تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

meisam


صبح با  Sms فاطمه خانم رضايی از خواب بيدار شدم که صبح بخير گفته بود و برایم آرزو کرده بود که روز خوبی داشته باشم. از خانه با عجله زدم بيرون و به سرعت رفتم دانشکده. خوشبختانه زودتر از استاد سر کلاس رسيدم و تا آماده شدم، استاد آمد. کلی درس داد تا کلاس تمام شد.


آمدم حياط و بعد هم مغازه آقا مرتضی که محمد همتی را آنجا ديدم و کلی با او در مورد همه موارد صحبت کرديم. او رفت سر کلاس و من هم رفتم ديوان. در دفتر نشريه کمی با آقای ميراسدی صحبت کردم. که قرار به تماس گرفتن من در آخر شب شد. نکاتی را که از کتاب کايزن برداشته بودم؛ پاکنويس کردم. وسطش هم کمی «حدود يک ساعت» رفتم سايت و کمی وب گردی کردم. در ديوان با مهسا و ستاره و بقيه بچه های دیوان کمی Sms بازی کردم و در مورد ديوان چتيديم. کار پاکنويس نکته هايی را که از کتاب کايزن برداشته بودم را تمام کردم و رفتم نهار خوردم و باز هم دم در دانشکده کمی با طيب حبيبی حرف زدم. در حياط دانشکده ایستاده بودم که رامين را ديدم و کمی با او حرف زدم. در همين زمان هم پيام ـ  bomba  ـ زنگ زد که در اقدامی انتحاری گوشی را به رامين دادم و فکر کنم که حدود 50 دقيقه صحبت می کردند. صحبت که چه عرض کنم؛ فکر کنم که همه اش بحث بود. بحث در مورد تاريخ و کتيبه های باستانی و این که کوروش خوب بوده است يا بد.


با کشيدن گوشی از دست رامين و سريع خدا حافظی کردن با پيام رفتيم سر کلاس استاد نقدی. کلاس خوبی است. تقريباً همه با هم درون کلاس دوست هستيم. در آنتراک وسط کلاس هم کلی با استاد در مورد تحقيق صحبت کرديم. بعد هم آمدم دستشويی که هادی را ديدم و قرار شد که منتظر بماند تا با هم برويم. کلاس سريع تمام شد و در آخر کلاس هم کمی با استاد در مورد قاچاق کالا صحبت کرديم.

بعد با شرمندگی خدمت آقا هادی رسیدم و هادی هم کلی مرام گذاشت و تا وليعصر با من و علی حق بين آمد. بعد هم گفت که می خواهد دور ميدان وليعصر را بچرخد تا حالی عوض کند. کمی با او شوخی کردم که خودم هم ناراحت شدم. با علی آمدم بهارستان و علی با اتوبوس رفت خانه، من هم پياده آمدم.


سر راه، سری به مغازه آقا مهدی کبيربيک زدم که حدود يک ساعت با هم صحبت کرديم و کمی هم از تجربيات استاد بزرگ مخ زنی در ایران « آقا مهدی کبيربيک » بهره بردم. آخر سر هم يک قاب موبايل ـ از این پلاستيکی ها که روی 1100 می کشند ـ به من هديه داد و من را نيز با يک طراح وب برای کارهای وبلاگم آشنا کرد.


در راه خانه بودم که سيد هادی ميراسدی تماس گرفت و قرار شد که من خدمتشان بزنگم. رسيدم خانه و با ایشان تماس گرفتم.

به طور کلی در مورد ديوان صحبت کردم.

" دوباره کارهای ديوان شروع شد. دوباره با این کارهامون می توانیم از دیوان تشکر کنيم. از جايی که حداقل به من يک نفر خيلی چيزها داده است.


آخر شب هم شام خوردم و بعدش هم فيلم اخراجی ها راديدم .

اخراجی ها. اشک و باز هم کاش هنوز جنگ بود.



 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


حدود 11 روز از تمام شدن تعطيلات عيد می گذره؛ اما انگار عيد که تموم  شد، خير و برکت  هم از اوقات فراغت من رفت.


توی 15 روز تعطيلات، تازه با اون همه کار های خونه که مامان گردنم گذاشته بود، توانستم 10 تا کتاب بخونم. 10 روز از عيد گذشت و فقط تونستم کتاب اینکوترمز را (که هیچی از اون را هم نفهميدم ) بخونم. کتاب کايزن ( kaizen ) را هم تازه شروع کرده. تازه هيچ کودوم از کار های ديگر را هم که برای خودم گذاشته بودم، انجام ندادم.


بايد يک تصميم اساسی بگيرم. ديگه تلفنی صحبت کردن های آخر شب، الکی بازی کردن و کارهای بيهوده را کمتر باید انجام بدهم.


تازه بايد يواش يواش شروع کنم به درس خواندن که این از همه کارهای دیگه سخت تره.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


میثم اشتری

صبح حدود ساعت 9 از خواب بيدار شدم و سات 9:30 بود که از خانه زدم بيرون.

سوار اتوبوس که شدم راننده به خاطر جشن هسته‌ایی بليط نمی‌گرفت. راديو هم همش آهنگ‌های وطن‌پرستانه   می‌خواند و روز ملّی هسته‌ایی را تبريک می‌گويد «خدا کند هميشه روز ملی هسته‌ایی باشد تا بليط ندهيم». در ميدان توپخانه  سوار تاکسی می‌شوم تا بقيه راه را بروم. در تاکسی با آقای خوش برخوردی هم صحبت می‌شوم که بعد از آن که می‌فهمد گمرک می‌خوانم، به در آوردن پول حلال سفارشم کرد.

رسيدم سر کلاس که خانم شعبانی هنوز نيامده بود. "برای اولين بار بود که زود تر از او سر کلاس حاضر می‌شدم". تا ساعت 1 سر کلاس بودم و بعد هم با طيب رفتيم کتابخانه که کتاب ها را تحويل داديم و با هم يک چای هم در مغازه آقا مرتضی خورديم و کمی در مورد کار صحبت کرديم. اون رفت سر کلاس و من هم رفتم ديوان و کمی کتاب خواندم.

 

هادی آمد دانشگاه و با هم رفتيم نهار بخوريم. «من هات داگ خوردم و هادی ژانبون دو نونه که تازه بعدشم می‌گفت هنوز سير نشدم». بعد از نهار هم رفتيم اخراجی‌ها ديديم. (اخراجی ها فيلم خيلی قشنگی بود که دارم براش چيزهایی می‌نويسم. تمام که شد حتماً می‌گذارم اینجا).


بعد از فيلم با هم آمديم دانشکده و به همراه آقا رضا شايسته‌فر رفتيم چايی خورديم که آقای ميراسدی آمد که کلی با او خوش و بش کرديم و به همراه خانم حدادی (همسر آقای ميراسدی) از من قول گرفتند که نهار بدم. حدود يک ساعتی با آنها صحبت کردم؛ بيشتر صحبت ها در مورد آقای هاشمی و ازدواجش با شيرين حيدری و بوی‌فرند (
boy frind) پيدا کردن خانم قادری مقدم بود که بوی فرند ( boy frind ) سحر خانم قادری مقدم  روی ایشان خیلی غيرت هم دارند!.


بعد از خدا حافظی با آقای مير اسدی رفتم کلاس، البته با 45 دقيقه تاخير. آقای نقدی هم داشت مثل هميشه درس می داد.


کلاس که تمام شد با علی حق بين آمدم خانه.


رسیدم خانه و به اینترنت وصل شدم که دیدم ..........  پی ام
PM  داده که بیا دوستیمان را تمام کنیم. کمی با Sms باهاش صحبت کردم و رفتم شام خوردم.

 

افسانه حسنی زنگ زد که اصلاً حال جواب دادن نداشتم. بعدشم رويا زنگ زد که کمی باهاش صحبت کردم و بعد هم خوابيدم .

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

www.meisamjonam.blogfa.com

 

صبح حدد ساعت 11 از خواب بيدار شدم و کمی کتاب خواندم و آمدم پايين.  نهار خوردم و بعد هم باز رفتم اتاقم و آنجا را مرتب کردم.


امروز کتاب قلندر و قلعه نوشته سيد يحيی يثربی راتمام کردم و کتاب اینکوترمز2000 را شروع کردم. با خودم قرار گذاشتم که هر هفته یک کتاب مربوط به درسم را بخوانم و یک کتاب غير درسی. اینکوترمز کتاب آسانی است، اما بايد خوب بفهممش.


فردا 14فروردين است و باز دوباره صبح زود بروم دنبال
کار و زندگی. باز دوباره روز از نو، روزی از نو.


باز دوباره شروع يک سال
جديد، با هيجان و انرژی فراوان.


سالی که گذشت سال خوبی بود. خوبی هايش خواسته خدا بود و بدی هايش را هم شايد خدا می‌خواسته. شايد هم چيزهايی را که من بدی می‌ناممشان، بدی نباشد. سالی که همه چيزش زيبا بود، حتی سختی‌هايش.


سالی که قشنگ احساس کردم که خدا چقدر دوستم دارد و به خاطر همين دوست داشتن، دوستان مهربانی را برای هدايتم بر سر راهم قرار داده است.


شايد اگر جريان  و فحش شنيدن از آقا داوود «دوست پسر ........» نبود، امروز اینقدر با هادی دوستیمان نزدیک نبود.

دوستی که چه عرض کنم، او مرا دوست می داند و من خودم را هميشه شاگردش. با آن‌که هميشه اذيتش می‌کنم و پول‌هايش را خرج نهار خودم می کنم، اما او را به چشم یک سنگ صبور برای خودم می‌دانم. کسی که هر وقت سختی‌ها بهم فشار می‌ياورد، با او درد و دل می‌کنم. و او مثل هميشه خيلی آرام به من می‌گويد:

"ان مع العسر یسری" «به درستی که بعد از هر سختی، راحتی است».

هر که در این بزم مُقرب تر است / جام بلا بيشترش می دهند

مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش


همين حرف هايش مانند آبی است که روی آتشم ريخته می‌شود.


شايد اگر نشريه ديوان را خدا بر سر راهم قرار نداده بود، هيچ وقت با سيد هادی ميراسدی، رامين نوری، ناهيد لاله، ليدا قلی زاده، سارا عبدالمحمدی و مصطفی بحرينی آشنا نمی‌شدم.


اگر ديوان نبود، هيچ وقت همايش بين‌الملی (( صنعت بيمه، چالش ها و فرصت ها )) راه نمی‌افتاد و من هم هيچ وقت نمی‌توانستم چترم را بر سر بچه های ایران 1404 و کتاب نيوز باز کنم و از کمال و معرفتشان ، سر سوزنی بهره ببرم.


اگر همايش نبود، هيچ وقت شايد نمی‌توانستم با آقا مسعود لطفی و بچه‌های مشاور جوان آشنا بشوم.


خدا را شکر می کنم که نشريه ديوان را بر سر راهم قرار داد، تا از آن همايشی خارج شود که این همه به من سود برساند.


يک سال گذشت و فردا « 14/1/1386 » است. يک سال از عمرم می‌گزرد و 365 روز به مرگ نزديک‌تر می‌شوم و نامه ی اعمالم را سياه‌تر از همیشه می‌بینم.


يک سالی که به قول خودم "کلی کيا و بيايم بيشتر شده"، اما هنوز همان آقايی هستم که بودم.


 

هنوز (( شقايق م )) زنگ می‌زند که پنج شنبه با بچه‌ها پارتی داريم، بی‌يايی‌ها.


هنوز (( بچه ها )) زنگ می‌زنند که داريم می‌رويم کوه، حتماً بيا.


هنوز (( ..... )) زنگ می‌زند که فردا شب (( .... )) است، بيا.


هنوز شب‌ها که می‌خوابم از خودم حالم به هم می‌خورد، چون آنقدر گناه کرده‌ام که بوی لجن گرفته‌ام.


در چارسوق بودن عمری خلاف کرديم // از ابتدا نبوديم، بيهوده لاف کرديم

با این همه خلافُ رندیُ بد حسابی // شب ها چه گريه هايی زيرلحاف کرديم

 

خدا مرا به خاطر همه گناهانی که می‌کنم و با هزار دليل عقل تو جيهش می‌کنم و آنهايی را هم که نتوانم توجيه کنم، دست به انکار خودش و پيامبرش و معادش می‌زنم، ببخشايد.

 

این حرف‌ها را هيچ جا نمی‌توانستم بزنم بجز اینجا.

 

بقول حاج حميد داوود آبادی  که در وبلاگش نوشته است "شاید خوبی وبلاگ این باشد که آدم بدون توجه به آن که صدها نفر آشنا یا غریبه، نوشته‌اش را خواهند خواند، هر آن چه را که از دلش بر می‌آید، می‌نویسد".

 

سال 85 سال خوبی بود ، چون مريم خانم غفاری بعد از تمام کردن رشته رياضي در دانشگاه تهران، توانست رتبه 103 کنکور را بياورد و در رشته حقوق در همان دانشگاه ادامه تحصيل بدهد «این شايد بهترين خبری بود که امسال شنیدم».

 

سال 85 سال زيبايی بود. همه‌اش زيبا بود. مريضی بابا، ديوان، همايش، فحش شنيدن از داوود، کدورت‌ها، نهار خوردن در کتاب نيوز.

 

همه‌اش زيبا بود، چون خدا زيبا بود.

 

باز دوباره بايد شب زود بخوابم تا فردا بتوانم زود بيدار شوم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

ماهی کوچولو گفت: ((هيچ کس زير پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بينم. ))

 

همسايه به مادر ماهی کوچولو گفت: ((خواهر! آن حلزون پيچ پيچ را يادت می آيد؟ ))

مادر گفت: ((آره خوب گفتی، زياد پاپی بچه ام می شد. بگويم خدا چی کارش کند! ))

ماهی کوچولو گفت: ((بس کن مادر! او رفيق من بود. ))

مادرش گفت: ((رفاقت ماهی و حلزون ديگر نشنيده بوديم! ))

ماهی کوچولو گفت: ((من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنيده بودم، اما شما ها سر آن بيچاره را زير آب کرديد. ))

همسايه گفت: ((این حرف ها مال گذشته است. ))

ماهی کوچولو گفت: ((شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد. ))

مادرش گفت: ((حقش بود بکشيمش؛ يادت رفته اینجا و آنجا می نشست چه حرف هايی ميزد؟ ))

ماهی کوچولو گفت: ((پس مرا هم بکشيد، چون من هم همان حرف ها را می زنم. ))

 

چه دردسراتان بدهم! صدای بگو مگو، ماهی های ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. يکی از ماهی پيره ها گفت: (( خيال کرده يی به تو رحم می کنيم ؟ ))

ديگری گفت: (( فقط يک گوشمالی کوچولو می خواهد! ))

مادر ماهی سياه گفت: (( برويد کنار! دست به بچه ام نزنيد! ))

يکی ديگر از آنها گفت: (( خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازمست،  تربيت نمی کنی؛ بايد سزايش را ببينی. ))

همسايه گفت: (( من خجالت می کشم در همسايگی شما زندگی می کنم. ))

ديگری گفت: (( تا کارش به جاهايه باريک نکشيده، بفرستيمش پيش حلزون پيره. ))

 

ماهی ها تا آمدند ماهی سياه کوچولو را بگيرند، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند.


مادر ماهی سياه توی سر و سينه اش می زد و گريه می کرد و می گفت:

(( وای! بچه ام دارد از دستم می رود، چی کار کنم! چه خاکی بر سرم بريزم! ))

ماهی کوچولو گفت: (( مادر! برای من گريه نکن، به حال این پير ماهی های در مانده گريه کن. ))

يکی از ماهی ها از دور داد کشيد: (( توهين نکن، نيم وجبی! ))

دومی گفت: (( اگر بروی و بعدش پشيمان بشوی، ديگر راهت نمی دهيم! ))

سومی گفت: (( این ها هوس های دوره ایه جوانیست، نرو! ))

چهارمی گفت: (( مگر اینجا چه عيبی دارد؟ ))

پنجمی گفت: (( دنيای ديگری در کار نيست؛ دنيا همين جاست. برگرد! ))

ششمی گفت: (( اگر سر عقل بيايی و بر گردی، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهميده ایی هستی. ))

هفتمی گفت: (( آخر ما به ديدن تو عادت کرده ایم ... ))

مادرش گفت: (( به من رحم کن، نرو! نرو! ))


ماهی کوچولو ديگر با آنها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو گفت: دوستان به اميد ديدار! فراموشم نکنيد. ))


دوستانش گفتند: چطور می شود فراموشت کنيم، تو ما را از خواب خرگوشی بيدار کردی، به ما چيز هايی ياد دادی که بيش از این حتّی فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار، دوست دانا و بی باک ما! ))

ماهی کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توی يک برکه پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ولی ..... .



 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت // آيا چه خطا ديد که از راه خطا رفت

 

تارفت مراازنظرآن چشم جهان بين//کس واقف مانيست که ازديده چه‌هارفت

 

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش// آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

 

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم//سيلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت

 

از پای فتاديم چو آمد غم هجران//در درد بمرديم چو از دست دوا رفت

 

دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت//عمريست که عمرم همه در کار دعا رفت

 

احرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست//درسعی چه کوشيم چو از مروه صفا رفت

 

دی گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد//هيهات که رنج تو ز قانون شفا رفت

 

ای دوست به پرسيدن حافظ قدمی نه//زان پيش که گويند که از دار فنا رفت

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |