تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari
 

مدتی است که اساسی شروع به خواندن زبان کرده‌ام. انگلیسی را که مامان از بچگی کلی پول و وقت خرجم کرد. جدیداً هم هفته‌ای یک بار می‌روم کلاس؛ که جریان همان کلاس هم کلی طول و تفسیر دارد.

 

اما مهمتر از انگلیسی خواندن، خواندن زبان چینی شده است برایم.

 

یاد گرفتن زبان چینی مشکل‌تر از آن بود که احساس‌ را می‌کردم و فعلاً فقط شده است دردسر.

چندوقت پیش یک دونه از این سی‌دی‌های آموزش زبان چینی با دیکشنری و کلی مخلفات‌ش را خریدم و با کلی ذوق و شوق بلاخره پری شب نصب‌ش کردم. بعد از یک بار Restart متوجه شدم که دیگر هیچ چیز از کامپیوتر را نمی‌توانم بخوانم.

سی‌دی تمام نوشته‌های داخل کامپیوتر را به چینی تبدیل کرده بود و این برای من که هنوز حتی یک کلمه هم از چینی بلد نیستم تقریباً حکم فاجعه را داشت. و جالب ترش هم این بود که حتی در اینترنت هم اگر می‌خواستم چیزی تایپ کنم خود به خود به چینی تبدیل می‌شد. به کالماتبی که اصلاً حتی معنی‌اش را نمی‌فهمیدم

 

فکر می‌کنم برای یاد گرفتن زبان این مردمان چشم بادامی خیلی بیشتر از این‌ها باید بلا سرم بی‌یاید.

خدا کند زودتر این کلاس‌ش به حد نصاب برسد تا دیگر این مشکلات را نداشته باشم.

 

 

پ‌ن 1: چیزهای زیادی در مورد کنفرانس خزر نوشتم. فعلاً در فیلتر بابای مریم فاطمه گیر کرده.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 




آمدم بنویسم، تمام حس و حالم پرید. به طورکل هرچی تو کلم بود رفت تو اون قسمت از ناخودآگاه. گویا فعلا هم قصد بیرون آمدن نداره.

 

فقط نمی‌دونم چرا این عکسه کلی بهم آرامش داد.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

مهرگان

 

روز مهر و ماه و جشن فرخ، مهرگان             مهر افزا، ای نگار مهر چهر مهربان

 

مهرگان است.

 

همه جا را پر از نور و صفا کنید. پر از رنگ‌های شاد و زنده. همه جا را آب و جارو کنید. پاک و پاکیزه. آتش روشن کنید.

مهرگان است. با بوی آش هفت غله، با بوی اسپند، با بوی عود و عنبر همه جا را پر کنید.

دخترکان مو خرمایی را بگویید که با گیس بافته و آزین بسته، با گل‌های وحشی، ردای ارغوانی، زرد یا نارنجی به تن، همرنگ برگ‌های الوان پائیزی به پای کوبی دست بزنید.

مهرگان فرا رسیده. امروز روز شماست آی عشاق جوان. امروز روز همه‌ی خوبی‌هاست. مهرگان است.

آهای مردم سرودهای مهریشت را به آواز به خوانید. به نوازندگان و خنیاگران به گویید نوای جدید بنوازند.

آهای امروز روز سپاس‌ گذاری از نعمات یزدان است. امروز روز پایکوبی و دست افشانی است. به رسم نیاکان‌مان هفت میوه بیاورید«هفت میوهء مخصوص سفره‌ی مهرگان: سیب، لیمو، ترنج، انگور سپید، نیشکر، به و عناب».

شمعدان‌های دوازده پره را دوازده سپندار(شمع) روشن کنید. گلدان‌های سرو «درخت همیشه سبز ،زیبا و سرافراز» را روبان  بپیچید، اشربه‌های گوارا بنوشید. به بانوی خانه‌هایتان بگویید آینه‌ها را پاک کنند. بگویید عطر آگین کنند همه جا را.

عیدی دهید بر همه. امروز، روز مهربان‌یست.

 

تا مهرگان داریم به والنتاین نیازی نداریم. مطلب قشنگی بود. دوست داشتید بخونید.

 

بــگشاییم کفتران را بــال

   بــفروزیم شعله بـر سر کوه

بـسـرایـیـم شادمانه سرود

   وین‌چنین با هزار گونه شکوه

 

مهرگان را به پیشباز رویم...

            

         رقص پر پیچ و تاب پرچم‌ ما

                     زیر پرواز کفتران سپید

         شادی آرمیده گام سپهر

                    خنده‌ی نوشکفته‌ی خورشید

 

مهرگان را درود می‌گویند...

گرم هر کار مست، هر پندار

همره هر پیام، هر سوگند

در دل هر نگاه، هر آواز

توی هر بوسه، هر لبخند

 

«امیرهوشنگ ابتهاج (هـ الف. سایه)»

 

 

 

پ‌ن 1: آخ‌جون انگار دیگه رسماً پاییز شد «این را از باران امروز فهمیدم، تازه دیشب هم هوا انقدر سرد شد که مجبور شدم از رو پشت بوم بیام تو بخوابم».

 

پ‌ن 2: دوستی در جایی خیلی در مورد من خوبی نوشته بود و همه چیز‌های خوب رو به من اهدا کرده بود. ناراحتم، چون هیچی ندارم که به او بدهم.

 

پ‌ن 3: شانزدهم مهر ماه، سالروز تولد سهراب سپهری است.

هر که با مرغ هوا دوست شود، خواب‌ش آرام‌ترین خواب جهان خواهد بود.

 

پ‌ن 4: این‌ روز‌ها تولد مریم کوچولو و بابای مریم کوچولوی‌مان هست. مریم خانم هم برای کادوی تولدشون از من«عمو میثم» فقط یک کیک گنده خواسته.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

حکایت‌ شب احیا‌های من هم شده است حکایتی.

 

سال‌ها بود که شب احیا بیرون نمی‌رفتم. امسال هم همان تصمیم‌ داشتم. بمانم خانه. در اینترنت بچرخم، کتاب بخوانم، سی‌وی‌لی‌زیشن بازی کنم.

بر حسب اتفاق و شاید هم بر حسب قسمت با آقا مهدی و محمد رضا آذرکمان«پسر دایی‌هایم» رفتم بهشت زهرا.

 

شب قدر. بهشت زهرا. سر خاک آن‌هایی که روزی برای خودشان کسی بودند. تمام سعی‌مان این بود که کسی را از قلم نیندازیم. از همان جلوی در ورودی شروع کردیم. تو شب تاریک، زیر نور ماه، دنبال قبر عزیزان، لذت خوبی داشت.

راه رفتن بین قبرها خیلی چیزها را یادم آدم می‌اندازد. اگر من خودم اون زیر بودم چی؟ تو اون تاریکی دقیقاً یک سنگ قبر دیدم که رویش نوشته بود: "میثم اشتری".

 

بعد از همه‌ی گشت و گذارها رفتیم سر خاک حمید. شمع روشن کردیم و کمی درد دل. کمی هم اونورتر از قبر حمید مراسم احیا بود «تقریبا سر خاک شهید آوینی». کمی جوشن گوش کردن هم گاهی وقتا بدک نیست. لااقل می‌تواند توجیح خوبی برای اشک‌های آدم باشد. البته جای خوبی هم بود برای نذری خوری. «همین بس که چایی و سرما مجبورم کرد چند دقیقه در صف ..... بایستم».

از سر خاک حمید هم رفتیم سر خاک دایی حسین«پدر مهدی و محمد رضا » و حاج آقا«پدر بزرگمان». تاریکی قطعه‌ی 36 ترس زیبایی را به همراه می‌آورد. ترس اینکه قرار است هزاران سال با این تاریکی و تنهایی کنار بیایی. احساس ترس؛ نه از تاریکی آنجا؛ از اینکه چه خبر است زیر این سنگ‌ها.

 

بعد از کلی چرخش، حدودهای ساعت 3 به سمت خانه راه افتادیم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

چند شب پيش که باز دوباره بی‌خوابی به سرم زده بود و شروع به وب‌گردی کرده بودم، بر حسب عادت هميشگی سری به روزنامه‌ها و خبرگذاری‌های پرتيراژ جهان زدم. مانند نيويرک تايمز، واشنگتون پست، تايمز و .........


با سواد انگليسی دست و پا شکسته‌ای که دارم، و از عکس‌هایی که در صفحه‌ی اول همان روزنامه‌ها بود، احساس کردم که ذهنم کمی‌دارد مشغول می‌شود.


اعتراض‌های عليه دکتر احمدی نژاد، برخورد فوق العاده بد و توهين آميز به او و به تمام ملت ایران که در تمام ‌این روزنامه‌ها به چشم می‌آمد، ‌این سؤال را برايم پيش آورد که چه چيز باعث ‌این همه آبرو ريزی در جهان شده است؟


در همين فکر‌ها بودم که ياد دو سال پيش افتادم، ياد زمان رياست جمهوری دکتر خاتمی. ياد آن زمان که او حق ورود به تمام آمريکا را داشت و حتی گردش در ‌این کشور با اسکورت ويژه و تقاضای سخنرانی از بيشتر دانشگاه‌های آمريکا را داشت و البته مهم‌تر از همه ‌این که در تمام سخنرانی‌ها با استقبال گرم و مودبانه و صميمانه مواجه می‌شد.


ياد روز‌هايی افتادم که حتی اسم سال را در سازمان ملل به پيشنهاد رييس جمهور‌ ایران انتخاب می‌کردند.


عکس‌ها و برخی از تصاوير ‌این سايت‌های پر بيننده که در تمام دنيا پخش شده است، نشان از توهين‌های فراوان به ملت ‌ایران را داشت.


این برخورد‌ها شايد اولين سؤالی را که به عنوان يک‌ ایرانی برايم بوجود آورد، این باشد که چه شد که تنها در طول 2 سال ‌این همه در اذهان عمومی‌جهان منفور شديم؟ چه شد که وقتی آقای خاتمی‌ به نمايندگی از کشور ‌ایران پا به هر جايی می‌گذاشتند، تمام دنيا به ‌این اذعان می‌کردند که ملت ‌ایران ملت بزرگيست. آيا امروز هم ‌این را می‌گويند؟

چه شد که بزرگترين مقام سياسی در کشور ما ديگر در هيچ جايی احترامی‌ ندارد؟


راستی‌این سؤال شايد خيلی بيشتر ذهنم را مشغول کند که چرا بايد با آن که می‌دانيم اگر در جايی حضور يابيم، مسخرمان می‌کنند و تحقير می‌شويم،چرا بايد در آن‌جا حضور پيدا کنيم؟

 

 

 پ‌ن 1: ملت ‌ایران آزادترين ملت جهان است، همجنسگرا هم ندارد، زندانی‌ سياسی هم ندارد.

دروغ‌گو هم دشمان خداست.

 

پ‌ن 2: راستی چرا مراسم سخنرانی در دانشگاه کلمبیا و یا مصاحبه‌های آقای احمدی نژاد را صدا و سیما پخش نکرد؟

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

1- دلم برایت سوخت سردار

 

 

سرتیپ فوزی السعد فرمانده توپخانه مسقر در السبیه. او مسئول به توپ بستن حسینیه‌ آبادان در شب عاشورا است. وقتی دستور آتش توپخانه از بغداد آمد سرتیپ احمد علوان سرپیچی کرد. او همان روز با یک جیپ به عقبه منتقل شد و به زندان افتاد. پس از او سرتیپ فوزی‌السعد فرماندهی توپخانه را به عهده گرفت.  خبر این بود که هنگام نماز مغرب بخش اعظم نیروهای ایرانی برای اقامه نماز و عزاداری در شب عاشورا در حسینیه اجتماع خواهند کرد. آبادان در محاصره‌ عراقی‌ها بود. عبد گفت: من آنجا بودم. بعد از خلع سرتیپ احمد علوان کسی جرات سرپیچی نداشت. همه می‌دانستند که به توپ بستن حسینیه آن هم هنگام اقامه نماز کاری غیر انسانی و غیر شرعی است. با این حال سرتیپ جانشین دستور آتش را صادر کرد و حسینیه دقیقا در هنگام اقامه نماز مغرب و در شب عاشورای 1981 به توپ بسته شد. خبری که نیروهای نفوذی عراق دادند باعث شهادت و زخمی شدن بیش از 200 نفر در آن شب شد. عبد گفت: سالها از جنگ گذشت. می‌خواستم بدانم سرتیپ فوزی کجاست و چه می‌کند. آدرس او را در بغداد و در منطقه‌ای فقیر نشین در حومه شهر پیدا کردم و به سراغش رفتم. شنیده‌ بودم که بیمار است.

وقتی او را دیدم باور کردنی نبود. دو پای او قطع شده بود و دست راست‌ش از کتف کنده شده بود. انگار دست راستش را همراه با بخشی از سینه تراشیده بودند. مرا که دید زار زار مثل بچه گریه می‌کرد. می‌خواستم از او بپرسم آن حادثه در شب عاشورا را یادت هست. اما او خودش بلافاصله قبل از هر سئوالی گفت: آن شب را یادت هست. 13 سال است با این وضع تاوان یک دستور به توپ بستن حسینیه را می‌دهم. عبد گفت: برایم عجیب بود که او در فقر کاملی به سر می‌برد.

 

2- آری اینچنین بود برادر

 

 

شلمچه در مرز مشترک ایران و عراق در سال 1365 شاهد یکی از بزرگترین نبرد‌های تاریخ بشر بود. در عملیات کربلای پنج، نیروهای ایران و عراق در منطقه کوچکی به مساحت کمتر از 200 کیلومتر مربع به نبرد پرداختند.

عکس هوایی این منطقه در 23 فروردین 1366 گرفته شده است:

1- منطقه نوک مدادی و انتهای کانال پرورش ماهی که عراقی‌ها به عنوان یک موضع دفاعی از آن استفاده کردند«می‌گویند که حمید ما اینجا ترشک خورد و شهید شد».

2- خاکریز و خط مقدم نیروهای ایران.

3- خاکریز و خط مقدم نیروهای عراق.

4- جاده عقبه نیروهای ایران. عراق برای قطع ارسال تجهیزات و نیرو به خط مقدم، این جاده را زیر شدید‌ترین بمباران‌ها قرار دادند. سیاهی اطراف جاده به خاطر شدت گلوله باران عراقی‌ها است.

 

3- در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

 

 

آن‌چه می‌بینید شهادت نامه هشتاد نفر از رزمندگان گردان حبیب لشکر 27 حضرت رسول(ص) است که اوائل سال 1366 پیش از عملیات امضاء کرده‌اند.از این تعداد یازده نفر (کسانی که امضاء آنها در کادر قرمز قرار گرفته‌ است) به شهادت رسیده‌اند.

متن این شهادت نامه چنین است:

لحظات، لحظات ظهور آقا اما زمان است و در این واپسین دقایق که لشکریان نور میروند که بر خفاشان شب بتازند، ما رزمندگان گردان حبیب ابن مظاهر در حظور حضرت حق و ائمه علهم‌السلام و شهدای گرانقدر با یکدیگر پیمان خون می‌بندیم که تا آخرین قطره خون به راه دین بکوشیم و اگر در این امر مورد رحمت خداوند عزوجل قرار گرفته و به یاران پیوستیم شفیع یکدیگر باشیم.

 

منبع: روزنامه‌ی همشهری

 

پ‌ن 1: جنگ بود. بابا بود،علی بود، حمید بود. به دنیا آمدم. جنگ بود، بابا رفته بود، علی رفته بود، حمید نرفته بود. جنگ بود، بابا آمد، علی آمد، حمید رفت. جنگ بود، بابا بود، علی بود، حمید برگشت. برگشت با یک تابوت چوبی.

سال‌هاست جنگ تمام شده. من هستم. علی هست با سردردهای همیشگی‌اش که از فاو سوقاتی آورده. بابا هست، اما دو سال است که از تختش جدا نشده و مامان که آرتروز زانوهایش امانش را بریده «از بس روی سنگ قبر حمید نشست».

 

پ‌ن 2: باز دلم برای‌ش تنگ شده. معراج، اول خیابان بهشت

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |