1387 است، بايد بروم کتاب نيوز. بايد زود بخوابم.

 

 

 

 

 

سه شنبه   

 13فروردین 1387

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

الآن ساعت 5:21 صبح است. بی‌خوابی بدی به کله‌ام زده است. از ساعت 3 هم کتاب نقشبندان را شروع کردم که 5 دقیقه پیش تمام شد.

ساعت 6 هم تجریش با پیمان قرار دارم. این دومین کوه امسال است.

کلکچال واقعاً این روزها زیبا شده و البته خلوت.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

چند وقتی است که واژه‌ی رسوب در مباحث گمرکی وارد شده است. ما هم که ادعایمان ........... را پاره می‌کند کلی در موردش نظریه پردازی کرده و برای‌ش راه حل پیشنهاد می‌کنیم. البته این راه حل‌ها هم فقط به درد میز و نیمکت‌ها می‌خورد.

حالا چرا این مباحث را اینجا آوردم دلیل‌ش این است که چندوقتی بود که کتاب‌هایم روی میز ورودی و در همان جلوی در اتاقم رسوب پیدا کرده بود.

این رسوب هم داشت یواش یواش در درونم رخنه می‌کرد. البته هر جور بود به زور مشکل این رسوب را حل کردم.

حالا هم درون خانه دارم کتاب نخوانده ورق می‌زنم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |