
1
آقا سید اسماعیل موسوی معروف به حاج میر آقا خشکنابی در شهریور ماه 1286 هجری شمسی در بازارچه میرزا نصراله تبریزی واقع در چایکنار صاحب فرزندی از جانب خدا شد. به لطف خدا و به زحمات پدر همان فرزند شهریار دل همهی انسانهای عالم میشود.
همهچیز پدر، فرزند بود. او را به قیشقورشان و خشکناب «از روستاهای حوالی تبریز » منتقل میکند تا از حوادث خونبار مشروطه که تبریز را در بر گرفته بود، دور بماند. فرزند هم حق فرزندیش را به جا میآورد. بزرگ که میشود، از همان خاطرات خردسالییش، حیدربابا را شهره عام کند.
حيدربابا، کندين گوْنى باتاندا «حيدربابا، چو عرصهی خورشيد شد نهان»
اوشاقلارون شامين ئييوب، ياتاندا «خوردند شام خود که بخوابند کودکان»
آى بولوتدان چیخوب، قاشگؤز آتاندا «وز پشتِ ابر غمزه کند ماه آسمان»
بيزدن ده بير سن اوْنلارا قصّه ده «از غصّههاى بىحدِ ما قصّه سازکن»
قصّه میزده چوخلى غم و غصّه ده «چشمان خفته را تو بدان غصّه باز کن »
27/6/1367 روزیست که پیر مرد مهربان روستاهای تبریز؛ دوست خوب همهی کودکان ایرانی؛ بعد از مدتها مریضی پیش همای رحمتش میرود.
2
نمیخواهم که تکرار مکررات کنم. داستان زندگی شهریار«شاعر حیدر بابا» را همهگی خوب بلدیم.
آنچه که همیشه برایم جالب بوده است این بوده که بین شهریار و تمام ایرانیها الفت و دوستی عجبی بوده است. شهریار خود را همیشه برای تمام مردم ایران میدانسته است. شعرهایش را هم فارسی میگفته است و هم ترکی. جالبتر برایم این بوده است که بین او و نیما «پدر شعر معاصر فارسی» رابطهای خوب و صمیمی بوده است. تا جایی که حتی در وصف نیما شعر هم گفته است.
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم // سر پیش هم آریم و دو طفلانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف // از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم // بازآ بهم ای شاعر افسانه بگرییم
3
دوستان ترک زبان زیاد دارم. بیشترشان هم فریاد هارای هارای من تورکم و جدایی آذربایجان را بر زبان دارند. اما ماندهام که چرا هیچکدامشان حاضر نیستند که به یاد آوردند که صمد، شهریار، ستارخان و باقرخان همهشان قبل از اینکه فریاد زندهباد تبریز را بزنند، همیشه میگفتند ما ایرانی هستیم. نمیدانم که چرا میخواهند خود را به فراموشی بزنند که یادشان برود بزرگان این تاریخ؛ این کشور چشم گربهای؛ همیشه آمال و آرمانشهرشان ایرانی آباد و آزاد بود. فکر نمیکنم که هیچ کدامشان دلشان میخواست که ذرهای از ایران جدا شود.
پن 1: نرو، نرو تو هم مثل من نمیتونی دوم بیاری. نرو.
آقا مهدی کبیربیک هم رفت.
مهدی برایم دوست خیلی خوبی بود. مثل یک برادر مهربان. یک رفیق واقعی به تمام معنی. حالا هم رفت. رفت به ینگه دنیا تا دکتر شود برای خودش. رفت چون دیگر تحمل خیلی چیزهای این شهر چند ملیونی را نداشت.
جمعه با هم رفتیم خرید. بعد هم چند عکس یادگاری. آخرشهم بوسه و بغل کردن و بعد هم بغض کردن هر دومان. دوستی که بعد از من با او تلفنی خداحافظی کرده بود میگفت که بعد از قطع کردن گوشی، یک شکم سیر گریه کردم. میگفت مهدی هم بد جور بغض داشت.
گویا شهریور هرسال باید بهترین دوستانم را بدرقه کنم تا از ایران بروند.
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست، هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
رفیقان میروند نوبت به نوبت، خوشان روزی که نوبت بر من آید.


