
صبح حدد ساعت 11 از خواب بيدار شدم و کمی کتاب خواندم و آمدم پايين. نهار خوردم و بعد هم باز رفتم اتاقم و آنجا را مرتب کردم.
امروز کتاب قلندر و قلعه نوشته سيد يحيی يثربی راتمام کردم و کتاب اینکوترمز2000 را شروع کردم. با خودم قرار گذاشتم که هر هفته یک کتاب مربوط به درسم را بخوانم و یک کتاب غير درسی. اینکوترمز کتاب آسانی است، اما بايد خوب بفهممش.
فردا 14فروردين است و باز دوباره صبح زود بروم دنبال کار و زندگی. باز دوباره روز از نو، روزی از نو.
باز دوباره شروع يک سال جديد، با هيجان و انرژی فراوان.
سالی که گذشت سال خوبی بود. خوبی هايش خواسته خدا بود و بدی هايش را هم شايد خدا میخواسته. شايد هم چيزهايی را که من بدی میناممشان، بدی نباشد. سالی که همه چيزش زيبا بود، حتی سختیهايش.
سالی که قشنگ احساس کردم که خدا چقدر دوستم دارد و به خاطر همين دوست داشتن، دوستان مهربانی را برای هدايتم بر سر راهم قرار داده است.
شايد اگر جريان و فحش شنيدن از آقا داوود «دوست پسر ........» نبود، امروز اینقدر با هادی دوستیمان نزدیک نبود.
دوستی که چه عرض کنم، او مرا دوست می داند و من خودم را هميشه شاگردش. با آنکه هميشه اذيتش میکنم و پولهايش را خرج نهار خودم می کنم، اما او را به چشم یک سنگ صبور برای خودم میدانم. کسی که هر وقت سختیها بهم فشار میياورد، با او درد و دل میکنم. و او مثل هميشه خيلی آرام به من میگويد:
"ان مع العسر یسری" «به درستی که بعد از هر سختی، راحتی است».
هر که در این بزم مُقرب تر است / جام بلا بيشترش می دهند
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش
همين حرف هايش مانند آبی است که روی آتشم ريخته میشود.
شايد اگر نشريه ديوان را خدا بر سر راهم قرار نداده بود، هيچ وقت با سيد هادی ميراسدی، رامين نوری، ناهيد لاله، ليدا قلی زاده، سارا عبدالمحمدی و مصطفی بحرينی آشنا نمیشدم.
اگر ديوان نبود، هيچ وقت همايش بينالملی (( صنعت بيمه، چالش ها و فرصت ها )) راه نمیافتاد و من هم هيچ وقت نمیتوانستم چترم را بر سر بچه های ایران 1404 و کتاب نيوز باز کنم و از کمال و معرفتشان ، سر سوزنی بهره ببرم.
اگر همايش نبود، هيچ وقت شايد نمیتوانستم با آقا مسعود لطفی و بچههای مشاور جوان آشنا بشوم.
خدا را شکر می کنم که نشريه ديوان را بر سر راهم قرار داد، تا از آن همايشی خارج شود که این همه به من سود برساند.
يک سال گذشت و فردا « 14/1/1386 » است. يک سال از عمرم میگزرد و 365 روز به مرگ نزديکتر میشوم و نامه ی اعمالم را سياهتر از همیشه میبینم.
يک سالی که به قول خودم "کلی کيا و بيايم بيشتر شده"، اما هنوز همان آقايی هستم که بودم.
هنوز (( شقايق م )) زنگ میزند که پنج شنبه با بچهها پارتی داريم، بیيايیها.
هنوز (( بچه ها )) زنگ میزنند که داريم میرويم کوه، حتماً بيا.
هنوز (( ..... )) زنگ میزند که فردا شب (( .... )) است، بيا.
هنوز شبها که میخوابم از خودم حالم به هم میخورد، چون آنقدر گناه کردهام که بوی لجن گرفتهام.
در چارسوق بودن عمری خلاف کرديم // از ابتدا نبوديم، بيهوده لاف کرديم
با این همه خلافُ رندیُ بد حسابی // شب ها چه گريه هايی زيرلحاف کرديم
خدا مرا به خاطر همه گناهانی که میکنم و با هزار دليل عقل تو جيهش میکنم و آنهايی را هم که نتوانم توجيه کنم، دست به انکار خودش و پيامبرش و معادش میزنم، ببخشايد.
این حرفها را هيچ جا نمیتوانستم بزنم بجز اینجا.
بقول حاج حميد داوود آبادی که در وبلاگش نوشته است "شاید خوبی وبلاگ این باشد که آدم بدون توجه به آن که صدها نفر آشنا یا غریبه، نوشتهاش را خواهند خواند، هر آن چه را که از دلش بر میآید، مینویسد".
سال 85 سال خوبی بود ، چون مريم خانم غفاری بعد از تمام کردن رشته رياضي در دانشگاه تهران، توانست رتبه 103 کنکور را بياورد و در رشته حقوق در همان دانشگاه ادامه تحصيل بدهد «این شايد بهترين خبری بود که امسال شنیدم».
سال 85 سال زيبايی بود. همهاش زيبا بود. مريضی بابا، ديوان، همايش، فحش شنيدن از داوود، کدورتها، نهار خوردن در کتاب نيوز.
همهاش زيبا بود، چون خدا زيبا بود.
باز دوباره بايد شب زود بخوابم تا فردا بتوانم زود بيدار شوم.