
صبح با
آمدم حياط و بعد هم مغازه آقا مرتضی که محمد همتی را آنجا ديدم و کلی با او در مورد همه موارد صحبت کرديم. او رفت سر کلاس و من هم رفتم ديوان. در دفتر نشريه کمی با آقای ميراسدی صحبت کردم. که قرار به تماس گرفتن من در آخر شب شد. نکاتی را که از کتاب کايزن برداشته بودم؛ پاکنويس کردم. وسطش هم کمی «حدود يک ساعت» رفتم سايت و کمی وب گردی کردم. در ديوان با مهسا و ستاره و بقيه بچه های دیوان کمی
با کشيدن گوشی از دست رامين و سريع خدا حافظی کردن با پيام رفتيم سر کلاس استاد نقدی. کلاس خوبی است. تقريباً همه با هم درون کلاس دوست هستيم. در آنتراک وسط کلاس هم کلی با استاد در مورد تحقيق صحبت کرديم. بعد هم آمدم دستشويی که هادی را ديدم و قرار شد که منتظر بماند تا با هم برويم. کلاس سريع تمام شد و در آخر کلاس هم کمی با استاد در مورد قاچاق کالا صحبت کرديم.
بعد با شرمندگی خدمت آقا هادی رسیدم و هادی هم کلی مرام گذاشت و تا وليعصر با من و علی حق بين آمد. بعد هم گفت که می خواهد دور ميدان وليعصر را بچرخد تا حالی عوض کند. کمی با او شوخی کردم که خودم هم ناراحت شدم. با علی آمدم بهارستان و علی با اتوبوس رفت خانه، من هم پياده آمدم.
سر راه، سری به مغازه آقا مهدی کبيربيک زدم که حدود يک ساعت با هم صحبت کرديم و کمی هم از تجربيات استاد بزرگ مخ زنی در ایران « آقا مهدی کبيربيک » بهره بردم. آخر سر هم يک قاب موبايل ـ از این پلاستيکی ها که روی 1100 می کشند ـ به من هديه داد و من را نيز با يک طراح وب برای کارهای وبلاگم آشنا کرد.
در راه خانه بودم که سيد هادی ميراسدی تماس گرفت و قرار شد که من خدمتشان بزنگم. رسيدم خانه و با ایشان تماس گرفتم.
به طور کلی در مورد ديوان صحبت کردم.
" دوباره کارهای ديوان شروع شد. دوباره با این کارهامون می توانیم از دیوان تشکر کنيم. از جايی که حداقل به من يک نفر خيلی چيزها داده است.
آخر شب هم شام خوردم و بعدش هم فيلم اخراجی ها راديدم .
اخراجی ها. اشک و باز هم کاش هنوز جنگ بود.
