تبليغاتX
میــثـــم اشـــتـــــری | Meisam Ashtari

 

 

 

آدم یک وقت‌هایی می‌داند که یه مرگش هست، اما دقیقاً نمی‌دونه که چه مرگش هست و این درد بزرگی ست.

 

 

 

پ‌ن 1: بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

          ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 23:50  توسط میثم  | 

 

بوی جوی مولیان آید همی

یاد یار مهربان آید همی

 

ریگ آموی و درشتی راه او

زیر پایم پرنیان آید همی

 

 

 

 

پ‌ن 1: خدا رو شکر که در دنیا کتاب وجود داره تا با خوندنش وقت‌های خالی آدم پر بشه. وگرنه محکوم بودم با دیدن برنامه‌های جفنگ تلوزیون، یک‌جور توهین به شعور خود را تجربه می‌کردم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/30ساعت 0:31  توسط میثم  | 

 

یادش‌بخیر. آن موقع‌ها صبح امروز هم می‌خواندیم.

اما حالا 18 تیر می‌شود روز کودتا.

شاید هم حق داشته باشند، کودتا کردند تا خیلی چیزها را بگیرند.

اما از که بگیرند هم مهم هست که هیچ‌کس هیچ‌چیز نمی‌گوید.

 

 

پ‌ن 1: یک صندوق پر از روزنامه دارم. از همین روزنامه‌ها که یک روزی با پول تو جیبیم می‌خریدم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 23:12  توسط میثم  | 

 

cin city

 

مرد: مثل آخرین برگ از درختی که داره خشک میشه تو باد داره می‌لرزه.

       گذاشتم صدای قدم‌هام رو بشنوه. فقط یک لحظه جا خورد.

 

مرد: سیگار می‌خوای؟

زن: حتماً. یکی بر می‌دارم.

      تو هم مثل من از ازدحام خسته شدی؟

مرد: من برای مهمونی نیومدم اینجا.

برای تو اومدم اینجا. چند روز تحت نظرت داشتم.

تو همه‌ی اون چیزی هستی که یه مرد ممکنه بخواد. فقط به خاطر صورتت نیست. حالتت یا صدات. چشماته. تمام چیزهایی که می‌تونم تو چشمات ببینم.

زن: چی تو چشمای من می‌بینی؟

مرد: یک سکوت دیوانه وار می‌بینم. از فرار کردن بیزاری. برای اون چیزی که باید باهاش رو در رو بشی آماده‌ای ولی نمی‌خوای تنهایی باهاش رو در رو بشی.

زن: نه. نمی‌خوام تنهایی باهاش رو در رو بشم.

مرد: این باد برق ایجاد می‌کنه

(در اینجا زن در آغوش مرد قرار می‌گیرد و لبهایشان به هم می‌رسد)

 

مرد: اون نرم، گرم و تقریبا بی‌وزنه. اشکش وعده‌ی شیرینیه که از چشم‌های من اشک جاری می‌کنه. بهش می‌گم که همه چیز درست می‌شه. که از هر چیزی که ازش می‌ترسه و فراریش داده، نجاتش می‌دم. بهش می‌گم که عاشقش‌ام.

 

(زن هنوز در بغل مرد است و لب‌هایشان همان‌طور مانده، اما صدای گلوله یک دفعه کل فضا را پر می‌کند.)

 

مرد: صدا خفه کن، صدای شلیک رو تبدیل به نجوا می‌کنه. تا موقعی که جون بده بغلش می‌کنم. هیچ وقت نمی‌فهمم که از چی فرار می‌کرد.

فردا صبح چک رو نقد می‌کنم.

 

 

پ‌ن 1: از قسمت شروع فیلم Cin City خیلی لذت می‌برم.

 

پ‌ن 2: Cin City رو انقدر دیدم که حفظ شدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 23:50  توسط میثم  |