تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

 

 28/12/85

 

صبح ساعت 10 از خواب بيدار شدم.  sms هادی را خواندم . " وبلاگت خيلی جالب بود .تبريک می گم".

 

به اینترنت وصل شدم email  چک کردم و بعد رفتم پايين و يک چايی خوردم و با مامان صحبت کردم ولباس پوشیدم و می رفتم دنبال مش قاسم تلوزيون ساز که بيايد و آنتن تلوزيون علیرضا را درست کند، گفت فردا می آید.

 

توی صف نانوايی بودم که علیرضا زنگ زد که بريم کفش بخريم.

 

با اتوبوس می رسيم ميدان فردوسی. همان مغازه اول خريد کردیم. علی می رود روايت و من توی راه خانه به سرم زد که بروم پاساژ پلاسکو و کويتی ها که اگر کتونی خوبی داشت بخرم.

 

مغازه های پاساژ را نگاه می کنم و قيمت های نجومی را. قيمت هايی که شايد دو برابر حقوق عادی يک آدم در همين حوالی ما باشد. کنار قيمت ها به آدم ها هم نگاه مي کنم. ادم هايی که بقول علی رضا آنقدر نان حرام خورده اند که . . . . . . . .. ياد حرف همان دوست عزيزم که به ينگه دونيا رفته است می افتم که می گفت: "بيشتر ادم های ایرانی جوری شده اند که هيچ جای دنيا نمی شود ديد، می گفت بعضی از این مردهای ایرانی جوری زنانشان را به خيابان می آورند که ديگران از ديدن آنها لذت ببرند".

 

قيمت ها نجومی و جنس ها همه آشغال. فروشنده آنچنان در چشمت نگاه می کند و قسم دروغ می خورد. چهار ستون بدنم می لرزد.

 

خدا به دادمان برسد.

 

خدا به دادمان برسد

 

بعد از کلی گشتن بلاخره يک کتانی خریدم و از پاساژ خارج می شدم.

 

از پاساژ که خارج شدم انگار که از زندان آزاد شده ام. باقی راه را هم پياده آمدم تا خانه. قنادی ها هم شيرينی های خوبی نداشتند که برای مامان بگيرم. ساعت 5/3رسیدم خانه و با مامان نهار خورديم. بعد هم اتاق ها را مرتب کردیم تا غروب.

 

شب هم رفتم دنبال باقی خريدهای مامان. دوتا گلدون گل لاله هم می خرم و باز پياده می آيم تا خانه. سوز باد به صورتم می خورد . احساس خوبی دارم. هميشه آخرهای اسفند این احساس را داشته ام. يک جورانقلاب. کلی هيجان،يک انرژی تمام نشدنی.

 

بهار همیشه برام فصل خوبی بوده.



بوی عیدی

بوی توپ

بوی کاغذ رنگی

 

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانماز ترمه ی مادربزرگ

 

با اینا زمستون و سر میکنم

با اینا خستگی مو در میکنم

 

 

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

 

با اینا زمستون و سر می کنم

با اینا خستگی مو در می کنم

 

 

فکر قاشق زدن يه دختر چادر سياه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

 

با اینا زمستون و سر میکنم

با اینا خستگی مو در میکنم

 

 

عشق یک ستاره ساختن با دو لک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

 

با اینا زمستون و سر میکنم

با اینا خستگی مو در میکنم

 

 

بوی باغچه

بوی حوض

عطر خوب نذری

شب جمعه

بی فانوس

توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

 

 

با اینا زمستون و سر میکنم

با اینا خستگی مو در میکنم

 

با اینا بهــــــارو باور میکنم

با اینا خستگی مو در میکنم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

یکی از دوستان خوبم ( آقای حمید مومنی زاده ) در مورد وبلاگ برام روی یاهو مسنجر pm گذاشته بودند .

متن صحبت ها را میتوانید بخوانید

---------------

سلام ميثم

آقا تبريك ميگم بابت وبلاگت

شيريني اش كي ميدي؟

انشاء ا... موفق باشي

يك نصيحت

وقتتو زياد صرفش نكن . به درست برس كه پول توي درس و مدرك هست.

خوش باشي و موفق

----------

 

این حمید خان از دوستان خوب من هست و به تازگی هم وارد مرغ ها شده.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

 

 

صبح همينجوری از خواب بيدار شدم. ساعت 9 بود. کم کم آماده شدم و رفتم دانشکده. وقتی رسيدم سر کلاس که استاد « خانم شعبانی » آمده بود. بعد از حضور و غياب درس داد. تقريباً نيمی از درس را ياد گرفتم. کمی تمرين برای خانه داد. بعد از کلاس رفتم کتاب خانه و کتاب ها را تمديد کردم. در راه هم محمد بحرينی را ديدم که کمی با  او صحبت کردم.

 

در دفتر نشريه ديوان کمی کتاب خواندم و آمدم مغازه آقا مرتضی و چايی خوردم و بچه ها (( مهسا، ستاره و الهه )) را ديدم، کمی حرف زديم و بعد از هم جدا شديم.

 

امروز باز هم بچه های انجمن ارتقاء سلامت پخش فيلم داشتند که هيچ دخالتی در کارشان نکردم. نهار را آزاد از سلف خريدم و از شانس بدم هم کرفس بود. توی سلف داشتم غذا می خوردم که رامين هم آمد و با هم غذا خورديم و صحبت کرديم. گويا پدرش و مادرش هر دو مريض هستند. " با این همه مشکلات باز هم دارد برای دانشکده کارمی کنند ". ياد پارسال خودم افتادم که با تمام مريضی بابا و مشکلات ويژه نامه ديوان را در آوردم. با هم يک چايی خورديم و باز از هم جدا شديم.

 

در دفتر ديوان داشتم کتاب می خواندم که خانم هدايتی از مرکز مشاوره تماس گرفت که بيا دفتر. رفتم دفتر و تنها بعد از چند کلمه از صحبت هايش تقاضای کاغذی کردم که استعفای خودم را بنويسم. احساس کردم که شکه شد. استعفای خود را به آقای دکتر نوکنی نوشتم و آمدم. "برای خودم هم جالب بود، چون اون هرچی گفت من فقط سکوت کردم  و هیچی نگفتم. این برام یک احساس خوب را بوجود آورد".

 

در حياط نشستم و با علی حق بين کلی حرف زديم و کلی هم با فاطمه خانم رضايی شوخی کردم. رامين را دوباره ديدم و به اون هم گفتم که استعفا داده ام. رامين از بقيه بيشتر شکه شد. اصلاً برايش قابل هضم نبود و البته گفت که "حق مالی من از بودجه ی انجمن راتصويه خواهد کرد". ((خودم که اصلاً اميدی ندارم)).

 

....... را در حياط ديدم که با ........ و ....... بود. برايم خيلی جالب بود که کلی به من به خاطر چرخيدن با آنها فخر می فرخت. و البته تابلو هم با هم رفتند (( احتمالاً پارک هنر مندان )). اصلاً با او صحبت نکردم.

حالت جالبی بهم دست داده بود. اصلاً برايم مهم نبود که چه می کنند. فقط دلم برای پيمان سوخت که سر کلاس نرفت و غيبت خورد. هفته قبل هم نرفته بود. احتمالاً کلی هم پول خرج آنها کرده است.

دلم برايش می سوزد، چون می خواهد بازرگان شود، اما مطمعنم که بازرگان خوبی نمی شود.

 

با تمام بی حوصلگی و بی حسی سر کلاس استاد نقدی نشستم . هيچ چیزی  از درس نفهميدم. 4 بار از کلاس رفتم بيرون و بر گشتم. آخر کلاس هم موضوع تحقيق را با علی حق بين گفتيم. ابتدا قبول نکرد. بعد با علی کمی چونه زديم که قبول کرد.

 

کلاس که تمام شد آقای سلطانی sms زد که با این شماره تماس بگير. وزارت علوم است. وقت بگير و برو صحبت کن. تماس گرفتم که آقايی از آن طرف خط فرمود که فردا تماس بگيرم.

 

با علی حق بين به خانه آمديم.

 

رسيدم خانه که حسن صياد و هادی زنگ زدند. کلی حرف زدم و بعد هم شام و کارهای وبلاگ.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

یک روز فروغ پرسید کی ازدواج می کنیم؟  گفتم اگرازدواج کردیم دیگر به جای تو باید به قبض های آب و برق و تلفن و قسط های عقب افتاده ی بانک و تعمیر کولر آبی و بخاری و آب گرمکن و اجاره خانه و اجاره خانه و اجاره خانه و شغل دوم و سوم و دویدن دنبال یک لقمه نان از کله سحر تا بوق سگ و گرسنگی و جیب های خالی و خستگی و کسالت و تکرار و تکرار و تکرار و مرگ فکر کنم و تو به جای عشق باید دنبال آشپزی و خیاطی و جارو و شستن و خرید و مهمانی و نق و نوق بچه و ماشین لباس شویی و جارو برقی و اتو و فریزر و فریزر و فریزر باشی. هر دومان یخ می زنیم. بیش تر از حالا پیش هم ایم اما کم تر از حالا هم دیگر را می بینیم. نمي‌توانيم ببينيم. فرصت حرف‌زدن با هم را نداريم. در سياله‌ی زندگي دست و پا مي‌زنيم، غرق می شویم و جز دلسوزی براي يك‌ديگر كاري از دستمان ساخته نيست. عشق از یادمان می رود و گرسنگی جایش را می گیرد و حرف معلم ادبیاتمان - یعنی تو - درست از آب در می آید.

 

بر گرفته از کتاب عشق روی پیاده رو نوشته مصطفی مستور

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

صبح با صدای ساعت موبايل از خواب بيدار شدم و بعد از آماده شدن زدم بيرون. سر کوچه بودم که آقای عباس سلطانی sms زد که ديرتر ميرسه دفترش. خيالم کمی راحت شد و با مترو خودم را رسوندم تا عباس آباد و تا وزارت تعاون را هم پياده رفتم. آنجا که رسيدم، آقای سلطانی هنوز نرسيده بود و منتظرش ماندم «البته این انتظار هم خوب بود، چون توانستم فصل اول کتاب آقای بهشتيان را تمام کنم». حدود ساعت يک بود که آقای سلطانی آمد. برايم خيلی جالب بود که يک معاون وزير و مشاور جوان رييس جمهور برای گرفتن حقوق خود از صبح تا ظهر معطل شده بود. با هم از هر دری صحبت کرديم و از در گيريهايش در دانشگاه اميرکبير تعريف می کرد و از این که بارها با سعيد حبيبی درگير شده و چند باری هم او را زده است و يا در دانشگاه شريف بعد از زدن کلی دوم خردادی چگونه مهلکه درگيری را پيچونده بود و يا این که چگونه بسيج دانشگاه اميرکبير را از يک کانکس به يک ساختمان تبديل کرده بود.

 

 


موضوع ستاد قاچاق کالا را با او در میان گذاشتم که بدون این که به من بگويد با موبايلش با آقای قلی ها تماس گرفت و تا توانست سفارش من را کرد.


بعد از جداشدن از آقای سلطانی با هادی تماس گرفتم که گفت بيا دانشگاه تهران. با هزار سختی خودم را به دانشگاه تهران رساندم. البته و قتی که رسيدم هادی قرآن خواندنش تمام شده بود، کمی با هم در تالار فردوسی نشستيم و بعد هم باهم به نهاد رهبری دانشگاه تهران رفتيم. در آنجا بوديم که سعيد حداديان (مداح معروف) آمد و البته این برایم خیلی جالب بود که هادی را خيلی بيشتر از همه تحويل گرفت و به هادی بشتر از همه احترام گذاشت.


بعد از انجام کارهای هادی به دانشکده علوم رفتيم و در آنجا هات داگ خورديم و در مورد اتاق من «وبلاگم» کمی صحبت کرديم که هادی گفت: "حتماً بنويسم که پول سس های نهار را اون حساب کرده که من هم نوشم!" پياده آمديم دانشگاه و آنجا هم يک آبميوه خورديم (البته پولش را هم باز هادی حساب کرد) و بعد هم هادی رفت نماز خانه و من هم در حياط ماندم تا کلاس شروع شود.


باز هم آقای نقدی با آنکه خستگی در صورتش کاملاً واضح بود؛ اما کنوانسيون
TIR را به خوبی يادمان داد.


بعد از کلاس هم با آقای ميراسدی در مورد مرکز مشاوره صحبت کرديم و آمدم خانه.

 
شام علی با بچه ها اینجا بودند. عاطفه خانم هم پيتزا درست کرده بود.


امروز کلاس رياضی نرفتم و حالم خيلی گرفته شد. باز هم شرمنده خانم شعبانی شدم .

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


چند وقت پيش به 
وبلاگ آقا کوروش عليانی
سر زدم و ديدم که تعطيلش کرده و تنها يک متن چند خطی در آن گذاشته است که « وبلاگ جديدی راه انداخته ام و تنها افراد با اجازه من ميتوانند وارد بشوند ». البته در آن چند خط هم از مشکلات ش و فحش هايی که خورده بود نيز ياد کرده بود.


يادم می آيد يکی از دوستانم که کوله بار سفر را بست و به ينگه دنيا رفت و در آنجا هم دارد تاريخ ميخواند، می گفت: « وبلاگ جايی است که آدم هرچه دوست دارد در آن می نويسد ». البته همان رفيق بنده خدای من نيز دست خوبی در فحش خوری به خاطر وبلاگ نويسی داشت و می گفت: « من هميشه تعجب می کنم که چرا ما ایرانی ها به هميشه این حق رابه خودمان مي دهيم که در مورد نوشته های ديگران اظهار نظر کنيم. آنهم شخصی تريين دست نوشته های افراد ».


البته اظهار نظر خوب است. بيچاره نويسنده ی مطلب را کلی فحش بارانش مي کينم و هرجا هم مي نشينيم مسخره اش هم نيز مي کنيم.


بعد از گذاشتن مطلب « دوشنبه 7 اسفند 85 » همه حرف هايی که دوستان مي زدند  " آقا کوروش و همان دوست به فرنگ فرار کرده " را برايم تداعی کرد. تازه فهميدم که آن دوستان بنده خدا چی کشيده بودند.

آخر يکی تو این مملکات نيست که بگويد: بابا جان فرهنگ وبلاگ خوانی داشته باشيد.

 

براي من هميشه وبلاگ يک جای شخصی بوده که دوست داشتم نقابم را در آنجا ازصورتم بر دارم و راحت همه حرف هايم را بنويسم. خواه کسی را خوش آيد و خواه کسی را ناخوش آيد.

 

پوستم از دوستانم ضخيم تر نيست، اما نقاب نخواهم زد. فرار هم تو کاره ما اشتری ها نيست.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

میثم اشتری

 

امروز کتاب "جنگ، کلمه ها و ترکيب هاي تازه" نوشته ي سيّد مهدی فهيمی را خوندم.

 

جمله های قشنگی داشت.

 

راه جنگ راه بی بازگشت.

وقتی جنگ تمام می شود سينما شورع می شود.

جنگ يک فرصت است برايه فرصت طلبان.

قصه جنگ قصه نا مکرر آرش کمانگير است.

گنج در رنج است و نهايت رنج در جنگ.

يک شب عمليات است، هزار و يک شب شايعه عمليات و این است هزار و يک شب جنگ.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 

 

 

 

 

صبح باز دوباره با صداي مامان از خواب بیدار مي شم. دوباره ميرم سرکلاسی که تمام جزوه هايش را از ترم قبل حفظم و با بچه هايی سر کلاس می نشينم که هيچ کدامشان را نمي شناسم. رياضيات پايه "استاد شعبانی".

 شايد فقط به خاطر مهربانی استادش بود که حاضرم دوباره سر کلاسش بنشينم، آن ترم هم با خودش داشتم . بهم 8 داد ، حتماً کمتر مي شدم.

دير ميرسم سرکلاس. با تمام مهربانی اجازه می دهد که وارد بشوم. مطمئنم که هنوز تمام اذيت های اون ترم رو يادش هست.

کلاس که تموم ميشه خيلی گرسنه هستم. با این که به پيمان گفته ام بايستد تا با هم بريم ناهار، اون تنها رفته. ميرم مغازه آقا مرتضی يک چايی مي گيرم و همونجا می خورم. مهسا sms می زند که با بچه ها دانشگاه هستم و ميگم بياد ديوان. بچه ها ميان و می نشينيم ؛ کلی حرف می زنيم عاطفه وکيلی هم که تابلو از من خوشش نمي آيد؛ می آيد دیوان. سلام و همين. امروز تولد پيمان بود. کتاب بومه شين را به او هديه می دهم و بعد هم با بچه ها در مورد نشريه حرف می زنيم.

تماس می گيرم ستاد قاچاق کالا

- الو سلام آقای نقوی. اشتری هستم. نامه آورده بودم خدمت آقاي غنوی.

- بله يادم هست.

- ببخشيد آقای غنوی نامه را مشاهده فرمودند؟

- بله ديدند؛ فرمودند بايگانی شود.

- خيلی ممنون. لطف کرديد. خدا حافظ.

- خدا حافظ.

خيلی دپرس می شوم ؛ زنگ ميزنم به آقاي لطفی که جواب نمی دهد.کمی بعد دوباره زنگ می زنم. مي گويد ناراحت نباشم، می گويد کمی صبر کنم. خودش دنبال کارم هست.

 

بعد از حرف زدن با آقايه لطفی به يک آرامش نسبی می رسم و احساس سبکی می کنم. آروم تر می شوم.

وقتی 13 واحد بر می داشتم احساس می کردم که کار بزرگی کرده ام؛ اما گويا فقط اشتباه کرده ام.

بچه ها که از نشريه ميروند سريع ميرم دنبال کار های مامان.


رامين زنگ مي زند ولی جواب نمی دهم. بچه هاي انجمن ارتقای سلامت پخش فيلم دارند. اما نميدونم چرا اصلاً حوصله آنها را هم ندارم. هيچ کاری کمکشان نکردم. ناسلامتی مسئول روابط عموميشان هستم. اميدوارم پولی را که قرار است به ما بدهند حلال باشد.

 

CDهای مصطفی را بهش میدهم.

 

ميروم سره کلاس استاد نقدی "قانون و مقررات گمرکی 3" کلاس را با حديث شروع می کند. استاد هاي اینجوری خيلی کم هستند؛ اونهم توی رشته گمرک. «خدا را شکر که این ترم با آن که همش 4 تا درس دارم، تونستم با همون استاد هايي که دوستشون دارم کلاس بر دارم». به راحتی و ماهرانه مبحث ترانزييت خارجی را يادمان می دهد. سر کلاسم که سارا فراهانی زنگ ميزند. از کلاس که می آيم بيرون باهاش تماس می گيرم. اونقدر حرف ميزنيم که شارژ گوشی تمام می شود و باطری گوشی هادی را می گيرم. برف شروع به باريدن می کند. زير برف خيس خيس می شوم. با هادی تا مترو پياده می آييم. سر راهمان سری هم به پارک هنر مندان ميزنيم.

 

ميرسم خانه ساعت 10 شده.

ميروم حمام و بعد هم شام.

می آيم تو اتاقم و کار های وبلاگ را انجام می دهم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


در يکی از وبلاگ‌های دوستان "نقطه ویرگول " نامه‌ای ديدم به دوست عزیزم قول مراد. نامه را با برادر قول مراد در ميان گذاشتم. او که خود خبری از نامه نداشت؛ بلند بلند خنديد ((هه هه هه؛ هه هه هه)) بنده نيز متعجب شدم و دليل کارش را پرسيدم که برادرمان قول مرادخان زرگنده فرمودند: قول مراد گريه مي کند و فلبداهه به اینجانب فرمدند: بنشين و جواب نامه ننه‌ام را بنويس!

 

متن نامه منتشر نشده از برادر گرامی قل مرادخان زرگنده به ننه‌اش:

سلام ننه ((هه هه هه؛ هه هه هه)) قل مراد گریه می‌کنه!
خوبی ننه جان
خوشحالم که مي‌بينم کمی خاله يا عمه شده‌ام. راستی بچه خواهرم را کدام غابله به دنيا آورد. ننه من فعلاً نمی‌تونم بيام، چون بايد همین جا بمونم تا این موفت خورها "منصور و مظفر" نتوانند حق ملوس من را با لا بکشند و خرج تيله‌‌بازی خودشان کنند.

ننه جان از فروغ مربا هم خيالت راحت باشد. اون خودش b/f  دارد. خودم يک بار يواشکی ديدمش که دارد با او صحبت مي‌کند . ننه فروغ دختر بدی هست، چون خيلی دوست پسر دارد و تمام پول های این مظفر را خرج آنها می کند.

ننه ملوس هم خوبه. از وقتی اومدیم اینجا و خرهای اینجا آشنا شده خیلی تغییر کرده، دیروز عکس دوست دخترش رو به من نشون می داد. می گفت بچه قیطریه هستش. عکسش رو برات می فرستم، ببین اگه خوبه برم براش خواستگاری. اما ننه اگه ملوس از پیشم بره خیلی تنها می‌شم.

g/f ملوس
 

ننه این نامه را ميثم برام نوشت. (پسر خوبی هست، با ننه بتول صحبت کن ببين دخترش را به او مي دهد) [ نگارنده نامه از ترس، .... اعتراض ندارد ] الانم داره غر ميزنه ميگه مي‌خوام برم دانشگاه.

 

همه را از قول من ببوس

قربانت قل مراد

 

آدرس همان پلاک قبلی خانه قل مراد اینا

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  | 


میثم اشتری

امروز را همش کتاب خوندم کتاب های خوب خوب

وقتی رو طاقچه اتاقم کتاب حمید مصدق را دیدم، مثل یک آدم گرسنه همه شعراش را خوندم

 

 

تو به من خندیدی

 و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه همسایه

 سیب را دزدیم

 باغبان از پی من تند دوید

 سیب را دست تو دید

 غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک

 و تو رفتی و هنوز

 سالهاست که در گوش من آرام آرام

 خش خش گام تو تکرار کنان

 می دهد آزارم

 و من اندیشه کنان غرق این پندارم

 که چرا

 خانه کوچک ما سیب نداشت

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط میثم  |