تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

بعد از ظهری مامان را دنبال خودم راه انداختم که برویم کت و شلوار بخریم. بعد از گشتن تمام خیابان ولیعصر، جمهوری، سمیه و باب همایون؛ به این نتیجه رسیدم که باید قید لباس خوب خریدن را بزنم. مامان هم تجربه‌ی چهل و چهار یا پنج ساله‌خیاطی کردنش را در اختیارم گذاشت. اما اصلاً چیز خوب یا به قول مامان سنگین و مجلسی پیدا نکردیم.

آخر سر هم کلی پول الکی دادیم تا یک آشغال به اسم کت و شلوار بخریم.

آخر شب وقتی شبکه‌های اروپایی و آمریکایی را می‌دیدم، کاملاً به این نتیجه رسیدم که در مد هم هنوز جهان سومی‌هستیم.

 

کاش واقعاً در مد از غربی‌ها پیروی می‌کردیم.

 

چه کسانی مد را تعیین می‌کنند؟

 

 

 

بهار بهار يه مهمون قديمی

يه آشنای ساده و صميمی

يه آشنا كه مثل قصه‌ها بود

خواب و خيال ِهمه بچه‌ها بود

يادش بخير بچگيا چه خوب بود

حيف كه هنوز صُب نشده غروب بود

آخ كه چه زود قلكِ عيديامون

وقتی شكست باهاش شكست دلامون

 

بهار اومد اما با دست خالی

با يه بغل شكوفه‌ی خيالی

بهار بهار گلخونه‌های بی‌گُل

خاطره‌های مونده اونورِ پل

بهار بهار يه غصه‌ی هميشه

منظره‌های مات ِپشت ِشيشه

بهار بهار حرفی برای گفتن

تو فصلِ بی‌حوصلگی شكفتن

 

 

 

پ‌ن 1: کارنامه می‌خواندم که بستند. هفت می‌خواندم که بستید.

خوب بگویید که آن گونه فکر کنیم که شما می‌خواهید. آزادی اندیشه با ................

 

پ‌ن 2: خانم مهتریان مطلب خوبی نوشته است. دیدم بی انصافی است که خواندن‌ش را پیشنهاد نکنم. 

 

پ‌ن 3: شنیدم مکرمه؛ که محکوم به سنگسار بود؛ با عفو آقای خامنه‌ای آزاد شد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

بیا ز سنگ بپرسیم

درون آینه‌ها درپی چه می‌گردی؟

 

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می‌داند؟

 

بیا ز سنگ بپرسیم

ز آنکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی‌داند

 

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن

نگاه‌ها همه سنگ است و قلب‌ها همه سنگ

چه سنگبارانی!

 

گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری؟

خانه خدا سنگ است

 

به قصه‌های غریبانه‌ام ببخشایید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور

 

دلی که می‌شود از غصه تنگ می‌ترکد

چه جای دل که درین خانه سنگ می‌ترکد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ می‌ترکد

 

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم ازین همه سنگ و درنگ می‌ترکد

 

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می‌داند

از آن که عاقبت کار جام با سنگ است

 

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی‌گمان همه در زیر سنگ می‌پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می‌ماند؟

 

درون آینه‌ها در پی چه می‌گردی؟

 

 

 

 

پ‌ن 1: این فامیل پیمان اینا کاندید شده.

پیمان گفت لینکش کن، من هم گفتم سمعاً و طاعتا.

"پیمان هستش دیگه. وگرنه من که از این کارها نمی‌کنم".

 

 

پ‌ن 2: کتاب نیوز کارت پستال‌های قشنگی چاپ کرده. ازش کادو بگیرید.

"ما که اونجا کارگر هم نیستیم".

 

 

پ‌ن 3: حسن گلاب، شخصیت سریالی بود با نام حلقه سبز به کارگردانی آقای حاتمی‌کیا. این سریال برایم زیبایی‌های فراوانی به همراه داشت.

من اصلاً تلویزیون نمی‌بینم. اما این سریال را کامل دیدم.

 

 

پ‌ن 4: این آهنگ که این گوشه گذاشته‌‌ام؛ آهنگ سر اومد زمستون؛ از آن آهنگ‌هایی است که وقتی بچه بودم علی رضا «بابای مریم و فاطمه» من را که کوه می‌برد، برایم می‌خواند.

این روزها شاید وقت به کوه بردنم را نداشته باشد، ولی چیزهای بهتری یادم می‌دهد.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

         من دلم برا حسن گلاب تنگ شده.

پ‌ن 1: شخصیت‌ فیلم را می‌گویم. نه خود فیلم را.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

  

ساعت 9 از خواب بیدار شدم. حال دوش گرفتن نداشتم. همان‌طور به حالت کل‌کثیف، فقط صورتم را شستم و از خانه زدم بیرون. ساعت 10 با دکتر حسین دوست کلاس داشتم. بدلیل ترافیک بودن تمام راه حدودهای ساعت 10:30 رسیدم دانشکده. بیحالی و خستگی و دیر رسدن هر سه با هم ‌توانست دلیلی خوبی برای کلاس نرفتن باشد. در حیاط دانشکده نشستم و روزنامه خواندم و چایی خوردم. یک زنگ هم به هادی چاروقلو زدم تا تولدش را تبریک بگویم. بعد از هادی هم به دوست دیگری زنگ زدم تا تولد او را هم تبریک بگویم. دوست در سلف دانشگاهشان داشت نهار جوجه کباب می‌خورد. کمی با او صحبت کردم و ساعت 12 رفتم سر کلاس اصول حسابداری. سر کلاس اصول هم کادوی تولد پیمان را به او دادم.

هفتم اسفند روز خوبی است برایم. سه تا از بهترین دوستانم در آن روز به دنیا آمده‌اند. البته پول خرید سه تا کادو که در حد خوبی و محبت این دوستان باشد هم می‌تواند مبلغ ش زیاد باشد.

تا ساعت 3:20 سر کلاس اصول حسابداری بودم. از آن کلاس هم مستقیم به کلاس بیمه‌ی دکتر عیارحسین رفتم.

3شنبه‌ها روزهای خیلی سختی است. از 10 صبح تا 8:30 شب سر کلاس هستم. همه‌اش هم پشت سر هم است. تازه سختی‌اش و قتی بیشتر می‌شود که شب قبل‌ش را دیر خوابیده باشم و صبح‌ش را هم حمام نرفته باشم و بی‌حوصله باشم.

کلاس خسته کننده و البته مفید اصول بیمه را با خواندن زبان در سر کلاس‌ش می‌شود زود به پایان رساند «یک کتاب داستان کوچک انگلیسی را سر کلاس‌ش تمام کردم».

بعد از تحمل همه‌ی سختی‌های کلاس بیمه وارد کلاس بی‌روح‌تر بودجه شدم. بودجه درس راحتی است. فقط نمی‌دانم که چرا ترم قبل با 9 افتادم. استادش هم استاد خوبی است. سر کلاس کمی هم در باره‌ی اصل 44 صحبت کردیم. حسن صیاد هم که این روزها داره ترم آخر فوق لیسانس رشته‌ی حقوق اقتصادی دانشگاه شهید بهشتی را تمام می‌کند و تز فوق لیسانس‌ش را بر روی بودجه نویسی گذاشته است، دو جلسه‌ای است که دارد سر کلاس‌های ما می‌نشیند.

کلاس که تمام شد، سریع آمدم خانه. از شهدا را هم پیاده آمدم. زیر نم‌نم باران کمی پیاده روی می‌تواند ذهنم را برای فکر کردن باز کند.

خانه که رسیدم نفهمیدم که چگونه بروم زیر دوش. بعد هم که شام و کمی‌ درد و دل با مامان. کمی زبان خواندم و آخر شب هم تلفن.

 

 

 پ‌ن 1: فکر کنم خستگی را همه جور می‌شود در کرد.

 

پ‌ن 2: دیشب SMS زدم به س.ب که بگویم چرا کلاس مالیه بین‌الملل دکتر خالصی نیامدی و غیبت خوردی. گفت با بچه‌های دانشکده داریم می‌رویم جنوب. دلم گرفت.

دلم کمی جنوب خواست.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |