تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

 

همیشه وقتی 25 دی ماه می‌شه، خونه حال و هواش یک جورهای دیگه می‌شه.

مامان دیگه اون آدم قدیمی و همیشه‌گی نیست. انگار یک چیزی گم کرده. یک‌هو می‌یام خونه می‌بینم که پیر زن تو کوچه خورده زمین. یا وقتی داره غذا درست می‌کنه، همه‌ی دست‌ش رو سوزونده. یک وقت هم می‌بینی که خودش رو زده به خواب وداره یواشکی زیر پتو گریه می‌کنه. کنار جانمازش ساعت‌ها می‌شینه و با خودش حرف می‌زنه یا می‌بینی به عکس حمید زل زده و داره از گوشه‌ی چشم‌ش اشک ‌می‌یاد.

بابا هم مثل مرغ سرکنده می‌شه. بنده خدا بعد از سکته؛ حرف که نمی‌تونه بزنه. فقط می‌تونه بگه ای‌ خدا. این ای خداها رو هم آن چنان سوزناک می‌گه که می‌خوای زمین رو گاز بگیری. امیر و علی و من هم که تکلیفمون معلومه. اون‌ها داغون، من هم انگار یک چیزی رو یک‌جا گم کرده‌ام. برا آروم شدنم هم خودم رو با هزار چیز سرگرم می‌کنم.

انگار همین دیروز بود. 25 دی 1365.

دقیقاً همه‌ی تصویرهایش مانند یک فیلم و یا چیزی که انگار یک ساعت پیش دیده باشم، جلوی چشمم هست. انگار همین دیروز بود. درست اون موقع «25 دی 1365» که حمید رفت.

حمید با یک ساک روی کول‌ از آن طرف کوچه رفت و من و مامان پشت‌ش آب ریختیم تا برگردد«آن موقع‌ها سه سال و نیم داشتم»؛ مامان هنوز آن ساک را با تمام محتویات‌ش بدون حتی دست زدن به چیزی قایم کرده؛ حمید رفت پادگان مقداد تا با بقیه‌ی بچه‌های گردان کمیل اعزام شوند به خط. بعد هم خبر رسد که کنار کانال ماهی هستند. شانزده روز بعد «12 بهمن» هم در یک تابوت با پرچم سه رنگ برگشت. مامان هنوز می‌گوید که حمید 16 سال بیشتر نداشت.

حمید برایم مثل یک بابا بود. یک بابای مهربون. یادش بخیر، قول داد که بر می‌گردم و برایت کاکائو و تی‌تاب می‌خرم. . اما رفت و دیگر نیامد. هنوز یادم هست که من را سوار موتور گازی خودش می‌کرد و تمام پول‌های جیب‌ش را برایم خوردنی می‌خرید. هنوز اسباب بازی‌هایی را که برایم خریده بود، ته کمدم قایم کرده‌ام. هنوز توپ‌ ماهی‌گره رو باد می‌کنم و باهاش یاد تمام خوشی‌ها و بازی‌هایم با حمید می‌افتم.

 

پ‌ن 1: این روز‌ها حتی سایه‌ام هم از من فرار می‌كند!

این روزها هوا سرد است.

 

پ‌ن 2: از بخت یاری ماست شاید ..........................

 

پ‌ن 3: امروز با یک وکیل مهاجرت کانادا ساعت‌ها گفتگو و مشاوره کردیم. آخرش هم دیدیم که بهشت رفتن آسان‌تر از کانادا رفتن هست. خدا قسمت کنه.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 آینه

 

v     چه خبر از زندگی؟

Ø    خبر خاصی نیست، شکر خدا. با خودم قرار گذاشته‌ام تا اطلاع ثانوی همین‌جوری بمونم. تغییر هم جایز نیست.

v     چه طوری می‌تون‌ی؟

Ø     با حسرت. روبروی آینه وای‌می‌ستم و خودم رو دنبال می‌‌کنم؛ با یاد خاطره‌ها، یاد خنده‌ها، یاد گریه‌ها، خلاصه با یاد همه‌ چی بعدشم می‌خندم؛ از گوشه‌ی لب تا نیمه‌راه بناگوش.

v      سخت‌ت نیست؟

Ø       نمی‌دونم.

v      تا کی؟

 Ø       نمی‌دونم.

 

         پ‌ن 1:...............

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

جشن می‌گیریم

وقتی که همه‌ی کارهایت از صبح انجام نشده، وقتی هرچه زدی به در بسته خوردی، وقتی اعصابت از همه جا خورد است، می‌مانی که چه بکنی، تنها یک نهار مجلل می‌تواند همه‌ی خستگیت را در بیاورد.

وقتی غذا را می‌آورند، پیمان می‌خواهد با قاشق و چنگالش به دیس کباب حمله کند «عکس: آن دو دست که قاشق و چنگال درونش است، دستان آماده به رزم پیمان است».

کنار ناهار هم می‌شود ساعت‌ها درد و دل کرد و پیمان مثل سنگ صبور حرف‌هایم را گوش می‌کند و راهناییم کند.

طنین سخن‌های درشت را کم می‌کند برایم.

 

وقتی از درب رستوران خارج می‌شوی انگار همه‌ی خستگی از تنت خارج شده.

 

 

پ‌ن 1: افسوس که در پایان هر داستان است که رازها

برملا می‌شوند...

و تو می‌توانی تصمیم بگیری که راه آمده ارزش آمدن را داشت.

یا نه.

 

 

پ‌ن 2: اینها نقاب شیر به کفتار می‌زنند

منصور را هر آینه بر دار می‌زنند

 

اینجا کسی برای کسی کس نمی‌شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی‌شود

 

جایی که سهم من به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

 

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده‌ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

 

.

.

.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 کریسمس

 

 

اسماعیل به قربانگاه می‌رود.

مسیح متولد می‌شود.

ننه سرما می‌آید.

 

چند تا چیز خوب، بعد از یک عالمه سختی.

 

 

 

پ‌ن 1: دوستان مسیحیم؛ امیدوارم بابانوئل برایتان بهترین کادو را بیاورد.

 

پ‌ن 2: به طنین گل سرخ پشت پرچین سخن‌های درشت

 

پ‌ن 3: من روی زمینم. قاطی میلیاردها آدم دیگر. می‌ترسم گم شوم میانشان. روی ‌ماه‌تان را می‌بوسم اگر این روزها مرا بیشتر ببینید خدا جان.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |