تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

 

 

 

حذف شد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

پادکان آموزشی شهید پازوکی

"صبح سا عت 5:30 پست دادم و آمدم باتوم را تحويل دادم و رفتم برای صبحانه و کمی با طبيعت پشت ستاد حال کردم و رفتم صبحانه نان و پنير و شير و خرما بود، خوردم و با علی سپهری و طاهر غفاری صحبت کرديم و رفتيم صبح گاه، آمار داديم و آمدم ساختمان ایثارگران و با مرتضی آمديم پيش اسلام‌جو. شروع به کار مرخصی کردم. دنبال امضاء‌های آن بودم و اسلام‌جو هم امضاء کرد. دهقان کمک کرد و کلی سر واحد جانبازان کار کردم. معرفی نامه‌هايم را هم برای نظام وظيفه گرفتم و زنگ زدم به مامان که آمد لشکر و مرتضی صدايم کرد که رفتم آنها را به مامان دادم. و رفت. دسينه هم 1 سر رسيد به مامان داد. در اتاق جانبازان، اسلام‌جو رفت مرخصی و کل کارهای جانبازان را انجام دادم. و حدود 10 جانباز را حل کردم. که يکی هم از بچه‌های گردان کميل سال 65 در عملیات شلمچه بود که کلی حلش کردم. بعد از ظهر هم با دسينه تا ساعت 4:30 در اتاق شهدا کار کرديم و بعد هم آمدم خانه. مامان در پادگان سپاه صحبت کرده بود که قرار شده بود تصفيه را زود بدهند. رفتم حمام و کمی غذا خوردم. امروز روز خوبی برايم بود."

 

3 سال پيش این متن را در دفتر خاطراتم نوشتم.

 

 22 ارديبهشت آخرين روز حضور من در لشکر 27 محمد رسول الله بود.

 

شايد کم خدمت کردم. اما به جرعت می توانم بگويم که هرچه دارم از همان 2 يا 3 ماه خدمتم در واحد ایثارگران لشکر 27 بوده. آنجا هيچ وقت برايم سربازی نبود. چیزی بهتر از سربازی. شاید چیزی شبیه خدمت. خدمت به آنهايی که نزديکی زيادی با آنها احساس می کردم. يکی برايم از گردان کميل و کانال ماهی و حتی این که يادش می‌آمد چگونه حميدرضا زخمی شده بود و يا این که چگونه برادران شاداب «2 برادر که اسمشان امروز اسم خيابانی در همين نزديکی دانشکده ما است؛ خيابان برادران‌شاداب به موازات خيابان طالقانی و از خيابان ایرانشهر - روبروی پارک هنرمندان - شروع می‌شود و تا خيابان ويلا ادامه دارد.» به فاصله کمتر از چند دقيقه از هم شهيد شدند. آنهم با گلوله مستقيم دوشکاچی تانک عراقی.

به جرات می‌توانم بگويم که هرچه دارم از همان چايی گذاشتن جلوی آقا هوشنگ غلامی که ما او را به نام عمو هوشنگ می‌شناختیم؛ است. کسی که تنها آرزويش رفتن به فلسطين و آزاد کردن حاج احمد متوسليان بود و هميشه برايم جالب بود که او بدون هيچ در زدنی وارد اتاق حاج حسين همدانی می‌شد.

 

آن روزها گذشت و امروز با علی آقای حدادی به نمايشگاه کتاب می‌روم و در کتاب‌نیوز آقای محمدرضا حدادی به من کار با نرم افزار کوآرک ياد می‌دهد.

 

شاید آن روزها هیچ‌وقت فکر ابن را نمی‌کردم که 3 سال آینده در فکر تاسیس شرکت ترخیص کالا باشم. کتاب ناتور دشت بخوانم و مطالب اون شب را در وبلاگم بگذارم.

 

فقط 3 سال از اون شب که تا صبحش را پست دادم، می‌گذرد. فقط 3 سال.

 

 

 

پ‌ن۱: متن بالا اصلاً ویرایش نشد و دقیقاً خود متن را گذاشتم.

پ‌ن۲: عکس بالا، عکس زمانه آموزشی است.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 



قالب تعمیر می‌کنیم

 

 

 

گل لقد می‌کنیم

آب حوض می‌کشیم

قالب وب‌لاگ عوض می‌کنیم

 

پ‌ن1: اونقدر سیریش آقا سلمان شدیم تا چشش را در آوردیم که قالب برای ما نگارش فرمایند.

         امروز که هیچ؛ فردا هم احتمالاً چشم مبارکشان در می‌آید برای قالب نویسی.

پ‌ن2: خدا کنه که درست بشه.

پ‌ن3: بنشینیم بر لب جوی؛ عمر هم خودش می‌گذرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

يادم می‌آيد از موقعی که من بچه بودم و دبستان می‌رفتم، رهبر انقلاب ایران «آيت الله خامنه‌ای» از ميدان پاستور تهران، به مسئولين آن موقع نظام هشدار می‌داد که تهاجم بزرگ و حمله‌ای از نوع فرهنگيش ایران را تهديد می‌کند.

 

اما ذهنم آنقدر یاری نمی‌کند که يادم بياد مسئولين آن موقع چه اقداماتی انجام دادند؟

 

حدود چند سالی است که بعد از عيد نوروز، و پس از فضاحت‌های 13 بدر، نيروی‌انتظامی‌به صرافت می‌افتد که با بدحجابی برخورد کند. اما هيچگاه دقيقاً معلوم نمی‌کند که چه برخوردی! بزند؟ «ببرد؟ دوستانه تذکر دهد؟ يا ....؟»


امسال هم چند روز است که پليس دوباره دارد با این پديده برخورد می‌کند و شايد این برخورد این سؤال را پيش آورد که آيا نيروی پليس می‌تواند فرهنگی جايگزين برای این پديده‌ی فرهنگی را توليد کند؟ آيا اصلاً وظيفه پليس این است؟ آيا مديران فرهنگی به این‌فکر کرده‌اند که شايد زدن حرف خوب ولی با زور، نتيجه‌ای عکس داشته‌باشد و افراد جامعه را بيشتر جری کند؟

 

راستی با این همه هزينه که برای همايش و سمينارهای مهندسی فرهنگی خرج می‌کنند، چرا هنوز برون‌دادی برای فرهنگ جايگزين پديده‌ی بدحجابی پيدا نکرده‌اند؟

به بيش از 50  درصد از افراد جامعه می‌گويند لباسی مناسب بپوشيد، اما نه لباس مناسب را برايش تعريف و تبليغ می‌کنند و نه آن را ارزان در اختيارشان قرار می‌دهند. «قيمت لباس مناسب (به تعريف عرف) چندين برابر لباس نامناسب است».


چند وقتی است که کتاب‌های اقتصادی می‌خوانم و برای همين همه چيز را از زاويه "عرضه و تقاضا" می‌بينم و فکر می‌کنم اگر عرضه‌ی لباس نامناسب را کم کنيم، مصرف کننده بناچار مجبور می‌شود که لباس نامناسب بخرد. يا اگر عرضه‌ی لباس مناسب درست و فراوان و ارزان باشد و با تبليغات درست و یا جريان سازی‌های اجتماعی و فرهنگی، آنگاه تقاضای لباس قاچاق ترکيه‌ای و پاکستانی و آنگولايی! لابود کمتر خواهد شد. راستی چرا مادر من بايد يک چادر آبرومند مشکی را به قيمت 5 تا 6 برابر يک مانتوی معمولی بخرد؟

 

راستی از خودمان پرسيده‌ایم که چرا خوانندگان امروز داخل کشور، طرفدارانشان بييشتر از آن طرف آبی‌ها است؟ مگر نمی‌توان سليقه لباس جوان‌ها را هم مانند سليقه‌ی موسيقی‌يشان اندکی جابجا کرد؟ آيا بد نيست برای مقوله لباس جوانان هم همان کاری را بکنيم که برای موسيقی پاپ کرده‌ایم؟


البته شايد چيزهای ديگری هم پشت این پرده‌های مملکت داری‌ها و مدیریت بحران‌های فرهنگی اجتماعی باشد.

شايد من هيچ وقت نبايد به این نيز فکر کنم که ممکن است برخورد با بدحجابی ربطی به گران‌شدن بنزين يا تحريم و مذاکره و تهديد در رابطه‌ی ایران و آمریکا و اروپا هم داشته باشد!!!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


تولدش مبارک

اول اردیبهشت ماه تولدش بود.

 «حالا چه کنم؟ چه طور به مامان بگم؟ یعنی طاقتش رو داره؟ حالا مامان توی این وضع، جگر خودش که آتیش می­گیره هیچ، سرکوفت­های فامیل بابا رو چه جوری تحمل کنه؟ می­گن این قدر از دین و جنگ و شهادت توی گوش این بچه خوندی که آخر به کشتنش دادی. کاشکی من رفته بودم و حمید 16 ساله مونده بود. حمید، به اون خوبی، به اون پاکی، به اون مهربونی. داداش کوچیکه‌ی من


حمید رضا اشتری


 بسم­الله گفتم و درِ تابوت را برداشتم.

 

حمید رضا اشتری

گذاشته بودندش توی پلاستیک و پارچه­ی سفید. لای پلاستیک را باز کردم و گوشه­ی پارچه را زدم کنار. طاقباز خوابیده بود، اما سرش به پهلوی راست بود. صورتش کمی سیاه بود، نفهمیدم از دود انفجار بود یا همان حد اقلی که یک بدن بی­جان، سیاه می­شود. لای چشمانش باز مانده بود. دهانش مثل وقت­هایی بود که می­خوابید. پایین دماغش یک لکه­ی خون خشکیده بود. یک کاغذ گلاسه­یA4   روی سینه­اش بود. با ماژیک قرمز اسمش را نوشته بودند و شماره­ی پلاکش را و تاریخ شهادتش را؛ 10/11/65. یعنی دو روز پیش. چه قدر زود برش گردانده بودند. دکمه­های پیراهن فرمش باز بود. بلوز آبیش جمع شده بود زیر سینه­اش. شکمش برهنه بود. یک جایی بالای سمت چپ شکمش را با یک نخ خیلی کلفت، بخیه کرده بودند. بخیه که نه فقط دوخته بودند که باز نشود. بلوزش را بردم بالاتر، غیر از همین یک جا، بدنش سالم بود. دست زدم به صورتش؛ سردِ سرد بود. پاهایش را وارسی کردم، پر از خون بود، اما زخم را پیدا نکردم. پلاکش هنوز گردنش بود. یک پلاستیک کوچک کنار سرش بود. برش داشتم. انگشترش بود و ساعت مچی و کیف جیبیش؛ پر از گِل و خون خشکیده. هنوز انگشتر را به همان حالت توی یک جانماز نگه داشته­ام، کنار مهر تربتی که مادربزرگم از کربلا آورده. نگهشان داشته­ام برای قبرم.

 

حمید رضا اشتری

 



پ.ن : این متن نوشته برادر بزرگتر من علیرضا است. اولین نوشته توی این وبلاگ هم متن کامل این نوشته است

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |