بعد از ظهری مامان را دنبال خودم راه انداختم که برویم کت و شلوار بخریم. بعد از گشتن تمام خیابان ولیعصر، جمهوری، سمیه و باب همایون؛ به این نتیجه رسیدم که باید قید لباس خوب خریدن را بزنم. مامان هم تجربهی چهل و چهار یا پنج سالهخیاطی کردنش را در اختیارم گذاشت. اما اصلاً چیز خوب یا به قول مامان سنگین و مجلسی پیدا نکردیم.
آخر سر هم کلی پول الکی دادیم تا یک آشغال به اسم کت و شلوار بخریم.
آخر شب وقتی شبکههای اروپایی و آمریکایی را میدیدم، کاملاً به این نتیجه رسیدم که در مد هم هنوز جهان سومیهستیم.
کاش واقعاً در مد از غربیها پیروی میکردیم.
چه کسانی مد را تعیین میکنند؟
بهار بهار يه مهمون قديمی
يه آشنای ساده و صميمی
يه آشنا كه مثل قصهها بود
خواب و خيال ِهمه بچهها بود
يادش بخير بچگيا چه خوب بود
حيف كه هنوز صُب نشده غروب بود
آخ كه چه زود قلكِ عيديامون
وقتی شكست باهاش شكست دلامون
بهار اومد اما با دست خالی
با يه بغل شكوفهی خيالی
بهار بهار گلخونههای بیگُل
خاطرههای مونده اونورِ پل
بهار بهار يه غصهی هميشه
منظرههای مات ِپشت ِشيشه
بهار بهار حرفی برای گفتن
تو فصلِ بیحوصلگی شكفتن
پن 1: کارنامه میخواندم که بستند. هفت میخواندم که بستید.
خوب بگویید که آن گونه فکر کنیم که شما میخواهید. آزادی اندیشه با ................
پن 2: خانم مهتریان مطلب خوبی نوشته است. دیدم بی انصافی است که خواندنش را پیشنهاد نکنم.
پن 3: شنیدم مکرمه؛ که محکوم به سنگسار بود؛ با عفو آقای خامنهای آزاد شد.
