تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

دکتر مصدق 

 

كودكانم داستان ما ز آرش بود

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود

روزگاری بود

روزگار تلخ و تاری بود

بخت ما چون روی بدخواهان ما تيره

دشمنان بر جان ما چيره

شهر سيلی خورده هذيان داشت

بر زبان بس داستان‌های پريشان داشت

زندگی سرد و سيه چون سنگ

روز بدنامی

روزگار ننگ

غيرت اندر بندهای بندگی پيچان

عشق در بيماری دل‌مردگی بيجان

فصل‌ها فصل زمستان شد

صحنه گلگشت‌ها گم شد نشستن در شبستان شد

در شبستان‌هاي خاموشی

می‌تراويد از گل انديشه‌ها عطر فراموشی

ترس بود و بال‌های مرگ

 

كس نمی‌جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ

سنگر  آزادگان خاموش

خيمه‌گاه دشمنان پرجوش

مرزهای ملك

همچو سرحدات دامن‌گستر انديشه بی‌سامان

برجهای شهر

همچو باروهای دل بشكسته و ويران

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو

هيچ سينه كينه‌های در بر نمی‌اندوخت

هيچ دل مهری  نمی‌ورزيد

هيچ‌كس دستی به سوی كس  نمی‌آورد

هيچ‌كس در روی ديگر كس نمی‌خنديد

باغ‌های آرزو بی‌برگ

آسمان اشك‌ها  پربار

گر مرو آزادگان دربند

روسپی نامردان در كار

.

.

.

.

 

پ‌ن ۱: فیلم مرگ شعبان جعفری را دیده‌ام. در اوج فلاکت مرد.

پ‌ن ۲: کاش از تاریخ عبرت بگیریم.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


توجه                                          توجه

به دلیل بازگشت به دوران بربریت و توحش، همچنین کمبود طناب برای اعدام‌های دسته جمعی در سطح شهر، به تعدادی گیوتین نیازمندیم.

 گیوتین

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


با در گذشت آیت الّله مشکينی ريئس پير مجلس خبرگان و با خالی شدن صندلی رياست این مجلس مطمعناً بايد شاهد بحران و درگيری‌های فراوانی در بين نمايندگان این مجلس باشيم. این درگيری‌ها عموماً بين دوگروه و يا به عبارت ديگر دو تفکر  موجود در این مجلس صورت خواهد گرفت.


يکی تفکر هاشمی‌ رفسنجانی؛ کسی که در انتخابات این مجلس رأی اول تهران را آورد و در انتخابات رياست مجلس خبرگان رأی دوم را، که نايب رئيس شد. و تفکر ديگر، تفکر مصباح يزدی است که در همين انتخابات نفر ششم شهر تهران شد.


از آنجا که مجلس خبرگان رهبری کار نظارت بر عملکرد رهبری و انتخاب رهبر را دارد، رياست این مجلس نقش به سزايی در برخورد با بزرگترين وزنه حکومتی در کشور را ایفا می‌کند.

همچنين طيف‌بندی جناح‌های سياسی و نوع تفکرات افرادی مانند هاشمی ‌و مصباح که هر کدام تفسير جدايی از ولایت فقيه و سابقه طرفداری از جناح خاصی را در کشور دارند، که به طور حتم تأثير فراوانی بر آينده این مجلس خواهد داشت.


هاشمی ‌و همفکران سياسی‌اش از نظر سياسی به جناح اصلاح طلب نزديک‌ترند و قائل بر زمينی بودن ولی فقيه هستند. آنها معتقدند که ولی فقيه فردی برگذيده  از ميان مردم است و امکان تغييرش نيز می‌باشد. آنها در چند سال اخير سعی بر آن داشتند که از ولایت فقيه تفسيری زمينی ارائه دهند و بر انتصابی بودن رهبر به جای اکتشافی بودن آن تاکيد کرده و بر امکان بروز خطا در انتخاب رهبر نيز تأکيد دارند. همچنين هاشمی‌ و همفکرانش نيز ظاهراً از طرفداران شورای رهبری بوده‌اند.

هاشمی يکی از وزنه‌های پر قدرت نظام و از تأثير گذاران مسائل داخلی و خارجی ایران است.


اما از سوی ديگر که از همان ابتدای انتخابات با هاشمی ‌رفسنجانی مخالفت کرد و حتی نامش با هاشمی ‌در يک ليست نبود، آیت الّله محمد تقی مصباح يزدی است. کسی که يکی از بزرگترين حاميان دولت دکتر احمدی‌نژاد و البته از بزرگترين مخالفان اصلاح طلبی چه در زمينه سياسی و چه در زمينه اعتقادی است. او به عنوان نظريه پرداز راديکالی معروف است که در نزد اصلاح طلبان تندتر به تئوريسينی اسلامی ‌که دارای نگاهی با تحجر و خشونت به اسلام معروف شده است. و البته از بزرگترين مخالفان هاشمی‌نيز می‌باشد. طرفداران وی در جريان انتخابات مجلس خبرگان با شعار حذف هاشمی‌ پس از حذف اصلاحات وارد ميدان شدند و همفکرانش در قم در بر هم زدن سخنرانی هاشمی‌ دست داشتند و تا آنجا پيش رفتند که به او حمله نیز کردند.

ايشان از نظر تئوری ولی فقيه نيز معتقد است که ولی فقيه از جانب خدا نصب می‌شود و تنها وظيفه‌ی مجلس خبرگان کشفِ این فرد است. همچنين ایشان جايگاه ولایت فقيه را جايگاه مقدسی در حکومت اسلامی‌ می‌داند.

مصباح يزدی همکنون از طرف مقام رهبری، رياست مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمينی را در قم بر عهده دارد.


در آخرين نشست مجلس خبرگان که برای انتخاب ريئس رأی گيری شد، آیت الّله مشکينی  ريئس  و هاشمی‌ با 65 رأی از 80 رأی نايب ريئس شد.

 

حال بايد ديد که رياست خبرگان در انتخاب رئس جديد، که مطمعناً تأثير فراوانی بر آينده‌ی حکومت ایران دارد، به چه فردی و از کدام جناح سياسی و فکری ارث خواهد رسید.


شايد رأی گيری برای ريئس جديد، رأی گيری برای دو تفسير جدا از ولایت فقيه باشد.

 

 

پ‌ن ۱: بابای مریم و فاطمه کلی ترمزمان را کشید.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

گفته بودم اگه بيايی؛ شاید از غم‌هایم هم بشنوی.

آمدی غمکی داشتم.
رفتی غم‌ها دارم.

دوستی داشتم که شب‌ها زياد با او صحبت می‌کردم. خداحافظی کرديم و ديگر شب‌ها راحت می‌خوابد. او زيادی خوب بود، مثل اون درخت بالاسرم در پارک که حرف‌های‌مان را گوش می‌کرد.

 

امير می‌گويد آدم فرصت‌های زيادی را از دست می‌دهد. علی هم می‌گويد که الکذب‌والحرام. مامان؛ مادر مهربانی است.

خدايا؛ هر کجا هست تو خوبش دار.

 

 

پ‌ن‌ 1: امشب ماه همه‌ی اتاقم را پر کرده. شبهای پانزدهم ماه هم شب‌های خوبی‌ست.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

وقتی که روی شيشه شماره‌ی 3188 را با اسپری قرمز رنگی نوشتن، درست همان موقع که هل‌ش می‌داديم که روشن بشه، احساس می‌کردم که داريم يکی از اعضای خانواده را تحويل می‌دهيم تا يک نويش را به ما بدهند. وانت بابا رو در حالی تحويل پارکينگ آريانا خودرو در شهريار داديم که باربندش رو با زنجير به نرده‌های خانه قفل کرديم.

 

وانت بابا از سال 69 يکی از اعضای خانواده‌ی ما شد . صبح‌های زيادی من، علی و امير و حتی خود بابا در زير برف و باران هل‌ش می‌داديم. وانت سرويس بچگی‌های من بود. از کلاس سوم ابتدايی تقريباً بيشتر روز‌ها بابا من رو با وانت به مدرسه می‌برد. حتی اون موقع هايی که به مدرسه غير انتفاعی می‌رفتم، ميان تمام ماشين‌های مدل بالا، با افتخار فراوان از‌ش پياده می‌شدم. بابا با همين وانت امير را دانشگاه می‌برد و علی را به خواستگاری و مامان رو به سر خاک حميد.

 

 خودم

 

وانت تقريباً ماشين اهل محل بود. تمام هيئت‌های دور و اطراف خانه با وانت بابا غذا و وسايل خودشان را جابجا می‌کردند. يادم هم نمی‌رود که مثل خر ملا نصرالدين بود، فقط خود بابا می‌توانست پشتش بنشيند.

 

با همين وانت بود که بابا و مامان به مکه رفتند؛ يعنی به فرودگاه رفتند؛ و از همان جا هم باهاش برگشتند.

 

يادم می‌آيد دوم راهنمايی که بودم، صبح ها از پنجره کلاس سرک می‌کشيدم که بابا را ببينم که سر کار می‌رفت، ملاک ديدنم هم وانت بود.

 

وانت را که تحويل می‌دهيم، امير اخم‌هايش در هم است و آيت الکرسی‌یی را که بابا به آينه‌ی ماشين بسته بود را باز می‌کند.

 

امیر

 

با وانت خدا حافظی می‌کنيم و می‌آييم. دلم پيش وانت است و از پارکينگ خارج می‌شويم.

 

به خانه که می‌آييم ،خودمان را به شادی الکی می‌زنيم تا بابا اشک‌هايش جاری نشود.

 

آخر شب وقتی سر کوچه را نگاه می‌کنم  که بقول بابا سری به ماشين بزنم، جای خاليش را دلم را می‌لرزاند. يادم می‌آيد که عضو 18 ساله خانمان از این به بعد در پارکينگ خاک می‌خورد تا بازيافت شود.

 

آقای امينی زنگ می‌زند که دارم می‌آيم کارت بنزيينش را ببرم.

 

تنها چيزی که از وانت برايم باقی می‌ماند چند دقيقه فيلم و چند تا عکس است.

 

 

 

پ‌ن ۱: دعا کنید این قالبم درست شود با دوباره به همان قبل‌هایم  برگردم.

 

پ‌ن 2: چیز های زیادی نوشتم، شاید بزودی بگذاریم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |