تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari
 

۳....۲....۱.....۰........!تمام می‌شود یک زندگی٬ خارج می‌شود رنگ سرخش از رگ روح! اما سرخی یک عشق با مرگ تن پایانی ندارد٬ امید داشته باش٬ امید! 

پ‌ن 1: بعضی چیزا نمی‌میرند

پ‌ن 2: بعضی وقتا می‌میری ولی نمی‌میری

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


۱-
سلام

2- خیلی وقت بود که زندگی لبخندش را دریغ می‌کرد، حتی اگر لبخندی هم داشت صورتم را که نزدیک می‌بردیم تا به لبانش برسیم سراب رقص تلخی را در برابرتم آغاز می‌شد و من چشم‌هایم را می‌بستم، پلک‌هایم را روی هم فشار می‌دادم تا حتی تصویر سراب را هم برای خودم حفظ کنم اما رویای سراب هم تنها برای لحظه‌ای می‌ماند، رویا معجزه بود، معجزه، معجزه.........!

 

3- معجزه انتظار همیشگی بود، انتظاری عمیق، دور، مبهم و گنگ! آسمان و خورشید هر دو دور بودند و رسیدن چه ناممکن می‌نمود. هر لبخند زود تلخ می‌شد و هر کس که می‌رسید فقط برای لحظه‌ای می‌ماند وبعد باید می‌رفت٬ باز هم مسافر هم او نبود که انتظار را پایان دهد، کجاست رویای دور که ‌به خوشبختی برسد، خوشبختی، خوشبختی، خوشبختی.............!

 

4- آخ! آخ مهربانی بی‌حد و حصر خدا، رسید لبخند زندگی!  نمی‌دانم این معجزه از کجا رسید. انتظار دوباره رنگ امید گرفت. خدای مهربان لبخندش را این بار از لبان من و دیگری دریغ نکرد.

وقت آیینه‌بندان دل رسیده. این‌بار دوری نه با ابهام همراه است و نه با تلخی! امید رسیدن به افق٬ همراه با مسافری که می‌خواهد به افق برسد!

 

5- و افق در همین حوالیست. آن‌ طرف‌تر. پشت آن کوچه باغ.

 

6- 330 واحد

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

Salam midonam vaghti in SMS ro mikhounid man to asmunamo shoma taze bidar shodid.

Mehrabun! KHODA HAFEZ

 

وقتی SMS رو خوندم عرق سردی تموم جونم رو گرفت. يک آن احساس کردم که زير پايم خالی شده، احساس کردم که چقدر تنها شدم، احساس توی خلا‌ء بودن.

 

این SMS را آقا هادی چاروقلو برايم فرستاد که الآن مالزی است و دارد نام قاريان آب و خاک کشورش را در آنجا به خوش نامی ثبت می‌کند.


دوست خوبی است برايم این آقا هادی. چيزهای زيادی از او ياد گرفتم.


آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هرکجا هست خدايا به سلامت دارش.


پ‌ن: عکس بالا را پارسال تقریباً همين موقع‌ها انداختيم. هادی نفر اول مسابقات ملی شده بود. ما هم از او پيتزا گرفتيم.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

میثم اشتری

قاطی کرده است احتمالاً در یک اتصالی

زندگی نامه‌اش هم جز چند سطری

                   حسابی زنگ خورده است

 

حق دارد گاه گداری بی گدار به آب بزند

یا دشنام بدهد به تمام کارخانه‌های سازنده

گاهی وقتا که با خودم دعوام می‌‌شه؛ درست همون موقعی که شروع می‌کنم خونه‌ی دلم رو تکوندن، همون موقعی که می‌‌خوام هر چيزی رو بگذارم سر جای خودش. همون قد بهش نگاه کنم که جايگاه داره، همون قد بهش فکر کنم که حال می‌کنم. بعد که يک خورده با خودم چرتکه می‌ندازم، با خودم دعوام می‌شه.  دلم می‌خواد که فحش رو بکشم به جون خودم. می‌خوام بخودم فحش ناموسی بدم.‌
 به خودم بگم آخه ..........، آخه ..............

درست همون لحظه‌ای هست که جنون می‌گيردم. دلم می‌خواد هر چی می‌یاد جلو دستم رو بزنم بشکونم. اصلاً می‌خوام با خودم يه دعوای درست حسابی بکنم . همون موقع هاست که هوس می‌کنم که موبايلم رو بردارم زنگ بزنم به خودم. هرچی از دهنم در می‌ياد رو بخودم به گم. به خودم بگم که آخه .......، فکر کردی که کی هستی؟ چيه‌هان؟ فکر کردی منم مثل همون‌هايی هستم که تو رو وقتی تو اون تيپ با کلاست می‌بينن، يا مثل همون‌هايی که وقتی با اون ديسيپرين می‌بيننت، سريع خر می‌شن. همون‌هايی که وقتی نگات می‌کنن فکر می‌کنن برا خودت کسی هستی.

نه می‌خوام این رو بهت بگم که يادت نره که من می‌دونم کی هستی.

هان؟ چی شد؟ کم اووردی؟ خفه شدی ......؟

چيه ديگی نمی‌تونی برام ژست بگيری، بگی لطفاً مودب باشيد. خوشم می‌یاد که می‌دونی اگه این رو بگی فحش رو می‌گيرم به اون هيکل نجست.

بعدم بدونه خدا حافظی گوشی رو پرت می‌کنم زمين.

بلند می‌شم می‌رم کلم رو می‌گیرم زير شیر آب. خودم رو کاملاً خيس می‌کنم.

بعدشم مثل يه آدمی که 10 تا قوطی ودکا يا نه اصلاً يه چار ليتری عرق سگی رو يه نفس بالا کشيده، می‌افتم تو رختخواب. يه دل سير می‌خوابم.

 

دوباره صبح که می‌شه مثل يک حيون از خواب بيدار می‌شم. همون آدمه که دوباره مثل گرگ می‌افته دنبال شکاراش. همون که برا خر حساب کردن آدما از خونه می‌زنه بيرون.

 

 

پ‌ن1: چيزهای زيادی درباره دوم خرداد، خرم شهر، و درگيری‌های ميدان هفت‌تير نوشتم. اما بابای مريم و فاطمه نگذاشت که بگذارم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |