24/9/82
صبح ساعت 6:20 امیر از خواب بیدارم کرد و کلی چرت و پرت هم گفت که من نفهمیدم «موفق باشی و ......» بعد لباس پوشیدم و ساکم را برداشتم، بدون آن که با کسی حرفی بزنم از خانه زدم بیرون. آمدم لشکر 27. از سرما داشتم میمردم. فکر میکنم حدود 500 نفری میشدیم. ساعت 8:30 رفتیم داخل. تقریباً ورودمان مانند گوسفند بود. اسمها را خواندند و سوار اتوبوسمان کردند. من سوار یک مینیبوس شدم و راه افتادیم به طرف جایی که نمیدانستیم اسمش چیست یا اصلاً کجا است. بعداً فهمیدیم که جلیل آباد ورامین است. در مینیبوس به کنار شیشه بودم و دلم به حال خودم میسوخت همه چیز مثل یک فیلم جلوی چشمهایم میگذشت. حماقتم باعث قبول نشدنم شد. حالا هم که اینجام. کنار پنجره ماشین بودم. دم درب همه را گشتند. خیلی هم بد گشتند. فیلم هم میگرفتند. البته نه از قسمت هایی که به ما توهین میکردند. در داخل میدان صبح گاه همه را از هم جدا کردند. مانند یک نظام طبقاتی. پیش دانشگاهی، دیپلم، ...... بعد هم آوردنمان آسایشگاه ما شدیم گروهان4.
بزور رفتیم برای نهار. انگار همه دارند از غصه میمیرند. بعد از نهار هم نماز بود. بعد از نماز و نهار یک سرباز دژبان که مسئول ما بود در جلوی آسایشگاه تا توانست به ما توهین کرد. برخوردش با ما مانند یک حشره بود. بعد هم به ما 3 تا پتو دادند و یک متکا. تخت هایمان را هم مشخص کردند. تخت من پایین بود. پتوها آنقدر کثیف بود که دلم نمیآمد رویشان بخوابم. غروب دباره رفتیم نماز. برایمان نوار نوحه گذاشته بودند. انگار لذت می برند که دل بچه ها رو بسوزانند. شام خوردیم و آمدیم آسایشگاه. ساعت 9 خاموشی است و الآن ساعت 8:45 است. امشب برایم از ساعت 3 تا 4 پست گذاشتند.
پایان
24/9/86
صبح با صدای زنگ ساعت موبایل از خواب بیدار شدم. ساعت 8:30 بود. داشتم آماده میشدم که بروم منزل آقا مهدی نوری معلم زبانم. هفتهای 3 تا 5 جلسه میروم. گذاشته است پشتش تا آخر امسال من را در امتحان IELTS قبول کند. داشتم راه میافتادم که sms زد که سوگل «دخترش» حالش بد است. دارد میبردش دکتر. من هم دیگر نرفتم. کمی با مامان صحبت کردم. رفتم خریدهای خانه را انجام دادم و بعد هم راه افتادم سمت دانشگاه. در اتوبوس به چند نفری sms زدم که «یادش به خیر؛ چهار سال پیش این موقع رفتم خدمت». علی رضا جواب داد که امشب شام آش بده، سیدهادی میراسدی جواب داد که: یادش بخیر، من هنوز نرفتهام. لیلی محمدی گفت: آخی. با مریم غفاری کمی با sms حال و احوال کردیم.
هادی چاروقلو زنگ زد که من دانشگاه هستم و بیا هم رو ببینیم. خیلی وقت بود که ندیده بودمش. رفته قم و دارد آنجا درس میخواند. بعد از کلی خیابان گردی و قیمت گرفتن لباسهای خیابان ولی عصر از هم خداحافظی کردیم. برای یکی از دوستانم دو کتاب خردیم. یکی از آنها -من دانای کل هستم- آقای مستور بود.
آمدم دانشگاه و با پیمان برای فروش سیمان ها صحبت کردیم. یک زنگ هم به آقا سلمان زرکوب زدم و قرار شد آنالیز سیمانها را برایش فکس کنم. «12000 تن سیمان داریم، از قرار هر تن 80 $، مشتری ندارید؟»
باز هم مثل هفته قبل کلاس دکتر نقدی و دکتر طوسی را نرفتم. با پرهام قرار داشتم. رفتم سر خیابان 16 آذر دنبالش. با ماشین بود. رفتیم پارک سعادت آباد و حدود 2 ساعت در مقابل پارک صحبت کردیم. یک Hiss هم خوردیم. پیمان sms زد که بچهها از دستت به خاطر جزوه استاد طوسی شاکی هستند. جوابش را فقط فحش دادم.
حدودهای ساعت 8:30 پرهام من را گذاشت میدان صنعت. با تاکسی تا هفت تیر را آمدم. در تاکسی خیلی دلم گرفته بود؛ از غروب اینجوری بودم؛ کل راه را با عکسهایی در گوشی داشتم گذراندم. هفت تیر سوار اتوبوس بودم. آنقدر دلم گرفته بود که خود به خود اشک راه خود را پیدا کرده بود. یادم افتاده بود که چهار سال پیش هیچی جلوم نبود. فقط تاریکی مطلق. اما حالا چی؟ هنوزهمان تاریکی؛ البته کمی روشنتر. چهار سال پیش دور یک پادگان را سینهخیز میبردنمان، حالا داریم کارت بازرگانی میگیرم و سعی میکنیم که سیمان بفروشم. آن موقعها آینده را نمیدیدم، ولی الآن یک سوسویی از آن دور دستها میشود به چشم میخورد.
تو ترافیک امام حسین بودم که در اتوبوس خوابم برد. بیدار شدم که دیدم پل آهنگم. یک ایستگاه از خانه دورتر شده بودم. اصلاً حال راه آمدن نداشتم. خیلی خسته بودم. رسیدم خانه یک چای ریختم و رفتم نت. آقا مهدی کبیربیک عکسهای اکراینش را برایم میل زده بود. بعد از کلی وب گردی رفتم پایین. مامان کلی دلش گرفته بود. شام سوسیس و تخم مرغ داشتیم. خوردم و باز هم رفتم نت برای چت کردنهای شبانه. آخر شب هم کمی تلفنی صحبت کردیم و بعد هم خواب.
پن 1: به طنین گل سرخ پشت پرچین سخنهای درشت
پن 2: این پستها هیچ فرقی با پستهای قدیم ندارد. فقط جدیداً دارم کمی برای خودم مشق میکنم