كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلی خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهای پريشان داشت
زندگی سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهای بندگی پيچان
عشق در بيماری دلمردگی بيجان
فصلها فصل زمستان شد
صحنه گلگشتها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستانهاي خاموشی
میتراويد از گل انديشهها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
كس نمیجنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمهگاه دشمنان پرجوش
مرزهای ملك
همچو سرحدات دامنگستر انديشه بیسامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينههای در بر نمیاندوخت
هيچ دل مهری نمیورزيد
هيچكس دستی به سوی كس نمیآورد
هيچكس در روی ديگر كس نمیخنديد
باغهای آرزو بیبرگ
آسمان اشكها پربار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در كار
.
.
.
.
پن ۱: فیلم مرگ شعبان جعفری را دیدهام. در اوج فلاکت مرد.
پن ۲: کاش از تاریخ عبرت بگیریم.