چشم را باز میکنم ساعت 6:15 صبح است. مثل برق از جام میپرم و بدون صورت شستن از خانه بیرون میزنم. خدا خدا میکنم که از پرواز جا نمانم. يک تاکسی دربست میگيرم برای فرودگاه. در راه برای اولينبار از سهميهبندی بنزین به خاطر خلوت بودن خيابانها احساس رضايت میکنم. 6:40 میرسم فرودگاه. به مامان زنگ میزنم و خيالش را راحت میکنم. وارد سالن میشوم که محمد همتی را میبينم دارد کارتهای پرواز را پخش میکند. چيزی به چشمم میخورد و از تعجب دهانم باز میماند، تعدادی کارمند دانشکده به جای تعدادی از اساتيد آمدهاند. بليط به اسم دکتر فلان است، ولی کارمندی جای او را گرفته است!
ساعت 8 سوار هواپيما میشويم. از بد حادثه صندليم کنار صندلی پيمان میافتد. حکايت مار و پونه برای هر دومان تازه میشود. بعد از کلی فحش دادن به هم شروع به حرف زدن میکنيم و ياد گذشته میافتيم. ساعت 9 به ماهشهر میرسيم و با اتوبوس تشريفات به پتروشيمیرازی میرويم.
آنجا طبق معمول در سالن کنفرانس برايمان فيلم پخش میکنند و ازمان پذيرايی میکنند. بعد هم آقای مسئول روابط عمومی شروع به حرف زدن میکند و تاريخچه نفت را برایمان میگويد. برايم خيلی خسته کننده است. اسم دارسی را که میگويد ياد داستان اول کتاب "عشق روی پياده رو " میافتم که میگفت: "ای لعنت به ويلیام دارسی". اسم مسجد سليمان را که میآورد، ياد تمام مردم آنجا میافتم که محيط زيست برايشان اصلاً محيطی برای زيست نيست. نفت را بزرگترين شانس کشور میگويد و من ياد اقتصاد وابسته به نفت میافتم. وقتی میگويد کشور کوچکی مثل کشور ما نفر اول گاز است، ابروهايم مانند برق بالا میپرد و به ديگران نگاه میکنم که با تمام بیحوصلگی گوينده را تحمل میکنند. تعجب میکنم که گويا فراموش کرده که بلانست چند تا استاد دانشگاه دارند حرف هايش را گوش میکنند. بعد هم عزم ملی برای کارهای سازندگی را به احساس ملی سوق میدهد. به جايی میرسد که پتروشيمیرازی را گلوگاه اقتصادی کشور میداند و دليلش را بمبارانهای متعدد اینجا میداند. صحبت هايش که تمام میشود استاد فرضپور به حالتی که مچ آقا را گرفته باشد، شروع میکند به گرفتن غلطهای صحبتهای آقاهه. استاد، تاريخ دقيق آمدن دارسی را بيان میکند و ياد مظفرالدين شاه و زدن چاههای نفت در زمان او، ياد سال 32 و مصدق و تمام تاريخ نفت ایران را در ذهن هايمان زنده میکند و بعد هم به بعد از انقلاب میپردازد.کشورهای منطقه را معرفی میکند و يادمان میآورد که کويت يهود خاورميانه بود و اینکه چگونه بعد از جنگش مجبور به فروش اوراق غرضه در سطح جهان شد. و ياد همگان میآورد که مردم ایران چقدر به آينده نفتی خودشان حساس هستند. بعد هم چند کتاب معرفی میکند و به همه پيشنهاد خواندن کتابها را میدهد. «حقوق نفت، نفت يا بلای سياه، نفت و سلطه».
با تمام شدن حرف استاد، آقاهه انگار که بخواهد خود را نجات دهد دوباره شروع میکند به حرف زدن. حرفهايش که تمام میشود، حاج آقای شاکری دانشگاه خودمان، با حرف هايش آقا را کاملاً سرجايش مینشاند. بعد هم سئوال بچه ها. خودم هم در مورد اصل 44 سؤال میکنم که جوابی بی ربط میگيرم.
از آنجا که بيرون میآييم تنها چند دقيقه در راهيم و بعد هم به پتروشيمیامام میرسيم. دم در تمام موبايلها و دوربينها را میگرند.
وارد ساختمان که میشويم آقايی به اسم نصرتی از روی ماکت شروع به حرف زدن میکند. انصافاً از آقا قبلی خيلی بهتر است. وارد اتاق کنفرانس که میشويم، تفاوت فاحش بالاتر بودن کلاس اینجا با جای قبلی؛ حتی از نوع دکراسيون؛ از همان اول ورود به سالن میرود توی چشممان. دوستمان آقای نصرتی هم آن قدر خوب برخورد میکند که سختی فيلم را به جان میخريم.
14 دقيقه فيلم ديدن را با پيچندن آبها و بيسکويتهای روی ميز سپری میکنيم و بعد هم سؤالها که انصافاً با حوصله و دقت فراوان جواب میشنويم. دوباره سوار اتوبوس میشويم که از فازهای مختلف مجتمع باز ديد کنيم. در حال چرخيدن ميان سازههای بزرگ آهنی، در سمت چپمان ، خورموسی را میبينم که به آرامیخفته است. خورموسی آنچنان برايم زيباست که دقايقی از ديدن سايتها و ژنراتورها فارغ میشوم. بعد از چرخيدن نوبت به نهار میشود. يک نهار اشرافی. بعد از سرو سوپ و سالاد، نهار اصلی را میآورند، شنيسل مرغ، برنج و کباب ، پوره سيبزمينی، و بعد هم دوباره دسر. نهار که تمام که میشود به اجبار میرويم نماز. با پيمان نماز را میپيچانيم و در محوطه به گشتوگذار میپردازيم. سری به کتابخانه آنجا میزنيم که از کتابخانه دانشکده خودمان خيلی بهتر است. بعد هم با آقای نصرتی خداحافظی میکنيم و از مجتمع پتروشيمیامام خارج میشويم و يکراست میرويم دفتر منطقه آزاد.

آنجا هم به اجبار فيلم 15 دقيقهای را تحمل میکنيم که خواب را به چشم همه میآورد. فيلم که تمام میشود پذيرایی و بعد هم يک ساعت حرفهای آقای مسئول روابط عمومیآنجا. آخر هم يک عکس جمعی میاندازيم؛ اساتيد، کارمندها و دانشجويان. دوباره سوار ماشين میشويم که برگرديم. ماشين به عمد از داخل شهر میرود. از سر و روی شهر فقر مالی و فرهنگی بارد. چشمم به يک فرهنگ سرا میافتد که مانند مسجد است و البته درش هم بسته است. خانهها و ظاهر آدمها که ديگر هيچ. خدارا شکر میکنم که در تهران زاده شم و در آنجا زندگی میکنيم تا حدقل از رفاهی نسبی بر خوردار باشم.
سوار هواپيما که میشويم ، با ماهشهر خدا حافظی میکنيم. پيمان کنار شيشه مینشيند و من وسط. کنارم هم مهندس يک کشتی ایرانی که 8 ماه روی آب بوده است. تنها چيزی که دوست دارد بشنود حال و روز الآن کشور است. هواپيما که در تهران مینشيند همه چيز را فراموش میکنيم.
با پيمان به مترو مترو میرويم و بعد از آنجا هم خانه. خانه که میرسم بابا را میبینم که روی تخت نشسته. غذای هواپيما را که بهش میدهم. خوشحالی میکند و خستگی کل راه را از تنم در میآورد.



